پرش به محتوای صفحه

یک نفر برای تاکسی ها دست تکان میدهد

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

یک نفر برای تاکسی ها دست تکان میدهد -- علی اصغر حسینی خواه آخرین باری که دیدمش، آن طرف ایستگاه اتوبوس بود؛ وقتی می ‌ خواستم بروم ایستگاه راه آهن و از آن شهر و آن وضعیت فاصله بگیرم . یک دفعه بین جمعیت ظاهر شد و بعد مثل شبحی لابه لای ماشین ‌ های ایستاده پشت چراغ، گم شد . انگار آمده بود چیزی را ثابت کند . سوار اتوبوس نشدم .‌‌ همان جا توی ایستگاه نشستم و زل زدم

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-931367
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۸۰۶۹۶۵

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از ثالث

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب رویای زمانه

زهرا دهقان پور

ثالث

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مارکسیسم و انقلاب در ایران
۱٬۱۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مگر ایران خانم مادرت نبود؟!
۲۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تاریخ کوتاه زوال

امیل چوران

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

ثالث

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتللو

ثالث

۲۹۷٬۵۰۰تومان
جلد کتاب رزیدنت

ثالث

۳۲۳٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دن کیشوت
۲٬۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خزان خودکامه
۴۹۳٬۰۰۰تومان
جلد کتاب قدیس فرودستان
۲۱۲٬۵۰۰تومان
جلد کتاب پاپ و مرتد
۲۷۲٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دعوت به نوشتن
۱۸۷٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جاودانه عبید زاکانی
۳۸۲٬۵۰۰تومان
جلد کتاب فلسفه اپیکوری

کاترین ویلسون

ترجمه‌ی مجتبی پردل

ثالث

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تمرین نوشتن

دوریس دوریه

ترجمه‌ی مهشید میرمعزی

ثالث

۲۷۲٬۰۰۰تومان
جلد کتاب راهنمای چه

باریو، ایلدا

ترجمه‌ی بیژن اشتری

ثالث

۴۰۸٬۰۰۰تومان

توضیحات

یک نفر برای تاکسی ها دست تکان میدهد -- علی اصغر حسینی خواه آخرین باری که دیدمش، آن طرف ایستگاه اتوبوس بود؛ وقتی می ‌ خواستم بروم ایستگاه راه آهن و از آن شهر و آن وضعیت فاصله بگیرم . یک دفعه بین جمعیت ظاهر شد و بعد مثل شبحی لابه لای ماشین ‌ های ایستاده پشت چراغ، گم شد . انگار آمده بود چیزی را ثابت کند . سوار اتوبوس نشدم .‌‌ همان جا توی ایستگاه نشستم و زل زدم به تیغه دیواری که به پیاده روی آن یکی خیابان می ‌ پیچید و ناهید و کناره مانتوی ناهید را که باد می ‌ بردش، توی پیچ ‌ اش گم کرده بودم . دلم می ‌ خواست ساعت ‌ ها توی ‌‌ همان حالت بمانم و نگاه کنم .