پرش به محتوای صفحه
تخفیف کتاب‌خوانی۲۰٪ تخفیف

اینم شد زندگی!؟

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۳۳۶

صفحه

۱۴۰۲

سال چاپ

پالتویی

قطع

شومیز

نوع جلد

۲۱۰٬۰۰۰۲۰٪۱۶۸٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

معرفی کتاب

گزیده ای از کتاب “اینم شد زندگی؟!” نوشتۀ عزیز نسین ترجمۀ رضا همراه اینم شد زندگی؟!  /  عزیز نسین  /  رضا همراه (این‏طور آمده …. اما این‏طور نخواهد رفت) خاطرات مادرم تمام مادرها خوبند، اما تو از همه‏‏یشان بهتری. در سیزده سالگی عروسی کردی، در پانزده سالگی مرا به دنیا آوردی، در 26 سالگی مزه زندگی را نچشیده مردی….. همیشه به یاد توام، افسوس که یک عکس هم از تو ندارم، آخر فکر می‏‏کردی عکس گرفتن گناه است! نه سینما رفتی نه تئاتر رفتی! برق و گاز و تختخواب را در خواب هم ندیدی. برای شنا به دریا نرفتی و قسمت‏‏های قلمبه بدنت را به نامحرم نشان ندادی. سواد خواندن و نوشتن هم نداشتی، بالاخره از زندگیت خیری ندیدی و در 26 سالگی زندگی نکرده مردی…. بعد از این دیگرمادرها زندگی نکرده نمی‏‏میرند… اینطور بوده اما اینطور ‏نمی‏ماند… من و شیاطین! خیلی‏‏ها از من می‏‏پرسند: «تو چطور تندتند می‏‏نویسی؟» می‏‏گویند: «روی دوش هنرمندان و نویسندگان جن و پری‏‏های مخصوصی هست که به اونا فرمان ‏می‏دن….!» «اینوبگو…. اینونقاشی کن… اینو بساز و…» وقتی اسم این جن و پری‏‏ها را می‏‏شنوم به فکر می‏‏افتم که آنها چه شکلی هستند؟ نصف بدنشان دختر و نصف بدنشان ‏ماهی‏است؟ و یا وقتی اسم دختر دریا را می‏‏شنوم در نظرم مجسم می‏‏کنم که نصف بدنش دختر ونصف بدنش پرنده‏‏است. اما من جن افسونگر به آن صورت ندارم و روی دوشم هم کسی سوار نیست که مثل پری‏‏های هنرمندان نصفش دختر باشد و نصفش پرنده باشه!… جن و پری‏‏های من یک دهمشان آدم و بقیه‏‏یشان جانورند…. به جای دوشم، روی پشتم، سوار شده‏‏اند! بدمصب آن‏قدر سنگین است که کمر من زیر این بار خم شده. جن و پری‏‏های من تعدادشان یکی دو تا هم نیست خیلی زیادند. اگر دوتاشون از پشتم پایین بیاند سه تا فوراً سوار میشوند پری‏‏های من زیبایی بی‏‏حدی دارند. اما جن‏‏های من تا دلتان بخواهد زشتند. پری‏‏ها مرا نوازش می‏‏کنند ولی جن‏‏های من آزارم می‏‏دهند. مرا گاز می‏‏گیرند… فحش می‏‏دهند!… پری‏‏های افسونگر روی دوش هنرمندان سوار می‏‏شوند و آنها را افسون می‏‏کنند. ولی مال من بدبخت فقط دستور می‏‏دهند و زور میگویند: «بنویس! یا الله بنویس! چرا ساکتی؟ حق نداری بخوابی یا الله بلند شو. تو حق نداری مریض هم بشی! باید شب و روز بنویسی…. پاشو یا الله معطل نکن.» افسونگران جن و جادوی من تا دلتان بخواهد زیادند. طلبکارهایم! صاحبخانه‏‏ام! قصاب سرکوچه‏‏‏ی ما… الحمدالله تمامی ندارند! ننویسم چکار کنم؟ من بیچاره حق مریض شدن هم ندارم. اگر من قانون‏گذار بودم به قوانین مملکت یک چنین ماده‏‏ای اضافه می‏‏کردم: مریض شدن حقی است که تمام آدم‏‏ها باید از آن استفاده کنند! این یک حق اجتماعی است به آدم‏‏های خوشبختی که وقتی مریض می‏‏شوند، می‏‏توانند استراحت کنند و بخوابند حسادت می‏‏کنم. آخه من در مدت نیم قرن عمرم یک دفعه هم حق نداشتم مریض بشوم! چون جن و پری‏‏های من نمی‏‏گذارند، هی نق می‏‏زنند: «بنویس! یا الله زودتر….» «چشم می‏‏نویسم…» صبح‏‏ها وقتی از خواب بیدار می‏‏شوم گلها و چمن‏‏ها را می‏‏بینم آرزو می‏‏کنم روی چمن‏‏ها راه بروم تا خستگی به پنجاه سال عمرم از تنم بیرون بیاید ولی تا می‏‏خواهم این آرزویم را عملی کنم سروکله‏‏ی بدمصب‏‏ها پیدا می‏شود: «چرا معطلی بنویس!» یک روز یکی به من گفت: تو چطور این همه چیز می‏‏نویسی؟ چنان عصبانی شدم که می‏‏خواستم بزنم کله‏‏اش را داغون کنم. ولی جلوی خودم را گرفتم و جواب دادم: تو خیال می‏‏کنی خوشم می‏آید کاغذ سیاه کنم؟! مجبورم بنویسم. دستم تنگ است. عائله‏‏ام زیاد است اگر ننویسم چه خاکی به سرم بریزم؟ شغل و حرفه‏ی دیگری بلند نیستم. مجبور می‏‏شوم این اراجیف را سرهم کنم و به خورد مردم بدهم!…. گفت: – این همه مطلب را از کجا گیرمی‏‏آری؟ – از بس که صبح تا عصر توی مردم وول می‏‏خورم و با اشخاص مختلف روبرو میشم. فروشنده، چوپان، حسابدار، نقاشی، عکاس، نویسنده، بقال، زندانی این هم خودش شغلیه ، بیکار (این کار از همه‏‏اش سخت‏‏تر و پر مسئولیت‏‏تره)، واکسی و ….. روزی صد تا سوژه پیدا می‏‏کنم بالاخره می‏‏نویسم و مجبورم برای یه لقمه نون شب و روز بنویسم. چی میشه کرد توی اینهمه کار و کاسبی خدا این نون رو توی دامن من گذاشته و به جای این همه جن و پری‏‏های خوب خدا جن و پری‏‏های بد جنسی را مأمور من کرده که پدرم رو ‏درمی‏آرن! و زیر بار زندگی منو له و لورده می‏‏کنن‏! قرآن، ماشین خیاطی …. اولین خاطره‏‏ایی که از دوران بچگی‏‏ام به خاطردارم آتش است. مادرم بیدارم کرد و کیسه زر‏دوز قرآن را به گردنم آویخت. خواهر کوچکم را از گهواره برداشت. او دعا می‏‏کرد، ناله می‏‏کرد، ‏گیس‏هایش را می‏‏کند. آتش از پنجره‏‏ای که پرده‏‏هایش پاره پاره بودند می‏‏آمد تو و به صورتم می‏‏زد، یکدفعه در باز شد آدم‏های جورواجوری ریختند توی ا

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات طنز، داستان و ادبیات
شناسه کالا
kj-431895
شابک
۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۰۷
تعداد صفحه
۳۳۶
قطع
پالتویی
نوع جلد
شومیز
وزن
۲۵۴ گرم
سال انتشار شمسی
۱۴۰۲
سال انتشار میلادی
۲۰۲۳

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از عزیز نسین

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی رضا همراه

مشاهده‌ی همه
۲۰٪۲۱۰٬۰۰۰
۱۶۸٬۰۰۰تومان