مجموعه اشعار بهاءالدین خرمشاهی (جلد دوم)
۵۷۶
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
سخت
نوع جلد
کتاب مجموعه اشعار بهاءالدین خرمشاهی (جلد دوم) گزیده ای از متن کتاب هستاهست به هستاهستِ تو اذعان کند این ذرّۀ فانی که علمش بستۀ جهل است همچون نورِ ظُلمانی در این دریای ناپیدا کرانِ ظلمتِ حیرت رهآموزَش بشو یا رب به تأییدات ربّانی دلش گشته دلیلش، لیک گاهی ره نمییابد که هم پنهان پیدایی و هم پیدای پنهانی بَرد ره گاه تا گلشن، وجودِ او شود روشن به نورانیّتِ ایمان
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-475963
- شابک
- ۱۴۰۴۱۱۱۸۰۱
- تعداد صفحه
- ۵۷۶
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- سخت
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب مجموعه اشعار بهاءالدین خرمشاهی (جلد دوم) گزیده ای از متن کتاب هستاهست به هستاهستِ تو اذعان کند این ذرّۀ فانی که علمش بستۀ جهل است همچون نورِ ظُلمانی در این دریای ناپیدا کرانِ ظلمتِ حیرت رهآموزَش بشو یا رب به تأییدات ربّانی دلش گشته دلیلش، لیک گاهی ره نمییابد که هم پنهان پیدایی و هم پیدای پنهانی بَرد ره گاه تا گلشن، وجودِ او شود روشن به نورانیّتِ ایمان عقلانی و شاید عقل ایمانی چو سیر بی سلوکش هست اغلب پشت بر مقصود بسی خواند، کمی داند، در آزادیست زندانی «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل» [1] به سبحانک بیابی ساحلی، بی هیچ سُبحانی «مگر آه سحرخیزان، سوی گردون نخواهد شد» » که رُستم آورد بیژن برون از چاهِ نفسانی خداوندا تو دانی هوشِ ما خود رهزنِ هوش است «که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی» بیا و وقت را دَریاب و مثلِ حافظش دُریاب «ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی» » «به می سجّاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید » «که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم» رَهبانی کسی کز شبنمیِ خویش، شوید دست، خورشید است خدا خوانی سرانجامش رساند تا خدا دانی عنایت رهنمای اوست، یا رب راه بنمایش چو از چالش بدارد دست، مشکل گردد آسانی تویی واجب که در فهمش و یا علمش نمیگنجد نه حد داری و نه امکان، ورای حدّ امکانی چو علم و عقل او رهزن بسی دارد چه باید کرد به شمعش اندرین ظلمت، وزد طوفان شیطانی بشر هم یافت هم یابد خدا را بهتر از این هم به شرط آنکه نندیشد به جنجالِ جهانبانی به عمقِ ظلمت یلدا، گرت خورشید بنمایند چهگون از خندقِ امکان، توانی رخش بجهانی چو جالینوس و چون بقراط، مردهاند، خواهی مُرد نجات تو به قانون نیست تا درس شفا خوانی 27/11/1403 ش هستیِ حق دلیل هستیِ حق روشن است و بسیارست و راه بردن تا حضرتش نه دشوارست نه هفت دریا، نه هفت آسمان باید به شبنم ار بشوی خیره، راه هموارست به چشم خویش و نگاه خودت نگاه انداز به قلب خویش بده گوش، هوش در کارست به هوش نیز بیندیش و کاردانی او بیا به حرف زدن فکر کن پُر اسرارست به رازهای جهان خیره باش و حیرت کن به آسمان بنگر جای فکر بسیارست بگفت کانت دو چیزست حیرتافزایم نخست وجدان، دوم ستاره_سیارهست اتمشناسی انسان، سپس شکافتنش قسم به جان سپیده که سرالاسرارست صدای رفتن آب و صدای پای نسیم چو بشنوی دل و جانت همیشه بیدارست به خواب نیز بیندیش از کجا آید نگو که مرگ چو خواب است و آخر کارست به باغ و راغ برو و درنگ کن در رنگ ببین چگونه گُل از گِل دمیده بر بارست هنوز جاذبه معلوم نیست سرّش چیست اگر نبود و نباشد چه نابهنجارست اگر نه جاذبه بودی جهان نبود جهان به جای نظم فقط تپهای تلانبارست ز مور تا به سلیمان هزار فرسنگ است به وقتِ پیری چشمان هر دوشان تارست برو به رشد جنین لحظهای تأمل کن هر آنکه گفت عجب نیست، نقش دیوارست طبیعت است برای خدا چو کارگزار خودآفرینی آن ادعا و آزارست خودآفرینی یعنی وجود قبلِ وجود برای فهم نه حاجت به شرح اسفارست شهود بنما این رنگ رنگ هستی را چراکه عقل خودش نیز هم گرفتارست ز پیرسالیِ خود بی کتاب گردیدم کتاب گیتی خوانم، درخت پر بارست به چار عنصر عصرِ قدیم اندیشم اگر نبود خدا، پس چه جای آثارست ز اهل علم چه بسیار حقشناسانند ببین که هول مدرنیسم، مذهبیخوارست خداپرست نه کم هست تا زنم چانه برای من چه تفاوت؟ خدا مددکارست تئیست گر نشوی رو دئیست باش چو کانت بدون عقلِ بزرگ این جهان نه در کارست کتاب هستی یا آفرینش ار خوانی اگر نه وسوسه در سینۀ تو دوارست به جستوجوی خداوند شد بشر به دو وجه دوم که جان و جهان بر چه چیز سُتوارست به بیگبنگ و تکامل درستتر اندیش بدون شبههای این هر دو هم «پدیدار»ست ز خود بپرس که این هر دو را چه راه انداخت نه علت است برای جهان، فقط یارست ز نیمه راه بیامد تکامل و مِهبانگ ببین که چاره چگونه ز اصل ناچارست هر آنچه هست به عالم ز ممکنات بود که علتی طلبد پس چه جای انکارست و نیست صدفه و یا اتفاق منشأ ما چراکه هر چه که بیعلت است نَهمار [2] ست اگر که دایره دیدی درست و درمان بود بدان که کار هم از دست، هم ز پرگارست 16_17/2/1403 تقدیم به پیشگاه پیغمبر اسلام (ص) یا عظیمَ الخُلق، والا، رحمةً للعالمین دوستداران تو، هم در آسمان هم در زمین بودهای منظور حق، در بی زمان روز ازل آفرید انسان و تبریکش تو را گفت آفرین نرمخو با مردمان بودی، شریف و شرمخو او مبین الحق تو را بوده است آن حق المبین آسمانها شد چراغان آمدی تا در وجود شعر را غثّ و سمین باشد، تویی دُرّ ثمین چار جوی جنت از میلاد تو سرشار شد لَذَّهݑً للشاربین، ماءِ معین، شیر انگبین ماه لولاکی و حق از بهرت افلاک آفرید استعاره هم اگر باشد، بباشد بهترین همچنانی که به قرآن حضرتش بخشیده است خلعت خیرالبریّه بر امیرالمؤمنین پرتوی از روی تو افتد چو در ک

















































