پرش به محتوای صفحه
تخفیف کتاب‌خوانی۲۰٪ تخفیف
دسته‌ها:رمان خارجیرمانموجود

زندگی و سرنوشت یک آدم‌فروش

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۴۴۶

صفحه

۱۴۰۵

سال چاپ

رقعی

قطع

۷۷۵٬۰۰۰۲۰٪۶۲۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

معرفی کتاب

کتاب «زندگی و سرنوشت یک آدم‌فروش» نوشتۀ جویس کارول اوتس  ترجمۀ آرتوش بوداقیان گزیده‌ای از متن کتاب فصل اول: طالع شوم آب‌های تیره و متعفن ساحل رودخانه را به یاد دارم که رنگشان به بادمجان‌های سیاه و گندیده‌ای می‌مانست که صبح همان روز در راه مدرسه دیدیم و به آنها خیره شدیم. از روی پل لاک استریت [1] عبور کردیم و به طرف پیاده‌رو کناری پل گام برداشتیم. درست زیر پایمان رودخانه جوشان و خروشان که در روزهای آفتابی به رنگ لاجوردی و در روزهای ابری به رنگ خاکستری براق جلوه می‌کرد غرش‌کنان جریان داشت و به‌نظر می‌رسید آب‌های کناری ساحل رودخانه تغییررنگ داده‌اند و به بنفش تیره می‌زنند و بویی همچون بوی روغن سوخته اتومبیل از آنها به مشام می‌رسید. این آب‌های متلاطم و خروشان و کف‌آلود گویی جان داشتند و چونان مارهای عظیم‌الجثه اژدهاگونه درهم می‌پیچیدند و به پیش می‌تاختند، مارهایی که هیچ تمایلی به تماشایشان نداشتید ولی درعین‌حال مجبور بودید نگاهشان کنید. خواهرم کیتی [2] سقلمه‌ای به پهلویم زد و درحالی‌که دماغش از بوی تعفن آب‌ها چین برداشته بود گفت: _ زودباش ویلت [3] ! باید از اینجا بریم… . من به نرده‌های کناری تکیه داده و به پایین خیره شده بودم و تلاش می‌کردم بفهمم آیا اینهایی که می‌بینم واقعاً مار‌اند؟ مارهای عظیم‌الجثه‌ای به طول بیست سی متر؟ فلس‌هایشان با تلئلویی بنفش‌فام برق می‌زد، منظره فوق‌العاده وحشتناکی بود. لرزش رعشه‌مانندی بدنم را فرا گرفت و از بویی که از آنها متصاعد می‌شد حالت تهوع و دل‌به‌هم‌خوردگی پیدا کردم. تا جایی‌که می‌شد از محلی که ایستاده بودیم بالای رودخانه را دید موج‌های متلاطمی از کناره‌های رودخانه جریان داشتند که رنگشان به بنفش چرب‌آلودی می‌زد درحالی‌که در قسمت‌های دیگر، آب‌ها با رنگی شبیه به رنگ صخره‌های سنگی و صدایی رعدآسا جوشان و خروشان به‌پیش می‌تاختند. رودخانه نیاگارا [4] داشت به طرف آبشارهایش در هفت مایل جلوتر می‌شتافت. من و خواهرم دوان‌دوان از پارک کنار رودخانه بیرون زدیم و از ترس این‌که نکند آن مارهای اژدهامانند دنبالمان افتاده باشند حتی نیم‌نگاهی نیز به پشت سرمان نینداختیم. دوازده سال داشتم و صبح آن روز آخرین روز دوران کودکی‌ام بود. *** علی‌‌رغم تصورات تخیل‌گونه من و خواهرم اژدهاهای آن آب‌های بنفش‌فام واقعی بودند. ساکنان هراس‌زده نیاگارای جنوبی [5] آن را دیده و قضیه را گزارش کرده بودند و تماس‌های بی‌شماری با مقامات ذی‌ربط و پلیس گرفته شده بود. آن شب در صفحه اول روزنامه ساوت نیاگارا یونیون جورنال [6] خبر مختصری چاپ شده بود مبنی بر اینکه صبح آن روز در نتیجۀ انجام روال عادی و همیشگی رسوب‌زدایی توسط سازمان آب و فاضلاب حوزه شهر نیاگارا مقادیر معتنابهی رسوب و لجن در بستر رودخانه رها شده که همین امر باعث بروز چنین تغییراتی در رودخانه شده است و جای هیچ‌گونه نگرانی نیست. پس از آن که پدر این خبر کوتاه را قرائت کرد پرسیدم: _ معنی اینها چیه پدر؟ لایروبی، لجن و رسوب‌زدایی یعنی چی؟ پدرمان خندید و پاسخ داد: _ لایروبی و رسوب‌زدایی، طبق روال همیشگی، جای نگرانی نیست، حتماً!!؟ بی‌شرف‌ها دارند مسموم‌مان می‌کنند معنی‌اش یعنی این! فصل دوم: عاق والدین زمانی من محبوب‌ترین فرزند پدرم بودم، محبوب‌ترین بین هفت فرزندش، تا اینکه آن اتفاق وحشتناک بینمان رخ داد، اتفاقی که هنوز که هنوز است درصدد برطرف‌کردن اثراتش هستم. نوامبر 1991 بود، دوازده سال‌ و هفت ماه سن داشتم که از خانواده بیرونم کردند و به تبعید فرستادند آن هم به مدت سیزده سال! برای یک بزرگسال احتمالاً سیزده سال مدت چندان طولانی‌ای نیست ولی برای یک بچۀ دوازده‌ساله به معنی یک عمر است. _ دختر کوچولوی بابا کیه؟ _ ویولت رو [7] ، ویولت ‌ روی کوچولو! آن زمان که دختر کوچولویی بودم بابام که دماغ کوچک و سربالایم را می‌بوسید قلقلکم می‌آمد و جیغ‌و‌داد راه می‌انداختم. بابا مرا با دست‌های قوی‌اش می‌گرفت و وانمود می‌کرد قصد دارد به هوا پرتابم کند که من خیلی می‌ترسیدم ولی ترسم را آشکار نمی‌کردم چون بابام از دختر کوچولوی بزدل و ترسو هیچ خوشش نمی‌آمد. شیوه‌های ابراز محبت پدرم داشت پرشورتر می‌شد: بالا انداختن‌ها، قلقلک‌ دادن‌ها، احساسات شدید پدرانه و غیره و غیره. بوی دلپذیری از پدرم به مشام می‌رسید، بوی نفس‌هایش، بوی قاطعیتش، بوی قدرت و صلابت مردانه‌اش: _ حال دختر کوچولوی بابا چطوره؟ از بابات که نمی ‌ ترسی؟ بهتره نترسی! بابا مثل دیوانه ‌ ها ویولت روی کوچولوشو دوست داره! *** قبل از تولد من دختر کوچولوی محبوب پدرم خواهر بزرگترم میریام [8] بود. بعدها خواهر دیگرم کیتی شد محبوب‌ترین دختر بابا. ولی حالا محبوب‌ترین دختر «ویولت رو» بود و محبوب‌ترین باقی ماند چون جوان‌ترین عضو خانواده کریگان [9] بود، ته‌تغاری محبوب و دو

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
رمان خارجی، رمان
شناسه کالا
kj-882594
شابک
۹۷۸۶۲۲۲۶۷۲۹۸۰
تعداد صفحه
۴۴۶
قطع
رقعی
وزن
۳۵۰ گرم
سال انتشار شمسی
۱۴۰۵

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از عبدالحسین شریفیان

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از برونو آپیتز

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی آرتوش بوداقیان

مشاهده‌ی همه
۲۰٪۷۷۵٬۰۰۰
۶۲۰٬۰۰۰تومان