اداب جنایت
آداب جنایت نوشتهی مصطفی سلیمانی آنچه در «آداب جنایت» انتظار شما را میکشد: اولین رمان مصطفی سلیمانی (1363)، آداب جنایت، داستانی عاشقانهجنایی است با حوادثی پیدرپی و پرکشش؛ روایتی است برآمده از سرگذشت جوانی شرور که در تصادفی مرگبار دچار فراموشی میشود و ناگزیر وارد فصل دوم زندگیاش میشود. آشفتگیهای ذهنی این قهرمانِ سیویکساله حول مفاهیمی مانند «قضاوقدر»
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-427231
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نیماژ
مشاهدهی همهتوضیحات
آداب جنایت نوشتهی مصطفی سلیمانی آنچه در «آداب جنایت» انتظار شما را میکشد: اولین رمان مصطفی سلیمانی (1363)، آداب جنایت، داستانی عاشقانهجنایی است با حوادثی پیدرپی و پرکشش؛ روایتی است برآمده از سرگذشت جوانی شرور که در تصادفی مرگبار دچار فراموشی میشود و ناگزیر وارد فصل دوم زندگیاش میشود. آشفتگیهای ذهنی این قهرمانِ سیویکساله حول مفاهیمی مانند «قضاوقدر» و «قسمت» میچرخد و تا مرز «معجزه» و «بازگشت» به زندگی عادی پیش میرود. رمانِ سلیمانی، اقتباسی آزاد از شخصیت فراموشنشدنیِ ژانوالژانِ ویکتور هوگو است، با همهی آن چالشهای روانشناختی، اخلاقی و حقوقیاش. سیر تحول شخصیتها و ماجراها بهگونهای پیش میرود که مخاطب مدام با ماجرایی تازه و غیرمنتظره مواجه میشود. برشهای از کتاب: «..باریکهی بنزین داشت قاطیِ خون میشد که یکهو زبانهی آتش بلند شد. شعله، مسیر بنزین را آمد و به فاصلهی چند ثانیه صورت جوانک ناگهان آتش شد و بعد آتش رفت تا زیر گردن و نزدیک گوشهاش. نمرده بود. همین که داغی آتش رسید به جانش، داد بلندی کشید و چرخید به پشت، و هی سیلی زد توی صورت خودش. آن سه نفر هم با داد و فریاد دویدند سمتش. اما تا نزدیکش شدند خودشان را کشیدند عقب؛ انگار که یک میدان مغناطیسی هر سه تاشان را دفع کرده باشد. جوانک مثل مرغ سر کَنده توی خودش میلولید و آن سه نفر هم از دور مشغول تقلاهای بیخودی بودند. بالأخره یکیشان که از همه هم ریزنقشتر بود آمد جلو، پاهاش را مثل انبردست از هم باز کرد و دست انداخت زیرِ بغلِ جوانک و پنگوئنطور او را به عقب کشید. کفشهای جوانک از پاش درآمدند. یارو هم تا چند متر از آتش و بنزین فاصله گرفت، عین برقگرفتهها جوانک را ول کرد روی زمین و خودش را پرت کرد عقب…»



































