این منم! سفری از درماندگی به التیام
۲۹۶
صفحه
۱۴۰۰
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
جملات معروف از کتاب این منم عشق میتواند قوی و درعینحال آرام باشد. فراموشکردن و حرکت به جلو آرامشبخش و درعینحال ناراحتکننده است. آدمها بهجای اینکه مثل «بشر» زندگی کنند، خودشان را درگیر «کارهای بشری» میکنند. و هر دو از این بابت خوشحالیم که اقیانوسها به معنای واقعی کلمه بینمان فاصله انداختهاند؛ چون حالا دیگر میتوانیم تقصیرها را گردن فاصلهٔ بینمان
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- زندگینامه و خاطرات
- شناسه کالا
- kj-467839
- شابک
- ۹۷۸۶۲۲۲۵۴۱۴۶۰
- تعداد صفحه
- ۲۹۶
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۰
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از میلکان
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی مهسا صمدی
مشاهدهی همهتوضیحات
جملات معروف از کتاب این منم عشق میتواند قوی و درعینحال آرام باشد. فراموشکردن و حرکت به جلو آرامشبخش و درعینحال ناراحتکننده است. آدمها بهجای اینکه مثل «بشر» زندگی کنند، خودشان را درگیر «کارهای بشری» میکنند. و هر دو از این بابت خوشحالیم که اقیانوسها به معنای واقعی کلمه بینمان فاصله انداختهاند؛ چون حالا دیگر میتوانیم تقصیرها را گردن فاصلهٔ بینمان بیندازیم. سالها که مشغول رسیدگی به درد من بود، خودش داشت آسیب میدید و کسی نبود که مرهم دردهایش باشد و حالا این زخمِ بزرگ دهن باز کرده بود. یاد میگیرم که تقریباً همه میخواهند احساس کنند به شخصی تعلق دارند، من هم اجازه میدهم بدانند که برایم مهم هستند. تظاهر اطرافیانم را خوشحال و راضی نگه میدارد؛ پس همرنگ جماعت میشوم و مثل دوستانم رژ لب میزنم. راستش رژ صورتی به من میآید. زیر آن پوست نهچندان بد و موی زیبایم درد در حال خروش است. کاش میشد بعضی روزها این درد زشت و پرقدرت را مثل تیشرت به تن کنم تا خودش را نشان میداد و آنوقت دیگران متوجه میشدند که نباید از من توقع زیادی داشته باشند. درباره کتاب این منم کمکم همهچیز را میفهمم. میفهمم که نباید همیشه عشق را در بوقوکرنا کرد. عشق میتواند قوی و درعینحال آرام باشد. عشقْ فریادزدن اسمم در زمین فوتبال نیست، بلکه ندای مهربانی از آن سوی اتاق ایزوله است؛ ندایی از سوی شخصی که میداند ممکن است هیچوقت صدایش را نشنوم، اما درهرصورت انتخاب میکند که با من حرف بزند. عشق نمایشِ تاجهای درخشان یا دستهگلهای عظیم نیست. عشق را میشود در دستهگلهای پلاسیدهی روی میز دید که دیگر آب گلدانشان هم کثیف شده است؛ دستهگلهایی که مردم برایم آوردند، اما نمیدانستند که آیا اصلاً چشمهایم را باز خواهم کرد تا ببینمشان یا نه. عشق این نیست که با پلیوری قشنگ از کنار زمین فوتبال شاهد بهبارنشستن تلاشهایم باشند؛ عشق این است که شلخته و با صورتی رنگورورفته کنار تخت بیمارستانم بنشینند و شاهد ذرهذره آبشدنم باشند. میفهمم که عشق یعنی برای کسی آشفتهحال شوی. عشق یعنی سخت تلاش کنیم زرهی پولادین را برای محافظت تنمان کنیم و بعد، همان زره را برای محافظت از عزیزمان روی تنش بنشانیم. عشق یعنی برهنهایستادن و لرزیدن در برابر چیزیکه از آن واهمه داریم تا به آنچه بیش از هرچیزی در دنیا دوستش داریم ادای احترام کنیم. این عشقی است که دگرگونم میکند.




































