دشمنان
۳۱۹
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
گالینگور
نوع جلد
گزیده ای از کتاب دشمنان انسانيت از هر دو سو بايد باشد. به نام همان انسانيت از شما خواهش ميكنم كه مرا با خود نبريد،خدايا، چه فكر عجيبي! من به زور سر پا ايستادهام و شما مرا با «انسانيت» ميترسانيد در آغاز کتاب دشمنان می خوانیم «تنها انعکاس حقایق زندگی بشری میتواند نام هنر به خود بگیرد. بدون انسان و خارج از منافع او، هیچ هنری وجود ندارد. هنر نغمهای است که ب
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-001951
- تعداد صفحه
- ۳۱۹
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی سیمین دانشور
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب دشمنان انسانيت از هر دو سو بايد باشد. به نام همان انسانيت از شما خواهش ميكنم كه مرا با خود نبريد،خدايا، چه فكر عجيبي! من به زور سر پا ايستادهام و شما مرا با «انسانيت» ميترسانيد در آغاز کتاب دشمنان می خوانیم «تنها انعکاس حقایق زندگی بشری میتواند نام هنر به خود بگیرد. بدون انسان و خارج از منافع او، هیچ هنری وجود ندارد. هنر نغمهای است که برای بشریت سروده میشود؛ اهرمی است که بشریت را به جلو میبرد؛ انعکاسی از واقعیتهای زندگی اجتماعی مردمی است که هنرمند در میان آنها زندگی میکند.» این چند اصل که تا حدی معرف هنر رئالیسم قرن نوزدهم است، در آثار نویسندۀ بزرگی که اینک ترجمۀ چندین داستان او به نظر خوانندگان میرسد، با نهایت مهارت و دقت رعایت شده است. هرچند نویسنده، آنگاه که انقلاب در کشور پهناورش روی نمود، دیگر وجود نداشت و هرچند اصول مزبور بعد از انقلاب بود که برنامۀ هنری هنرمندان روس قرار گرفت،… ولی چخوف هنرمندی بود که پیشاپیش زمان میرفت. او و نویسندگان و منتقدان بزرگی چون «گوگول» و «بلینسکی»، سالها بود که زمینۀ اینگونه هنر، «هنر برای مردم و به زبان مردم و برای به جلو بردن مردم» را ایجاد کرده بودند. بلینسکی در نامهای که به گوگول مینویسد، او را اینگونه راهنمایی میکند: «زندگی را با همان شکلی که احاطهات کرده ترسیم نما و هرگز آن را تزیین نکن! دوبارهسازی نباید کرد؛ زندگی را از روی صورت اصلی آن مجسم کن و به زندگی از دریچۀ چشم مردم زنده بنگر، نه از پشت عینکهای دودی و سیاه!» و نیز مینویسد: «بزرگترین هدف و مقصد هنر و ادبیات، خدمت به اجتماع است؛ هنر به تنهایی معرف زندگی نیست، بلکه بررسی و قضاوت اجتماع به دست آن است. هنر باید از جنبههای تفریحی و وقتگذرانی بیرون آمده، وقف آگاهی و بیداری جامعه گردد و در سراشیب اشعار و داستانهای عاشقانه و انعکاس عقاید ترحمآور رها نشود. هنر باید بیان هشیاریها، بیداریهای ملت یا ملل مختلف، در مراحل مختلف تاریخی باشد.» به وسیلۀ این مقدمات و تهیۀ این زمینهها به دست چخوف، گوگول، بلینسکی و دیگر نویسندگان نظیر آنها بود که هنر رئالیست در روسیه پا به عرصۀ وجود نهاد. چخوف چنان به نتایج کار خود و همکارانش اعتماد داشت که حتی در اثر معروفش، نمایشنامۀ «باغ آلبالو»، با دید واقعبین خود انقلاب آینده را پیشبینی کرد و از قول تروفیموف، دانشجوی جوان، چنین گفت: «تمام روسیه باغ ما است، سرزمین روسیه وسیع و زیبا است، هزاران جای زیبا در آن هست، حالا فکر کن آنیا، پدربزرگت و پدر پدربزرگت و تمام اسلاف تو، مالک بردهها و صاحب ارواح زندۀ آنها بودند. آیا نمیبینی که از هر آلبالویی در باغ، از هر برگی، از هر کندۀ درختی، موجودات بشری به تو نگاه میکنند؟ آیا صدای آنها را نمیشنوی؟ آه که چه وحشتناک است! هر وقت غروب یا شب در این باغ راه میروم، پوست کهنه و پیر شدۀ درختان به تیرگی میدرخشد و درختان آلبالو، مثل اینکه در خواب خود حوادث یکصد سال و دویست سال پیش را میبینند و گویی ارواح تیره و تار به دیدار آنها میآیند. چرا بیشتر از این حرف بزنم؟» و در آخر پردۀ دوم همین نمایشنامه، از قول همین تروفیموف، آشکارا و با خوشبینی خاصی، نزدیک بودن آن روز را پیشبینی میکند: «زمستان که میآید گرسنهام، مریضم، دلهره دارم، فقیرم. مثل یک گدای سر کوچهام و هرجا تقدیر برانَدَم، میروم و جایی نیست که پا نگذاشته باشم. اما روح من همیشه، در هر لحظهای از شب و روز، از امید آینده سرشار است. من روزهای خوشبختی و مسرت را پیشبینی میکنم؛ من آن را کاملاً درک میکنم،… خوشبختی آنجا است. روز سعادت نزدیک و نزدیکتر میشود. من حتی صدای پایش را میشنوم. و آیا نباید آن روز را با چشم دید؟ آیا نباید آن را شناخت؟ چه اهمیت دارد اگر هم ما بدان روز نرسیم! دیگران که از آن برخوردار خواهند شد…» نحوۀ عمل و برنامۀ کار چخوف اینگونه بود. چخوف نبض اجتماع را در دست داشت و همشهری دلسوز، مهربان و فداکاری برای مردم کشور خود بود و با اشکی در چشم و تبسمی بر لب، بدبختیها، رنجها، نابخردیها، آشفتگیها، خطاها و لغزشهای مردم کشور خود را به نمایش میگذاشت و با اندوهی شگرف، که هر چند لحن شوخی داشت، از نارواییها و پستیها و پلیدیهای جامعه افسوس میخورد. * * * آنتون پاولوویچ چخوف، در جوابی که به نامۀ دکتر «روسولیمف»، همکلاس سابقش در دانشکدۀ پزشکی، میدهد چنین مینویسد: «از من شرح حالم را خواسته بودید، من از این مرض «شرححالنویسی» رنج میبرم. برایم عذاب الیمی است که دربارۀ خودم مطالبی بخوانم و از همه بدتر خودم بردارم و راجع به خودم چیز بنویسم و آن را به چاپ هم برسانم. با این حال روی کاغذ جداگانه، چند مطلب جزیی، حقایقی صاف و پوستکنده، دربارۀ خودم نوشتهام













































