ابشرون

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۴۰۳

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب “آبشرون” نوشتۀ مهدی حسین ترجمۀ ودود مردی گزیده‌ای از متن کتاب فصل اول 1 مثال آن‏چنان شد که دریای ژرف نماید که درهاست ما را شگرف نهنگان دریا گشایند چنگ که جوید گهر در دهان نهنگ؟ نظامی هنگامی که قطار مسافربری با ‏سرعت به باکو نزدیک می‏شد، روشنایی‏های امتداد یافتة شهر تا چشم‌انداز خوشه‏خوشه می‏درخشید. ستارگان چشمک‏زن نیز گویی از ژرفای آسمان آبی با غبطه و ح

۴۳۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-215085
شابک
۱۴۰۳۰۹۲۰۰۳
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۳

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از مهدی حسین

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب بایرام سرباز انقلاب

مهدی حسین، ودود مردی

نگاه

۱٬۲۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب آبشرون (حکایت نفت،شوریدگی و شیدایی)

مهدی حسین

ترجمه‌ی ودود مردی

نگاه

۴۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بایرام سرباز انقلاب (تحولات باکو در آستانه انقلاب اکتبر)
۱٬۲۵۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از ودود مردی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب اراز

عبدالله شایق، ودود مردی

نگاه

۲۹۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بایرام سرباز انقلاب

مهدی حسین، ودود مردی

نگاه

۱٬۲۵۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب کتاب امپرسیون بیرون غار

ارا (شهین خسروی نژاد)

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ یک دست سفیدمی پوشد

ابراهیم عادل

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب جغرافیای خانگی

ستاره پارسا

نگاه

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حالات ازاد عشق

گونول و امراه شاهان

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

نگاه

۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب رهگذر کوچۀ تنهایی

یدالله عباسی

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سی وسه پل، چهارونیم اکتاو
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرواریدهای پشیمانی

فیلیپ کلودل، نجمه موسوی

نگاه

۲۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نسرین جافری

فریدون شهبازیان، نسرین جافری

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نوشتن از من خواندن از شما

کوردولا اشتراتمان

نگاه

۳۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فیه ما فیه

بدیع الزمان فروزانفر، مولانا

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عبدالرزاق اصفهانی

وحید دستگردی، عبدالرزاق جمال الدین اصفهانی

نگاه

۵۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنجاه و سه نفر

بزرگ علوی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عطار

بدیع الزمان فروزانفر، عطار نیشابوری

نگاه

۸۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان محتشم کاشانی

اکبر بهداروند، محتشم کاشانی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان خواجوی کرمانی
۱٬۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سردخانه

علی کاکاوند

نگاه

۲۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصویر دوریان گری – چشم و چراغ 86

اسکار وایلد

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب “آبشرون” نوشتۀ مهدی حسین ترجمۀ ودود مردی گزیده‌ای از متن کتاب فصل اول 1 مثال آن‏چنان شد که دریای ژرف نماید که درهاست ما را شگرف نهنگان دریا گشایند چنگ که جوید گهر در دهان نهنگ؟ نظامی هنگامی که قطار مسافربری با ‏سرعت به باکو نزدیک می‏شد، روشنایی‏های امتداد یافتة شهر تا چشم‌انداز خوشه‏خوشه می‏درخشید. ستارگان چشمک‏زن نیز گویی از ژرفای آسمان آبی با غبطه و حسرت به شهر مژه می‏زدند. جمیل با تکیه به هرة پنجرة واگن، رو به طاهر که در کنارش ایستاده بود، چشم‌انداز پیش رو را نشان داد: ـ نگاه کن، منظور من این ستاره‏ها بود… می‏بینی؟ طاهر برای نخستین بار به باکو می‏رفت، او، شاید پیش از همه به هرة پنجره تکیه داد و از دور به سواد شهر نگریست. دلش به‏ گونة شگرفی می‏تپید، گویی می‏خواست سینه‌اش را بشکافد و بیرون بزند. تاکنون جز روستای کوچک، زیبا و خوش‏نمایشان که مانند آشیانة عقاب در ستیغ کوه‏ها قرار داشت، جایی را ندیده بود. طاهر هرقدر به شهر بزرگی می‏نگریست که در میان روشنایی ستارگان شناور بود، چشمانش از شگفتی وق می‏زد. اما چون باکو واضح دیده نمی‏شد، با ناشکیبایی از جمیل پرسید: _ پس قاراشهر کو؟ بائیل [1] کجاست؟ جمیل با دست طره‏های شبگون و وزکرده‌اش را شانه کرد و با دیگر دستش دوردست‏ها را قراول گرفت: _ ببین، آن‏طرف قاراشهر، این‏طرف هم بائیل است… اما حیف که از اینجا به خوبی دیده نمی‏شود. هنگامی که جمیل مناطقی را با بی‏میلی نشان داد، طاهر با آزردگی بازوی او را گرفت، شانة سبزرنگ از دست جمیل به زمین افتاد و دو تکه شد. او با آگاهی از رفتار نسنجیدة خود سرخ شد، تکه‏های شانه را برداشت و گفت: _ ببخشید! جمیل نیز با بی‌اعتنایی لبخند زد، تکه‏های شانه را گرفت و گفت: _ تنت سلامت! بهتر که دو تکه شد. یکی‏ش مال تو و یکی‏ش هم مال من… قطار در سراشیبی از سرعت خود کاست، متلاطم شد، گویی از توش‏وتوان افتاد و آرام پیش رفت. اینک روشنایی برخی خانه‏ها به فاصلة اندکی از راه‌اهن به تاخت از کنار قطار می‏گذشت. جمیل از پنجره کنار رفت و به طاهر خبر داد که به ایستگاه رسیده‌اند. مسافران با تلاطم وسایل خود را جمع می‏کردند. برخی نیز به در خروجی نزدیک می‏شدند. طاهر انبان کوچک و رنگارنگش را از شانه حمایل کرد. جمیل نیز چمدان چوبی‌اش را برداشت. _ به درزی گفتند کوچ کن، سوزنش را در یقه‌اش فرو کرد. اما حیف از شانه‌ات. تقصیر من بود جمیل… ـ نه بابا، یک شانه چه ارزشی دارد که به خاطر آن افسوس می‏خوری؟ آنان هنگامی که به دنبال ازدحام جمعیت آمادة پیاده شدن بودند، ناگاه قطار دوباره متلاطم شد و ایستاد، سواد شهر بزرگی را که پیش‏تر از دوردست دیده می‏شد، اینک چونان چشم‌اندازی روشن در مقابل دیدگان طاهر جان گرفت. زن جوان بلوند با پیش‏بند سفید گاری باری را می‏کشید، گلدان‏های بزرگ، عکس‏های آویخته شده از طول دیوار راه‌اهن و آوای شاد موسیقی رستوران‏ها، نخستین چیزهایی بود که او به چشم دید و به گوش شنید. هنگامی که طاهر و جمیل پیاده شدند، مهی نرم و خنک می‏وزید. صدای قهقهة دختران و پسرانی که در کشت‏وگذار بودند، روستاییانی که با نهیب رفقای خود را صدا می‏کردند، غریو مسافرانی که باربران را صدا می‏زدند، به گوش می‏رسید. طاهر حس می‏کرد که خودِ باکو نیز چنین پرازدحام و پرهیاهوست و اگر با بی‌احتیاطی از جمیل جدا شود، در میان جمعیت گم‏وگور می‏شود. این هراس خلیده در دلش بیرون نیامده بود که نوری خیره‏کننده و نیرومند بالای شهر درخشید. نگاه طاهر به فشفشه‏هایی سُکید که در آسمان رنگ به رنگ می‏شدند. ناگاه غرش توپ‏ها او را از جا پراند. شلیکی که همه‏جا را به لرزه درآورد، گویی طاهر را به سختی تکان داد. چشمان وق زده‌اش را از آسمان برنداشت، درجا میخکوب شد، با شگفتی به واپسین شلیکی نگریست که به ستاره‌ای فروریزنده می‏مانست و تا هنگامی که آسمان در تاریکی مطلق فرو رود، شتابان پرسید: _ کجایی جمیل؟ شلیک دوبارة فشفشه‏ها باز هم تاریکی را از هم درید. طاهر بازوی جمیل را گرفت. _ این چیست؟ جمیل نیز با بُهت می‏نگریست. برای نخستین بار روشنایی بی‏شمار رنگارنگ بالای شهر را از سمت ایستگاه راه‌اهن می‏دید. باربری که کیسة بزرگ بار بر گُرده داشت، به طاهر خورد. او با گام‏های سنگین راه می‏سپرد و ‏نتوانست شادی‌اش را پنهان کند و ‏گفت: _ امروز هم ژاپن گوربه‏گور شده… رفتار و وجنات انسان‏هایی که با صدای بلند می‏خندیدند و به هم تبریک می‏گفتند، برای جمیل هم که باکو را خوب می‏شناخت، تازگی داشت و خوشایند بود… گویی همه آماده بودند که همدیگر را بیشتر دوست بدارند و سنگ صبور هم باشند. انگار شلیک نیرومند بار دیگر خبر خوشبختی همه را تأیید می‏کرد و به چهره‏های رخشندة زیر روشنایی ایستگاه خبر می‏داد. [1] . قاراشهر و بائیل از محلات حومة باکوی آن زمان. مناطقی نفت‌خیز و کار

۴۳۵٬۰۰۰تومان