پرش به محتوای صفحه

چاخان

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۲۵۲

صفحه

۱۴۰۲

سال چاپ

پالتویی

قطع

شومیز

نوع جلد

گزیده ای از کتاب “چاخان” نوشتۀ “عزیز نسین” ترجمۀ “رضا همراه” انتشارات نگاه مراتب سپاس و قدردانی خود را از زنده یاد حاج سبزعلی علی‏‏پناه و فرزند برومندشان علیرضا برای واگذاری حق چاپ بخشی از آثار عزیز نسین به ترجمه رضا همراه ابراز می دارد. انتشارات فروغی با مدیریت این عزیزان صدها عنوان کتاب با ارزش در روزگار فعالیت خود چاپ و به گنجینه فرهنگ ملی ایران افزوده اس

۱۶۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-224911
تعداد صفحه
۲۵۲
قطع
پالتویی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۲

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از عزیز نسین

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی رضا همراه

مشاهده‌ی همه

توضیحات

گزیده ای از کتاب “چاخان” نوشتۀ “عزیز نسین” ترجمۀ “رضا همراه” انتشارات نگاه مراتب سپاس و قدردانی خود را از زنده یاد حاج سبزعلی علی‏‏پناه و فرزند برومندشان علیرضا برای واگذاری حق چاپ بخشی از آثار عزیز نسین به ترجمه رضا همراه ابراز می دارد. انتشارات فروغی با مدیریت این عزیزان صدها عنوان کتاب با ارزش در روزگار فعالیت خود چاپ و به گنجینه فرهنگ ملی ایران افزوده است. مؤسسه انتشارات نگاه در آغاز این کتاب می خوانیم : سگ میخوابه سایۀ دیوار، خیال میکنه مرد هنرمندیه!!» پستخانه قصبه که توی یک ساختمان خرابه و قدیمی است کنار جاده اصلی قرار دارد… از جلوی این ساختمان یک راه باریک وخاکی به میدان قصبه منتهی می‌شود. این راه در تابستان خاک آلود در بهار پر از گل و لای و در زمستان تل بزرگی از برف تشکیل می‌دهد. محوطه جلوی پستخانه، گردشگاه ومحل تفریح جوان‌های قصبه است.. عصرها دوتا.. دوتا.. سه تا.. سه تا با هم درآنجا قدم می‌زنند و صحبت کنان انتظار می‌کشند تا پست از راه برسد.. سرویس پست هر روز ساعت چهار از جاده اصلی می‌گذرد چند دقیقه‌ای جلوی عمارت پستخانه توقف می‌کند، شاگرد پستچی مثل بزهای کوهی به سرعت از دیوار ماشین بالا می‌رود کیسه‌های پست را پایین می‌اندازد و مثل برق طناب‌ها را دوباره محکم می‌کند تا هرچه زودتر راه بیافتد. یک روز تابستان جوان‌ها مثل همیشه جلوی پستخانه اجتماع کرده وبه افق دوردست چشم دوخته بودند. پیش از آنکه سرویس پست روی جاده دیده شود گرد وخاکش توی افق به نظر می‌رسید … یکدفعه چند نفر از دهاتی ها با خوشحالی افق را به یکدیگر نشان دادند: “داره میاد!..” “مثل بچه شیر میمونه.. گرد و خاکش از خودش جلوتر میاد!..” “امروز نامه میاد؟..” “بعله پنجشنبه است دیگه..” گرد وخاکی که مثل ابر تیره توی افق به هوا رفته بود کم کم نزدیک شد و سرویس زرد رنگ پست نمایان گردید. روزنامه فروش قصبه خود را آماده کرد تا به محض توقف اتوبوس بسته‌ی روزنامه را تحویل بگیرد.. اتوبوس جلوی ساختمان ایستاد شاگرد پستچی مثل باد از دیوار ماشین بالا رفت و مشغول باز کردن طناب‌ها شد. توی مسافرانی که پیاده شدند قیافه یک نفر خیلی جلب توجه کرد.. طرز لباس پوشیدنش و رفتار و حرکاتش به مردم این منطقه هیچ شباهتی نداشت. ساک آبی رنگی را که پر از کتاب و مجله بود به زمین گذاشت … گرد و خاک لباسش را با دست‌هایش تکان داد. بدون توجه به نگاه‌های کنجکاو دهاتی‌ها چند لحظه‌ای اطراف را نگاه کرد.. وقتی مطمئن شد نشانی‌هایش صحیح است و اشتباهی نیامده ساکش را برداشت وبا قدم‌های محکم از جاده خاکی به طرف میدان قصبه به راه افتاد. نرسیده به میدان قصبه جلوی تابلوی رنگ و رورفته ای که روی آن نوشته بود: «هتل جدید پالاس» لحظه‌ای توقف کرد و بعد داخل هتل رفت! قصبه که خاک مرده رویش پاشیده‌اند!.. فردای آن روز مسافر ناشناس نامه‌ی مفصلی برای دوستش نوشت: دوست عزیز … الان 1342 کیلومتر از تو و از دریا دورم و در نقطه‌ای که بیش از 1286 متر از سطح دریا ارتفاع دارد نفس می‌کشم!.. پس از اینکه دو روز و یک شب با ترن مسافرت کردم و یک نصف روز هم توی سرویس پست سوار شدم به محل کارم که این همه برای رسیدن به آنجا روزشماری می‌کردم رسیدم … راستی که زندگی سرتاسرش یک «سراب» بزرگ است وقتی که آدم از دور تماشایش می‌کند باغ و سبزه و درخت و چشمه به نظرش می‌رسید ولی هنگامی که به محل می‌رسد می‌بیند جز سنگ و شن وخاک وخاشاک بیابان چیز دیگری نیست … گرچه من قبلاً هم می‌دانستم محل مأموریت جدیدم قصبه‌ی کوچکی است و در آنجا از سینما و تئاتر و حتی آب لوله کشی و برق و بهداشت و هزارها کوفت و زهرمار دیگر خبری نیست و خودم را برای مقابله با این مشکلات حاضر کرده بودم ولی وضع خیلی بدتر از آن است که من فکرش را کرده‌ام … زندگی دراینجا برای آدمی مثل من که در مرکز و پایتخت مملکت بزرگ شده غیرقابل تحمل است اما من که بعد از این همه دوندگی وپارتی بازی تازه دستم به کار بند شده مجبورم هزار مرتبه بدتر از این را هم تحمل کنم!!! حالت من شبیه توریست‌های آمریکائی است که برای کشف و جستجو می‌خواهند قدم به داخل جنگلی که تا به حال پای بشر به آنجا نرسیده بگذارند! حالت تشویش ودلهره به چه شکل است؟ ترس روبرو شدن با حیوانات وحشی و گاوهای جنگلی وشیرهای درنده چطور آنها را گیج ومنگ می‌کند؟.. من هم درست همان حال را دارم. خودم را در اینجا بیگانه تصور می‌کنم انگار به کشور مردان وحشی وارد شده‌ام و می خوام منطقه‌ای را که حتی توی نقشه‌های جغرافی هم نامی از آن برده نشده کشف کنم.. دیروز که وارد اینجا شدم عصر شنبه بود. وقت گذشته بود خودم را به اداره معرفی کنم و امروز که یکشنبه و روز تعطیل است فرصت خوبی داشتم تا درباره این نقطه درست وحسابی مطالعه کنم (توضیح: درترکیه مثل سایر کشورهای اروپائی روزهای یکشنبه تع

۱۶۵٬۰۰۰تومان