بایرام سرباز انقلاب
۷۱۲
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب “بایرام؛ سرباز انقلاب” نوشتۀ مهدی حسین ترجمۀ ودود مردی گزیدهای از متن کتاب پیشگفتار روزگاری نو فرا خواهد رسید. پوشکین گریگوری ساولیویچ در کوچۀ امتدادیافته در طول ساحل باکو نمایان شد. او مردی بود حدوداً سیوپنجساله، بلندبالا، خوشبنیه، چهارشانه و چکمۀ ساقبلند سربازی به پا داشت. یقۀ شنل خاکستریاش گوشهایش را پوشانده بود. طُرۀ موهای صاف قهوهاییاش از
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-455365
- شابک
- ۱۴۰۲۰۵۲۲۰۱
- تعداد صفحه
- ۷۱۲
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “بایرام؛ سرباز انقلاب” نوشتۀ مهدی حسین ترجمۀ ودود مردی گزیدهای از متن کتاب پیشگفتار روزگاری نو فرا خواهد رسید. پوشکین گریگوری ساولیویچ در کوچۀ امتدادیافته در طول ساحل باکو نمایان شد. او مردی بود حدوداً سیوپنجساله، بلندبالا، خوشبنیه، چهارشانه و چکمۀ ساقبلند سربازی به پا داشت. یقۀ شنل خاکستریاش گوشهایش را پوشانده بود. طُرۀ موهای صاف قهوهاییاش از زیر کلاه لبهدارش یک طرف پیشانی پهنش ریخته بود. و با گامهای سنگین و استوار راه میسپرد. گاهگداری به سیگارش پُکی میزد و دود آن از پرههای بینیاش در هوا پخش میشد. ظاهر آرام و متینی داشت، اما نمیتوانست اضطرابش را پنهان کند. مقابل دکانهای سوداگران رسید. لختی ایستاد، اطراف را نگریست و باز با همان متانت راهش را پی گرفت. در چنین روزهایی شهر نفت و میلیونرها روزهای پرالتهابی را سپری میکرد. اواخر سال 1906 بود. اعتصاب کارگران که از یک هفته پیش آغاز شده بود، هنوز ادامه داشت. مدتی بود از صدای ماشینآلاتی که از گرگومیش شبگیر در مرتفعترین نواحی شهر آغاز به کار میکردند، خبری نبود. از دود خاکستری غلیظی که هر روز از بام تا شام از دودکش کارخانهها تنوره میکشید و آسمان باکو را سیاه میکرد، نشانی نبود. همۀ ماشینها از کار افتاده بودند. طنین صدای پتکها در شهر نمیپیچید. واگنهایی که در کوچههای کجومعوج باکو غرشکنان میگذشتند، از حرکت باز مانده بودند. باد ناآرامی که از دیشب میوزید، رفتهرفته قوت میگرفت و در خانهها نفوذ میکرد و مانند جانوری تنها زوزه میکشید. دریا طوفانی بود؛ امواج سپید و کفآلود خزر دیوانهوار ساحل را به دندان میکشید. هنگامی که ابرهای سربیرنگ بهسنگینی میگذشتند، انگار دریا و آسمان یکی میشدند. در شهر انتظاری عظیم حکمفرما بود. کارگران آرام و قرار نداشتند؛ گردهمایی و تظاهرات پرهیاهو ترتیب میدادند. اعلامیههای انقلابی در معادن نفت، کارخانهها، نیروگاههای برق و کشتیسازی دستبهدست میشد و ارادۀ طبقۀ کارگر را که علیه حاکمیت تزاری به مبارزه برخاسته بود، به نمایش میگذاشت. اسمیرنوف از سر پیچ پرگردوغبار به سمت راست پیچید. صبح زود بود. سوداگرانی که مغازههای خود را گشوده به انتظار مشتری بودند، وقتی صدای پای او را شنیدند، خواه ناخواه به سویش گردن کشیدند، همین که گامهای غرورآمیز او را دیدند، با شگفتی شانههای خود را در هم کشیدند. سوداگر ریشویی که مغازۀ خود را میگشود، دستهکلیدش را در جیب آرخالقش گذاشت، از پشت سر اسمیرنوف، به همسایهاش چشمکی زد و با کینهتوزی غرولندکنان گفت: _ چه پرمدعا! انگار آقای شهر است. حتماَ تازه از روسیه برگشته… ولی این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست. پارسال دوسه ماهی خواستههای کارگرها را برآوردند. چون پادشاه نمیخواست خونریزی شود. اما اینها خوشی زیر دلشان زده بود… فکر آنجا را نمیکنند که جلوی آن توپ و توپخانه نمیتوانند غلطی بکنند. پیداست باز اجلشان سر رسیده… اسمیرنوف این سخنان را میشنید، اما ذرهای به آن اهمیت نمیداد. سینهاش را مقابل باد شدید تابستانی سپر کرد. و عمداً گامهایش را کند برداشت. او در همان حال به طرف خارج شهر حرکت کرد. از قاراشهر میآمد و به بیبیهیبت [1] میرفت. از زمانی که عضو کمیتۀ اعتصاب شد، خستگیناپذیر به معدنها و کارخانهها سرکشی میکرد و اعتصابیها را به مبارزۀ قاطع فرامیخواند. وقتی سخنرانی میکرد، همه میکوشیدند جای مناسبی گیر بیاورند و سخنانش را از نزدیک بشنوند، زیرا به وحدت میان حرف و عمل او ایمان داشتند. کارگرانی که در یکی از ساختمانهای بزرگ شرکت نفت بیبیهیبت گرد آمده بودند، مانند دوستی دیرین از گریگوری ساولیویچ استقبال کردند. اسمیرنوف با دست درشت و پینهبستهاش با تکتک آنها صمیمانه دست داد، گاه به روسی و گاه به آذربایجانی احوالپرسی و از همه عذرخواهی کرد: _ دوستان! ببخشید. خیلی دیر کردم. اینهمه راه را پیاده آمدم. میدانید که پولی ندارم به درشکه بدهم، وسیلۀ نقلیۀ دیگری هم کار نمیکند. چارپایهای در میان تختهای چوبی به او نشان دادند. گریگوری ساولیویچ یقۀ شنلش را گشود، نشست، کلاهش را درآورد و موهایش را عقب زد، اما موهای پرپشتش به حالت اول برگشت. اسمیرنوف دستش را به ساق چکمهاش فروبرد، ورقۀ کوچکی درآورد و به پا خاست: _ بیانیۀ کمیتۀ اعتصاب است! میدانید که دشمنانمان فکر میکنند انقلاب دیگر رو به خاموشی است. به نظر آنها انقلاب در دریای خون خفه شده و طبقۀ کارگر دیگر نمیتواند سر بلند کند. اما آنها فراموش میکنند که خون نهتنها خاموشی که خروش هم به همراه دارد! سکوت و دقت حکمفرما بود. اسمیرنوف خروشید و وازَدگانی را که با تهدید و ارعاب دشمنان انقلاب عقب کشیده بودند و همبستگی کارگران را خدشهدار میکردند، هدف







































