چهار روز با روح همینگوی
چهار روز با روح همینگوی جک فیلن ، قهرمان این رمان متفاوت و خواندنی، در اثر حادثهای به کما میرود. در عالم بیهوشی، با قهرمان زندگیاش یعنی ارنست همینگوی، نویسندهی بزرگ و درگذشته، ملاقات میکند. این دو طی معاشرتی چهارروزه دربارهی زندگی پس از مرگ و سرگذشت همینگوی صحبت میکنند و حتی به ملاقات مکانها و آدمهای معروف دورانِ زندگی او میروند. تام وینتون ، در ق
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-680007
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نیماژ
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی مهسا خراسانی
مشاهدهی همهتوضیحات
چهار روز با روح همینگوی جک فیلن ، قهرمان این رمان متفاوت و خواندنی، در اثر حادثهای به کما میرود. در عالم بیهوشی، با قهرمان زندگیاش یعنی ارنست همینگوی، نویسندهی بزرگ و درگذشته، ملاقات میکند. این دو طی معاشرتی چهارروزه دربارهی زندگی پس از مرگ و سرگذشت همینگوی صحبت میکنند و حتی به ملاقات مکانها و آدمهای معروف دورانِ زندگی او میروند. تام وینتون ، در قالب داستانی پرکشش، خواننده را با زندگی و شخصیت همینگوی آشنا میکند؛ و بین درونمایهی ادبی داستان و خمیرمایهی طنز و شوخطبعی آن، تعادل مناسبی برقرار میسازد. پایان ماجرا نیز غافلگیرکننده است، بی اینکه اتفاق شگرفی در انتظارمان باشد. ——————————————————————————————- برشی از کتاب چهار روز با روح همینگوی: به خودم گفتم: وای، عالی شد! الان شروع میشود! گیر یکی از آن آدمهای خلوچلی افتادم که خودشان را همینگوی فرض میکنند. میخواستم بدون اینکه حتی جوابش را بدهم از آنجا بروم، اما نتوانستم. باید دستکم یک نگاه به این دلقک میانداختم. از گوشهی چشم زیر نظرش گرفتم و کمکم سرم را برگرداندم. اولازهمه متوجه شدم تقریباً همقد من است که البته چیز عجیبی نبود. اما وقتی توانستم صورتش را کامل ببینم، چنان از جایم پریدم که انگار برق فشارقوی به من وصل کرده بودند. در کسری از ثانیه دهانم باز ماند، سرم رفت عقب و ابروهایم چسبید به رستنگاه موهایم. نگاهم میخکوب شد و چشمهایم تقریباً بهاندازهی دهانم باز ماند. سرم را تکان دادم، محکم تکان دادم، انگار میخواستم صدای پیچ یا مهرهای را که در مغزم شُل شده باشد، بشنوم. بعد گفتم: «خدای مهربان! خودتی! مطمئنم خُل شدم!»













































