اسب سرخ – مجموعه اثار ۲
۱۲۰
صفحه
۱۴۰۱
سال چاپ
پالتویی
قطع
شومیز
نوع جلد
در آغاز کتاب اسب سرخ می خوانیم : کتاب اسب سرخ نوشتۀ جان استن بک سخن ناشر جان استنبک * ، زادهی 1902، رماننویس شهیر آمریکایی است که آثار واقعگرایانهاش تصویری از زندگی انسان معاصر را به نمایش میگذارد. تلاش بیوقفهی او برای انعکاس واقعیات تلخ و پر از گزند طبقات فرودست و دور شدن از فضای رمانتیک حاکم بر ادبیات آمریکا، باعث شد که آثار وی طی چند دهه تبدیل به
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-546528
- تعداد صفحه
- ۱۲۰
- قطع
- پالتویی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۱
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی سیروس طاهباز
مشاهدهی همهتوضیحات
در آغاز کتاب اسب سرخ می خوانیم : کتاب اسب سرخ نوشتۀ جان استن بک سخن ناشر جان استنبک * ، زادهی 1902، رماننویس شهیر آمریکایی است که آثار واقعگرایانهاش تصویری از زندگی انسان معاصر را به نمایش میگذارد. تلاش بیوقفهی او برای انعکاس واقعیات تلخ و پر از گزند طبقات فرودست و دور شدن از فضای رمانتیک حاکم بر ادبیات آمریکا، باعث شد که آثار وی طی چند دهه تبدیل به روایتی از تاریخ نانوشتهی مردمان این سرزمین شود. توصیف بی نظیر استن بک از خانوادهای آواره و مصیبتزده در کتاب خوشه های خشم (1939)، شاهکاری را به ادبیات آمریکا افزود که در همان سال با ستایش منتقدین، جایزه ادبی پولیترز را به خود اختصاص داد. استنبک نویسندهای پرکار بود و آثاری چون در نبردی مشکوک (1936)، موش ها وآدم ها (1937)، راستۀ کنسروسازان (1944)، اتوبوس سرگردان (1947)، شرق بهشت (1952)، روزگاری جنگی درگرفت (1958)، زمستان نارضایتی ها (1961)، سفرهای من با چارلی (1962)، همچنین مروارید ، اسب سرخ ، مرگ و زندگی و درۀ دراز در کارنامهی درخشان او دیده میشود. تجربیات شخصی نویسنده، از کارگری تا نویسندگی، پل ارتباطی او با لایههای تحتانی اجتماع بود. کشور ما از دیرباز با آثار استنبک آشنا بوده است، زیرا زبان او روایتگر درد مشترکی از تمامی انسانها، فارغ از هر نژاد و ملیت است.انتشارات نگاه مفتخر است، در مجموعهای بیمانند، آثار این نویسندهی بزرگ را با ویرایش جدید، تقدیم به دوستداران ادبیات جهان کند. موسسه انتشارات نگاه فهرست مطالب هدیه. 9 کوههاى بزرگ… 51 پیمان. 71 رهبر مردم. 97 هدیه بیلى باک [1] هنگام سپیدهدم از آغل بیرون آمد و یک دم در ایوان ایستاد و به آسمان نگاه کرد. مردى بىقواره بود که اندامى کوچک و پاهاى خمیده و سبیلى آویخته داشت، دستهایش چهارگوش و کف دستش باد کرده و پرگوشت بود. چشمانش اندیشناک و خاکسترى کمرنگ بود و موهایى که از زیر کلاهش بیرون زده بود سیخ سیخ و رنگورو رفته بود. بیلى هنوز در ایوان ایستاده بود و داشت پیراهنش را در شلوار کار آبىرنگ خود فرو مىکرد. کمربندش را گشود و سپس دوباره بست. کمربند با جلاى کهنه نقاط روبهروى هر یک از سوراخها، بزرگ شدن تدریجى شکم بیلى را در طول سالیان نشان مىداد. بیلى همینکه متوجه هوا شد، انگشت نشانش را برابر هر یک از سوراخهاى بینىاش قرار داد و با فشار در دیگرى دمید. سپس در حالىکه دستهایش را به هم مىمالید به سوى تلانبار [2] رهسپار شد. در آخورها دو اسب را تیمار کشید و در تمام مدت به آرامى با آنان نجوا کرد و هنگامى دست از کار کشید که زنگ آهنى سهگوش در خانه چراگاه به صدا درآمد. بیلى قشو و شانه تیمار را درهم فرو کرد و روى نرده گذاشت و براى چاشت رفت. چنان سنجیده و بدون وقت تلف کردن آمده بود که هنگامى که به خانه رسید خانم تیفلین [3] هنوز داشت زنگ را مىنواخت. خانم تیفلین براى او سر تکان داد و به آشپزخانه برگشت. بیلى باک روى پلهها نشست، چون کارگر چراگاه بود و شایسته نبود که پیش از دیگران به اتاق ناهارخورى وارد شود. مىشنید که درون خانه آقاى تیفلین پاهایش را براى پوشیدن پوتین به زمین مىزند. صداى ناهنجار زنگ پسرک جودى [4] را به خود آورد. پسرک ده سالهاى بود که موهایى چون علفهاى زرد گردآلود و چشمهایى خاکسترى رنگ و شرمناک داشت و دهانش حتى هنگامى که فکر مىکرد مىجنبید. صداى زنگ بیدارش کرد. برایش پیش نیامده بود که از این فرمان خشن سرپیچى کرده باشد، نه او و نه هر کس را که مىشناخت این کار را نمىکردند. موهاى درهمى را که روى چشمهایش ریخته بود کنار کشید و لباس خواب را از تنش بیرون آورد. در یک آن لباس پوشید_ پیراهن آبى کرکى و شلوارش را. اواخر تابستان بود و مىشد که از زحمت کفش پوشیدن هم آسوده باشد، در آشپزخانه آنقدر ایستاد تا مادرش از کنار چاهک به سوى اجاق برگشت. سپس جودى صورتش را شست و با انگشتها موهاى خیسش را مرتب کرد، همینکه از کنار چاهک رد شد مادرش تند به سمت او برگشت. جودى با شرمسارى نگاهش را از او برگرداند. مادرش گفت: «هرچه زودتر باید موهاتو کوتاه کنم. صبحونه رو میزه. برو تو تا بیلىام بیاد.» جودى پشت میز بزرگى نشست که پوشیده از مشمع سفیدى بود و در چند جاى آن نشان کارخانه رنگ پس داده بود. تخممرغهاى نیمرو شده درون بشقاب ردیف بود. جودى سه تخممرغ و بعد سه تکه بزرگ گوشت سرخ کرده در بشقابش گذاشت. آنگاه به آرامى لکه خونى را از یک زرده تخممرغ بیرون کشید. بیلى با قدمهایى سنگین وارد شد. به جودى گفت: «چیزى نیس، این کار خروسه.» همینکه پدر جدى و بلند قد جودى وارد اتاق شد، جودى از صداى کف اتاق دانست که پوتین پوشیده است؛ اما براى اطمینان چشمى به زیر میز انداخت. پدرش چراغ نفتى روى میز را خاموش کرد، زیرا دیگر روشنایى روز از پنج









































