انسانم ارزوست
۹۶۴
صفحه
۱۴۰۱
سال چاپ
وزیری
قطع
یک
نوع جلد
گزیده ای از کتاب انسانم آرزوست : مولانا : انسانم آرزوست اَه چه بىرنگ و بىنشان كه منم كى ببينم مرا چنان كه منم گفتى اسرار در ميان آور كو ميان اندر اين ميان كه منم كى شود اين روان من ساكن اينچنين ساكنِ روان كه منم اين جهان و آن جهان مرا مَطَلَب كين دو گم شد در آن جهان كه منم گفتم اندر زبان چو در نامد اينْت گوياى بىزبان كه منم از آغاز این کتاب می خوانیم: پيشگفت
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-121835
- تعداد صفحه
- ۹۶۴
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- یک
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۱
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب انسانم آرزوست : مولانا : انسانم آرزوست اَه چه بىرنگ و بىنشان كه منم كى ببينم مرا چنان كه منم گفتى اسرار در ميان آور كو ميان اندر اين ميان كه منم كى شود اين روان من ساكن اينچنين ساكنِ روان كه منم اين جهان و آن جهان مرا مَطَلَب كين دو گم شد در آن جهان كه منم گفتم اندر زبان چو در نامد اينْت گوياى بىزبان كه منم از آغاز این کتاب می خوانیم: پيشگفتار كوشش شام و سحر شكر كه ضايع نگشت. اين كتاب برگزيده و شرح 400 غزل شاد و شيرين و شيوا، يعنى يك پيمانه از طربخانه بيش از 3000 غزل دلاويز و روحانگيز حضرت مولانا جلالالدين محمد بن محمد بن حسين بلخى است كه بيش از هفتصد سال صاحبدلان فارسىزبان را در ايران و افغانستان و تاجيكستان و سمرقند و بخارا ــو سراسر فرا رود ــ و تركيه، از شهد سخن ديگرگونه خويش شيرينكام داشته است، و بيش از يك دهه مىگذرد كه جهان غرب را نيز از شراب روحانى خويش كه از خمّ خسروانى و خرابات مغانى، و خرابآباد معانى است سرمست داشته است. .انسانم آرزوست درباره مولانا در سال 626 ق اين خانواده به درخواست امير سلجوقى علاءالدين كيقباد به قونيه نقل مكان كرد. بهاءالدين ولد در سال 628 ق در همانجا درگذشت. يك سال پس از درگذشت او، يكى از شاگردان و مريدان پيرسال او بهنام برهانالدين محقق، به قونيه آمد كه استاد و مراد پيشينش را ملاقات كند، ولى از درگذشت او باخبر شد. جلالالدين تا پايان حيات سيد برهانالدين كه 9 سال بعد درگذشت، مريد او شد. برهانالدين پس از مدتى به قيصريه رفت و در همانجا، احتمالاً در 637 ق وفات يافت. قبر او در قيصريه است. به گفته افلاكى، جلالالدين پس از ورود سيد برهانالدين به حلب و دمشق، براى تكميل تحصيلاتش به آنجا رفت. برهانالدين اين نكته را با او در ميان گذاشت كه پدرش ]= سلطان العلماء [علاوه بر علوم ظاهرى، معرفت ديگرى هم داشت كه جز از طريق تجربه شهودى و احوال باطنى قابل حصول نيست. پس از وفات برهانالدين، جلالالدين به مدت پنج سال تنها بود. در 26 جمادىالآخر سال 642 ق درويشى سرگشته و آواره بهنام شمسالدين محمد تبريزى به قونيه آمد، و در كاروانسراى تاجران شكر سكنا گرفت. جلالالدين با او ملاقات و گفتوگو كرد. شمس معناى سخنى از بايزيد بسطامى را از او پرسيد و جلالالدين پاسخ داد. طبق گفته افلاكى و تأييد شادروان فروزانفر، جلالالدين قبلاً هم شمس را در دمشق ديده بود. حقيقت امر هرچه باشد، ظهور و حضور شمس تبريزى نقطه عطفى مهم در زندگى و سلوك مولاناست. درباره شمس تبريزى (شمس تبريزى حجاب شمس تبريزى شده است ــ مولانا) شمسالحق يا شمسالدين محمدبن على بن ملكداد تبريزى (582؟-645؟ق) از مهمترين، مرموزترين و كمشناختهترين شخصيتهاى تاريخ عرفان ايران و اسلام است. (خود غريبى در جهان چون شمس نيست). چون و چند مصاحبت و اثرگذارى او بر مولوى، در پرده ابهام است. او در تبريز نزد بزرگان علوم اسلامى آموخته بود. قرآن نيكو مىدانست، اگرچه در شطحى گفته است كه حقيقت قرآن، حضرت محمد(ص) است. شايد با قياس به حضرت عيسى كه كلمةالله است، اين سخن را گفته و نوشته است. تأثير او بر مولانا تنها در سلسلهجنبانى سرايش بيش از 3000 غزل ]= كليات غزليات مولانا، معروف به غزليات شمس[ نيست بلكه به گفته استاد دكتر محمدعلى موحّد بزرگترين شمسشناس ايران ــمصحح مقالات شمس 2، و نگارنده تكنگاشتى بهنام شمس تبريزى 3 ــ اثرگذارى شخصيت شمس بر مولانا در مثنوى هم بازتاب عميق و وسيعى دارد. و مولانا هم خود با تعبير بار گرفتن و حامله شدن به مثنوى، از بركت برخوردش با شمس، به تكرار در بعضى غزلها تصريح كرده است. شمس به انگيزه رؤيايى كه مىبيند يا الهامى كه به او دست مىدهد، در سال 642 ق كه خودش نزديك به شصت سال داشته، به قونيه، زيستگاه آن زمانى مولانا ــ مولاناى كمابيش چهل ساله ــ وارد شده و مولانا با اين ديدار اثرگذار او از درس و بحث و وعظ و فقه و فتوا دلسرد شد؛ از همه گسست و با شمس نشست. گويى دو دريا بههم پيوسته بود. به قول خودش «كشتى نوحيم در طوفان روح». از سوى ديگر اعتراض و رشك و رقابت اطرافيان و شاگردان و حتّى اعضاى خانوادهاش ــ جز فرزند بزرگترش سلطان ولد ــ از گوشه و كنار بالا گرفت، و شمس بيش از يك سال تاب نياورد و در 21 شوال 643 ق به شام رفت و دقيقتر به دمشق گريخت. مولانا از درد مشتاقى و مهجورى به شعر و غزل گفتن نشست وبه سماع كه با بيقراريهايش هماهنگ بود، برخاست (باز فرو ريخت عشق از در و ديوار من/ باز ببرّيد بند اشتر كيندار من. همچنين: هست طومار دل من به درازى ابد/ برنوشته به سرش تا سوى پايان تو مرو. نيز: اگر يكدم بياسايم روان من نياسايد/ من آن لحظه بياسايم كه يك لحظه نياسايم. همچنين: بر آسمانْش بجويى چو مه ز آب بتابد/ در آب چونكه در آيى به آسمان بگريزد + ز لامكانْش بجويى، نشان دهد به مكانت/ چو





































