داستان های کوتاه از نویسندگان امریکا
۳۵۲
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب “داستانهای کوتاه از نویسندگان آمریکا” ترجمۀ حسن شهباز گزیده ای از متن کتاب: پایان بحران The End of the Depression ماری بولته Mary Boltè ماری بولته سال ۱۹۲۱ در شهر کوچک «ریورتن» از شهرهای ایالت «نیوجرزی» آمریکا، به دنیا آمد. پس از گذراندن تحصیلات عالیه در دانشکدۀ «ولزلی» چندی در شهر نیویورک اقامت داشت و آنگاه سال ۱۹۴۷ به اتفاق شوهرش «چارلز بولته» به ا
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-865211
- شابک
- ۱۴۰۲۱۲۰۲۰۱
- تعداد صفحه
- ۳۵۲
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی حسن شهباز
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “داستانهای کوتاه از نویسندگان آمریکا” ترجمۀ حسن شهباز گزیده ای از متن کتاب: پایان بحران The End of the Depression ماری بولته Mary Boltè ماری بولته سال ۱۹۲۱ در شهر کوچک «ریورتن» از شهرهای ایالت «نیوجرزی» آمریکا، به دنیا آمد. پس از گذراندن تحصیلات عالیه در دانشکدۀ «ولزلی» چندی در شهر نیویورک اقامت داشت و آنگاه سال ۱۹۴۷ به اتفاق شوهرش «چارلز بولته» به انگلستان سفر کرد تا مدت دو سال همراه وی در دانشگاه آکسفورد از هزینۀ تحصیلی «رودیز» استفاده کند. پایان بحران نخستین داستان منتشرشدۀ این بانوی آمریکایی است که سال ۱۹۵۱ در مجلۀ هارپرز بازار انتشار یافت و همان سال درشمار بهترین داستانهای کوتاه آمریکایی جایزۀ ادبی سال را ربود. موضوع داستان مربوط است به سالهای ۱۹۲۹ تا اوایل جنگ دوم جهانی که بحران مالی بی سابقه ای ملت آمریکا را تحت فشار قرار داد و چنانچه کاردانی و فداکاری رجال نامداری نظیر «فرانکلین روزولت» رئیس جمهوری آمریکا نبود ، افلاس و بیکاری و ورشکستگی این کشور را به آستانۀ انقلاب و تجزیه می کشاند. وقتی سرانجام دورۀ کساد بیسابقۀ آمریکا دامنگیر خانوادۀ ما شد، من ده ساله بودم . برادرم، فِرِدی، نه سال بیشتر نداشت و خواهرم، آگی، پنجساله بود. مدتها می گذشت که من دیگر عشق و علاقۀ خود را به عروسکبازی از دست داده بودم. در این ایام برای سرگرم کردن خود بازیچههای کوچک مرمری و شیشهای جمع میکردم. اوقات بیکاری خود را هم گاهی با بچههای همسایه به بازی اسکیت که در مین استریت بود می گذراندم. فِرِدی عشق زیادی به جمع کردن مدلهای هواپیما داشت و آگی هم، که اسم اصلیاش آنژلا [1] بود و این نام بدترکیب آگی را ما رویش گذاشته بودیم، علاقۀ عجیبی داشت که پرندههای مرده را جمع کند و بعد آنها را در باغچۀ منزل دفن کند و روز بعد از نو خاکها را پس بزند و ببیند که آیا لاشۀ پرنده خاک شده است یا نه. باید بگویم که نام آنژلا برای او نام بیمسمایی نبود، برای اینکه آگی واقعاً قشنگ ترین دختری بود که من در عمر کوتاهم دیده بودم و می شناختم. علاوهبر پدر و مادرم در خانوادۀ ما زن جوان سیاهپوستی هم کار میکرد که اسمش هانا بود که کارش آشپزی و تمیز نگه داشتن خانه بود. علاوهبر اینها یکی از وظایف دیگرش این بود که به ما ترانههای تازه یاد بدهد و در این کار آگی بیشتر از من و فِرِدی موفقیت حاصل کرده بود. ما از موضوع کسادی آمریکا و بیکاری مردم و بیپولی عمومی چیزی نمیدانستیم تا آنکه یک روز سر میز ناهار به این قضیه پی بردیم. پدرم با عصبانیت زیاد و صدایی که مثل صدای مردهها سرد و بیروح بود، به مادرم خبر داد که بالاخره این مصیبت دامنگیر خانوادۀ ما هم شد. گفتن این خبر بد را پدرم اول با افسردگی و گرفتگی زیادی شروع کرد، ولی هر دقیقه عصبانیتش زیادتر شد تا آنجا که هنوز ناهار ما تمام نشده بود که مشتهای گرهکردهاش پیدرپی روی میز میخورد و به حکومت ناسزا میگفت که باعث اصلی این بدبختی و بیچارگی است… من و فِرِدی و آگی از موضوع رکود اقتصادی و کسادی بازار و ایــن حرفها ابداً چیزی جز داد و فریاد پدر نمیفهمیدیم؛ برایاینکه این رکود و کسادی ظاهراً تنها مصیبتی که بر سر ما سه نفر آورده بود این بود که آرامش خانه را به هم زده بود. هر سه ما بیشوکم میفهمیدیم که موضوع بیپولی و بیکاری و فقر در کار است، ولی هیچکس نیامد که اسباب بازی ما یا آن مقرری پنج سنت در هفته را که برای خرید آبنبات و آدامس میگرفتیم، از ما بگیرد. هانا مثل همیشه به ما کیک و پودینگ میداد و برنامۀ خوراک ما هم بههیچوجه به هم نخورده بود. تنها حادثهای که در قبال گذشت این روزها برای خانوادۀ ما پیش آمده بود، این بود که مادرم بعدازظهرها برای شرکت در بعضی جلسات [2] میرفت و پدرم هم روزبهروز بد اخلاق تر و عصبانیتر می شد. از این دو موضوع که بگذریم ، زندگی ما مثل سابق در نهایت آرامش و آسودگی سپری می شد و روزهای ما با همان کیفیت اولیه، پر از بیم و امید، می گذشت. اوضاع مدتی به همین منوال بود تا اینکه یک روز صبح وضع خانۀ ما بهکلی عوض شد. پدرم بهجای اینکه مثل معمول سرِ کار خود باشد، قبلاز ظهر به خانه برگشت و با خلق گرفته روی صندلی دستهدار کنار رادیو نشست و بدون آنکه حرکتی بکند مشغول خواندن روزنامه شد. مادرم بلافاصله داخل اتاق دوید و دست ما را گرفت و به اتاق دیگری برد. ما متحیر مانده بودیم که چه شده است. دیدیم که آهسته گفت پدرتان از امروز بیکار شده و از این به بعد به محل خدمتش نخواهد رفت. ظاهراً شرکتی که پدرتان در آنجا کار میکند بهقدری حقوقش را کم کرده که دیگر خرج رفتوآمد هم برایش نمانده. بـه هـمـیـن منظور تصمیم گرفته تا روشن شدن اوضاع، بیکار در خانه بماند. آنوقت مادرم سرش را












































