برهنه میان گر گ ها
۵۲۰
صفحه
۱۴۰۱
سال چاپ
رقعی
قطع
کتاب برهنه میان گرگها نوشتۀ برونو آپیتز ترجمۀ عبدالحسین شریفیان گزیدهای از متن کتاب 1 از درختان بیجنبش بالای بلندیهای اترزبرگ، [1] در میان سکوتی که بر تپه حکمفرما بود و آن را از مناظر اطراف جدا میساخت، آب میچکید. برگهایی که باران زمستانی شسته و از جا کنده و بر زمین ریخته بود، زیر رطوبت تیرهرنگ هوا میپوسیدند. در اینجا بهار تردیدآمیز از راه میر
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-120460
- شابک
- ۱۴۰۱۱۰۰۷۰۱
- تعداد صفحه
- ۵۲۰
- قطع
- رقعی
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۱
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی عبدالحسین شریفیان
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب برهنه میان گرگها نوشتۀ برونو آپیتز ترجمۀ عبدالحسین شریفیان گزیدهای از متن کتاب 1 از درختان بیجنبش بالای بلندیهای اترزبرگ، [1] در میان سکوتی که بر تپه حکمفرما بود و آن را از مناظر اطراف جدا میساخت، آب میچکید. برگهایی که باران زمستانی شسته و از جا کنده و بر زمین ریخته بود، زیر رطوبت تیرهرنگ هوا میپوسیدند. در اینجا بهار تردیدآمیز از راه میرسید، گویی تابلوها و علاماتی که لای درختان گذاشته شده بودند بهار را میترساندند و تهدیدش میکردند. ستاد منطقه اردوگاه متمرکز بوخنوالد [2] خ طر ! نزد ی ک ن شو ید ! به متخلفین، بدون هشدار، تیراندازی خواهد شد. یک جمجمه و دو استخوان ضربدری هم امضای زیر آنها بود. نمنم باران پایانناپذیر آن بعدازظهر مارس 1945 بر یونیفورم پنجاه سرباز اساس، که بر سکوی سیمانی زیر سقف شیبدار ایستاده بودند، میبارید. این سکو را که ایستگاه بوخنوالد مینامیدند ایستگاه پایانی خطآهنی بود که از وایمار [3] تا بالای تپه میرفت. اردوگاه نیز در همین حوالی بود. بر پهنۀ گستردۀ میدان مشق یا محوطۀ اجتماع اردوگاه، که بهطرف شمال شیب میگرفت، زندانیان برای حضوروغیاب عصر اجتماع کرده و بهصف ایستاده بودند. قسمتبهقسمت از بندهای مختلف زندان، آلمانیها، روسها، لهستانیها، فرانسویها، یهودیها، هلندیها، استرالیاییها، چکها، بنیادگرایان، جنایتکاران… یک تودۀ عظیم انسانی در یک صف دراز بههمفشردهای در یک میدان بزرگ گرد آمده بود. امروز شایعۀ پنهانی ویژهای پچپچکنان بین زندانیانِ بهصفایستادۀ بازداشتگاه گسترده میشد. یکی به اردوگاه خبر آورده بود که آمریکاییها در رماگن [4] از راین [5] گذشتهاند. رونکی، [6] ارشد بخش یا بند که در جلوِ صف افراد بند ۳۸ کنار هربرت بوخو [7] ایستاده بود، از او پرسید: _ تو هم شنیدهای؟ شاید تا حالا سرپلشان را هم زده باشند؟ شویپ، [8] که در ردیف دوم پشتِسر آن دو ایستاده بود، نجواکنان پرسید: _ رماگن؟! هنوز هم دورند. کسی جوابی نداد. او همانطور که پشتِسر بوخو ایستاده بود چشمکی اندیشمندانه زد. هیجان ناشی از این خبر در صورت بهحیرتافتادۀ شویپ، برقکار اردوگاه که دهانی گرد و در زیر عینک قاب سیاهش چشمانی گرد و گلولهای داشت، موج میزد. سایر زندانیان بندها نیز درِگوشی با هم حرف میزدند تا اینکه رونکی این پچپچها را با گفتن «هیس، مواظب باشید!» متوقف ساخت. فوهررها [9] (متصدیان بخشها)، که درجهداران دونپایۀ اساس بودند و از آن بالا میآمدند، پس از رسیدن به اجتماع زندانیان متفرق شدند و جلوِ افراد بند تحت تصدی خودشان ایستادند. نجواها پایان یافت و هیجان در قیافههای سخت زندانیان خزید. رماگن! شک نبود که بین آن و تورینگیا [10] فاصلۀ زیادی وجود داشت؛ اما چه فرق میکرد. بر اثر حملۀ زمستانۀ ارتش سرخ، که در لهستان رسوخ کرده بود و بهسوی آلمان پیشروی میکرد، جبهۀ غرب نیز به حرکت افتاده بود. در قیافۀ زندانیان هیچ اثری که نشانگر تکان خوردن و به هیجان آمدن ناشی از شنیدن این خبر باشد دیده نمیشد. آنان ساکت و آرام در صفوف بههمفشردهشان ایستاده بودند و با چشمْ حرکت متصدیان آلمانی بندها را که زندانیانشان را میشمردند دنبال میکردند. همه آرام بودند، انگار یک روز عادی را میگذرانند. در کنار درِ بزرگ ورودی بالایی اردوگاه، کریمر (کرامر)، [11] ارشد اردوگاه، صورت اسامی کلیۀ زندانیان و افراد ابواب جمعی اردوگاه را به رئیسِ گزارشات تسلیم کرد و بعد، طبق مقررات در مقر خاص خودش، خارج از میدان بزرگ مستقر شد. صورت و قیافۀ این مرد هم، که افکاری چون تمام این دهها هزار افرادی که پشتِسرش ایستاده بودند داشت، نفوذناپذیر و سخت مینمود. فوهررها و رؤسا و متصدیان بندها مدتها بود که گزارش حضوروغیاب زندانیان تحت ریاستشان را به راینبوت، [12] که متصدی گزارشات بود، میدادند و اوقاتشان را در کنار دروازۀ ورودی اردوگاه سپری میکردند. با وجود این، کارِ بررسی صورت حضوروغیابها یک ساعت دیگر به طول انجامید. سرانجام راینبوت به کنار میکروفون آمد. _ خبردار! میدان وسیع و پهناور اردوگاه به سنگی یکپارچه بدل شد. _ کلاهها را از سر بردارید. زندانیان، با یک حرکت سریع دست، کلاههای چربشان را از سر برداشتند. کلوتیگ، [13] معاون رئیس اردوگاه، کنار دروازۀ آهنین اردوگاه ایستاده بود و به گزارشی که راینبوت برایش میخواند گوش میداد. وی ناخودآگاه دست راستش را بالا آورد. سالها بود که کار بر همین روال و منوال میگذشت. ضمناً این خبر افکار شویپ را سخت به خود مشغول داشته بود. از آنجایی که نمیتوانست بیش از این ساکت باقی بماند از گوشۀ لب، که به کنار کندۀ گردن بوخو کشاند









































