بر باد رفته
۱۴۵۲
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
دو
نوع جلد
کتاب بر باد رفته نوشتۀ مارگارت میچل ترجمۀ حسن شهباز گزیده ای از متن کتاب فصل اول اسکارلت اُهارا [1] زیبا نبود، اما مردانی که تحت تأثیر جاذبۀ قوی او قرار میگرفتند، کمتر متوجه این حقیقت میشدند، نظیر برادران دوقلوی «تارلتون» که هر دو به او دل باخته بودند. در سیمای او خصوصیات چهرۀ ظریف مادرش که از خاندان اشرافی ساحلنشین فرانسوی و پدرش که از اخلاف ایرلندی بود
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-344323
- شابک
- ۱۴۰۱۰۶۰۵۰۱
- تعداد صفحه
- ۱۴۵۲
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- دو
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی حسن شهباز
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب بر باد رفته نوشتۀ مارگارت میچل ترجمۀ حسن شهباز گزیده ای از متن کتاب فصل اول اسکارلت اُهارا [1] زیبا نبود، اما مردانی که تحت تأثیر جاذبۀ قوی او قرار میگرفتند، کمتر متوجه این حقیقت میشدند، نظیر برادران دوقلوی «تارلتون» که هر دو به او دل باخته بودند. در سیمای او خصوصیات چهرۀ ظریف مادرش که از خاندان اشرافی ساحلنشین فرانسوی و پدرش که از اخلاف ایرلندی بود و صورتی سرخ و شاداب داشت، بهخوبی دیده میشد. رویهمرفته سیمایی بود جذاب و دلنشین. چانهاش کشیده و فکش مربع بود. چشمانش حالت خاصی داشت، میشی نبود، اما بیشتر به سبز روشن متمایل میشد. دو گوشهاش مورب بود و مژگان سیاه و بلندی بر آن سایه میانداخت. ابروانش سیاه و پرپشت بودند و دو جانبشان به طرف بالا متمایل شده بود. بدین ترتیب خطی مورب بر پوست لطیف ماگنولیارنگش پدید آورده بود. این رنگ و لطافت پوست در نواحی جنوبی خیلی مقبول زنان بود و اگر دختری از این موهبت برخوردار میشد، به کمک کلاه و نقاب و دستکش و پوششهای دیگر، از خطر سیاه شدن زیر آفتاب گرم و سوزان «جورجیا» محفوظش میداشت. عصر آن روز در ماه آوریل ۱۸۹۱، اسکارلت کنار دو برادر همزاد، استوارت تارلتون و برنت تارلتون [2] در سایۀ خنک آلاچیق وسط کشتزار پهناور «تارا» از املاک پدرش، نشسته بود و صحبت میکرد. در آن ساعت روز، جذبۀ جمال اسکارلت بهتر جلوه گری میکرد. لباس تازۀ سبز گلدارش که از یک نوع «موسلین» خوشرنگ دوخته شده بود، با دامن گشاد دوازدهذرعش که روی حلقههای بزرگ فنر فرو میافتاد، با سرپایی مراکشی سبز بیپاشنهاش که بهتازگی پدرش از شهر «آتلانتا» برایش آورده بود، کاملاً تناسب داشت. بالاتنۀ تنگ و چسبان لباس که دامن پرچین فنردار آن را تکمیل میکرد، کمر باریک چهلوسهسانتیمتری او را که شاید در آن نواحی کمتر نظیرش دیده میشد، بهتر نمایان میکرد. اما با وجود وقار و سنگینی لباس برازندهاش و علیرغم اینکه موها را به سبک گیسوان زنان مسن پشت سر جمع کرده و دو دست سپید کوچکش را مؤدبانه روی دامن خود گذاشته بود، شخصیت واقعیاش از پس آن ظاهر متین و آراسته نمودار بود. از آن چشمان سبز و نافذی که در زمینۀ گلرنگ چهره میدرخشید، شرار شیطنت و نشاط و سرزندگی زبانه میکشید و درست نقطۀ مقابل ظاهر آرام و متینش بود. اگر اسکارلت در آن دقایق آنطور موقر و مؤدب نشسته بود، بهخاطر اندرزهای ملایم مادرش و سختگیریهای شدید ددۀ سیاهش بود که بر او تحمیل شده بود؛ اما آن چشمان آشوبگر و فتنهانگیز با آن نگاههای منقلبکننده که اسرار روح سرکشش را آشکار میکرد، از آن خودش بود. در دو طرفش، استوارت و برنت در صندلیهای راحتی خود فرو رفته بودند و در همان حال که حرف میزدند و میخندیدند، زیر چشم از پشت شیشههای شفاف سایبان باغ، به آفتاب طلایی عصر نگاه میکردند. هر دو چکمه به پا داشتند و هر دو پاهای خود را که در اثر سوارکاری ممتد عضلات قوی پیدا کرده بودند، روی هم انداخته بودند. دو برادر، هریک نوزدهساله، قدشان دو متر و پنج سانتیمتر، استخوانهایشان درشت و عضلاتشان قوی، صورتشان در اثر تابش آفتاب تیره، موهایشان بلوطی و چشمانشان پرنخوت، ولی شاداب و سرزنده و شوخطبع بودند. لباسی که تنشان بود یکشکل و یکرنگ؛ هر دو کت سورمهای پوشیده و هر دو شلوار سواری زرد روشن به پا داشتند. رویهمرفته آنقدر این دو برادر به یکدیگر شبیه بودند که تشخیص آنها در نظر اول کار آسانی نبود. نمای باغ در آن ساعت بعدازظهر، بسیار دلفریب و خیالانگیز بود. انوار زرین خورشید بر درختان پرشکوفۀ «قرانیا» که تا چشم کار میکرد اطراف باغستان را پوشانیده بود، تابیده و در زمینۀ زمردین چمن منظرهای بدیع و تماشایی پدید آورده بودند. در فاصلۀ دوردست و در وسط گذرگاهی که از میان درختان عبور میکرد، دو اسب درشت کهرباییرنگ که متعلق به دو برادر بودند، ایستاده و پهلوی آنها چند سگ شکاری، خشمناک با هم نزاع میکردند. اینها سگهای استوارت و برنت بودند که معمولاً هرجا میرفتند، آنها را با خود میبردند. سگ درشت دیگری که خالهای سیاه داشت و نمایندۀ اشرافیت صاحبانش بود، چند قدم دورتر از آنها پوزۀ خود را روی دو پنجهاش قرار داده و انتظار دقایقی را میکشید که دو برادر از جای خود برخیزند و به راه بیفتند. بین این حیوانات و ارباب آنها نوعی ارتباط معنوی پیش از مصاحبت ظاهری وجود داشت. همۀ آنها بهطور کلی جوان و پرشور و بیفکر بودند. اربابانشان نظیر همان اسبهای گردنکش، آتشینمزاج و خطرناک، ولی در عین حال نسبت به کسانی که آنان را میشناختند، صمیمی و خوشاخلاق بودند. گرچه این سه مصاحب جوان که اکنون در سایۀ این آلاچیق نشسته و صحبت میکردند، هریک در باغ و کاخ به دنیا آمده و از کودکی جز روی آسایش و نعمت ندیده بودند، با وجود این چهرههای













































