حرف بزنم یا نزنم (مجموعه آثار ۳)
۲۴۰
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
پالتوئی
قطع
شمیز
نوع جلد
در آغاز کتاب حرف بزنم یا نزنم می خوانیم : کتاب حرف بزنم یا نزنم نوشتۀ عزیز نسین ترجمۀ ثمین باغچه بان تا بشریت خلاص شود پاسبان: _ زنی رو که خودکشی کرده بود آوردیمش جناب سرگرد. کلانتر: _ بردینش پزشکی قانونی؟ _ بله قربان … احتیاجی به معالجه نداشت، حالش خوبه. _ بیارینش تو. زن را آوردند تو. هنوز از لباسش آب میچکید یک تکه خزه هم به موهایش چسبیده بود. _ اسم؟ _ شهل
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-800793
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۰۴۳
- تعداد صفحه
- ۲۴۰
- قطع
- پالتوئی
- نوع جلد
- شمیز
- وزن
- ۱۸۵ گرم
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی ثمین باغچه بان
مشاهدهی همهتوضیحات
در آغاز کتاب حرف بزنم یا نزنم می خوانیم : کتاب حرف بزنم یا نزنم نوشتۀ عزیز نسین ترجمۀ ثمین باغچه بان تا بشریت خلاص شود پاسبان: _ زنی رو که خودکشی کرده بود آوردیمش جناب سرگرد. کلانتر: _ بردینش پزشکی قانونی؟ _ بله قربان … احتیاجی به معالجه نداشت، حالش خوبه. _ بیارینش تو. زن را آوردند تو. هنوز از لباسش آب میچکید یک تکه خزه هم به موهایش چسبیده بود. _ اسم؟ _ شهلا _ سن؟ زن کمی فکر کرد و جواب داد. _ رفتم تو بیست و نه. _ شوهر دارید؟ _ تقریباً … _ سؤال کردم شوهر دارید یا نه؟ … بیوهاید؟ دوشیزهاید؟ یا مطلقهاید؟ … _ بنویسید شوهردار … _ علت اقدام به خودکشی؟ _ مگه خودکشی باید علت داشته باشه؟ … دلم خواسته بود خودمو بکشم خودمو انداختم تو دریا. هیچ کیام مسئولیتی نداره … _ چرا میخواستید بمیرید؟ _ اِ وا … مگه مردم صاحب اختیار جون خودشون نیستن؟ … اگه دلم بخواد زندگی میکنم، اگهام دلم نخواد خودمو میکشم … مگه به کسی مربوطه؟ … کلانتر باتجربه که متوجه بود زن حقیقت امر را نمیگوید، باید او را به حرف میآورد و واقعیت را میفهمید. _ نکنه از شوهرتون چیزی خواسته باشید و نتونسته باشه براتون فراهم کنه؟ … آیا علت اقدام به خودکشی اینه؟ _ خیر، ابداً … _ نکنه دستی تو این کار باشه؟ _ اوا، خاک عالم … چه دستی جناب _ اختیار دارید جناب سرگرد … سرگرد؟ _ مثلاً دست یک غریبه؟ … _ خب … پس حتماً شما دلتون میخواسته جایی برید و شوهرتون مخالفت کرده و شما تصمیم گرفتید خودتونو تو دریا غرق کنید!! _ گفتم که نه. _ شاید حسادت زنانه … _ اوا، خدا مرگم بده … من میگم دلم خواسته خودمو بکشم … آخه مگه جون خودم مال خودم نیس؟ … من دو ساعته دارم میگم دلم خواسته خودمو بکشم، اونوخ شما هی میگی اصول دین چند تاس؟ … _ شوهرتون پیره؟ _ نخیر، جوونه. _ درآمدش چطوره … کارمنده یا شغل آزاد داره؟ _ مقاطعه کاره. _ خانوم … دیگه کم کم داری منو از کوره در میبری! … بیست ساله کلانترم. تا امروز اقلاً شاهد پونصد مورد خودکشی بودم … هر زنی دست به خودکشی زده، علتی داشته! … علتش این بوده که مثلاً شوهرش مخالف سینما رفتنش بوده … یا عرض کنم مثلاً شوهرش مخالف بزک و این جور چیزاش بوده … یا شوهرش درآمد خوبی نداشته … یا فلان جوراب و فلان پالتو پوستو نمیتونسته براش بخره … _ ماشالا چقدر دلتون میخواد از ته و توی زندگی مردم سر در بیارید جناب سرگرد … حالا براتون میگم تا خیالتون راحت شه: شب که اومد خونه، بهش گفتم یه مانتوی بهاری میخوام. گفت به چشم. گفتم من همین الانه میخوام، یالا پاشو بریم خیاط. گفت به چشم. از خیاطی که دویدیم بیرون، گفتم یه جفت کفش میخوام، برام خرید. گفتم دلم میخواد امشب بریم تو یه رستوران شام بخوریم. گفت باشه، گفتم بریم سینما. گفت بریم، وقتی از سینما اومدیم بیرون، گفتم امشب دلم گرفته، با ماشین یه دوری بزنیم، بریم تا بغاز و برگردیم. گفت به چشم. صبح که میخواست بره سر کار، گفتم امروز سر کار نرو، چون نمیخوام تنها بمونم. گفت باشه عزیزم. گفتم پاشو بریم برام یه جفت گوشواره بخر. فوراً رفتیم و برام یه جفت گوشواره طلا خرید به سه هزار لیره. گفتم از این گوشوارهها خوشم نیومد، یالا برو عوضش کن. گفت همین الانه عزیزم و رفت و گوشوارهها رو پس داد و دو هزار لیره دیگهم گذاشت روش و یه جفت گوشواره دیگه برام خرید. خلاصه هر چی ازش بخوام، میگه به چشم عزیزم … هر چی بهش بگم، میگه باشه عزیزم … آخه اینم شد زندگی جناب سرگرد؟ … آخه زندگی یکنواخت چه لطفی داره … در این میان به شوهر این خانم تلفن کرده بودند. شوهر به کلانتری آمده بود که زنش را ببرد. زن: _ به خدا اگه با این سر و وضع سوار تاکسی شم! _ غصه نخور عزیزجون. با تاکسی یه راست میریم سراغ خیاطت … زن داد زد: _ ملاحظه میفرمایید جناب سرگرد؟ … آخه چه جور میشه تحمل کرد؟ _ شما حق داری خانوم … زن زیر صورتجلسه را امضا کرد. وقتی با شوهرش از کلانتری خارج میشدند، کلانتر به پاسبانها دستور داد: _ اگه دفعه بعد این خانومه دست به خودکشی زد، کاریش نداشته باشین … بذارین به حال خودش … نجاتش ندین … برای اینکه …، عرض کنم … بله، برای اینکه بشریت خلاص شه! مثلث شامورتی مکان: نمی دانم در اینجا یا در آنجا یا در کجا، در هر کجایی که میخواهد باشد، در همانجا، روزی برای بچهها چنین قصهای خواهند گفت. زمان: نمی دانم صد سال پس از این یا دویست سال پس از این یا کی، در هر وقت و زمانی که میخواهد باشد، در همان وقت و زمان، چنین قصهای برای بچهها خواهند گفت. مقدمه: یکی بود یکی نبود. درستی کشک بود، راستی دوغ بود. رشوه حلال بود. حلال تو یوغ بود. حق و حقیقت اسم داشت و رسم نداشت. دزدی و دروغ رسم بود و اسم نداشت. در یک چنین زمان و زمانهای، یک دنیای خیلی خیلی گل و گشادی بود که هفت آسمانش پر از ستاره ب






















































