جان شیرین و شش داستان دیگر – چشم و چراغ ۱۷
۱۸۱
صفحه
۱۳۹۳
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب جان شیرین و شش داستان دیگر روی نیمکت بیرون ایستگاه نشستم و منتظر ماندم. وقتی قطار رسید ایستگاه هنوز باز بود اما حالا در را قفل کرده بودند. زن دیگری آن سر نیمکت نشسته بود، میان زانوهایش کیسهای توری را نگه داشته بود که پر از بستههای پیچیده در کاغذ روغنی بود. گوشت، گوشت خام. میتوانستی بویش را بشنوی. در آغاز کتاب جان شیرین و شش داستان دیگر، م
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-632255
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۰۱۵۸
- تعداد صفحه
- ۱۸۱
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۳
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب جان شیرین و شش داستان دیگر روی نیمکت بیرون ایستگاه نشستم و منتظر ماندم. وقتی قطار رسید ایستگاه هنوز باز بود اما حالا در را قفل کرده بودند. زن دیگری آن سر نیمکت نشسته بود، میان زانوهایش کیسهای توری را نگه داشته بود که پر از بستههای پیچیده در کاغذ روغنی بود. گوشت، گوشت خام. میتوانستی بویش را بشنوی. در آغاز کتاب جان شیرین و شش داستان دیگر، می خوانیم فهرست ریگ… 7 آموندسن. 29 غرور. 73 دالی. 99 چشم. 125 شب.. 141 جان شیرین. 159 ریگ آنوقتها کنار یک گودال ریگ زندگی میکردیم. نه یک گودال بزرگ، که با ماشینآلات غولآسا حفر شده باشد، یک گود کوچک که شاید سالها پیش منبع درآمد کشاورزی بود. راستش گود بهقدری کمعمق بود که به فکر میافتادی بهقصد دیگری کنده شده باشد، شاید پی خانهای بوده که هرگز کار ساختنش پیش نرفته بود. مادرم بود که اصرار داشت توجه را به آن جلب کند. به همه میگفت «ما بغل آن گود ریگ قدیمی مینشینیم، لب جادهی تعمیرگاه.» و میخندید چون خیلی راضی بود که از همهچیز کنده است، از خانه، خیابان، شوهر، هر چیزی که با زندگی قبلیاش مرتبط بود. من بهزحمت آن زندگی را بهخاطر میآورم. یعنی بعضی تکهها را بهوضوح یادم است، اما بدون حلقههای اتصالی که نیاز داری تا تصویر کاملی بسازی. تنها چیزی که از خانهی توی شهر در ذهنم مانده، کاغذدیواری خرسی اتاق قدیمیام است. در این خانهی جدید، که درواقع یک کاروان بود، من و خواهرم، کارو، [1] تختخوابهای تاشوِ کمعرض داشتیم، که روی هم سوار شده بودند. تازه که به اینجا نقلمکان کرده بودیم، کارو از خانهی قدیمیمان زیاد با من حرف میزد، سعی میکرد این چیز یا آن چیز را بهیادم بیاورد. وقتی توی تخت بودیم از اینجور حرفها میزد و معمولاً گفتوگو به اینجا ختم میشد که من یادم نمیآمد و او از کوره درمیرفت. بعضیوقتها فکر میکردم یادم میآید اما از سر لجبازی یا ترس از اینکه اشتباه کرده باشم خودم را به آن راه میزدم. تابستان بود که به کاروان نقلمکان کردیم. سگمان را هم داشتیم. بلیتزی. [2] مادرم میگفت: «بلیتزی عاشق اینجاست.» و راست هم بود. آخر کدام سگ است که با کمال میل خیابانی توی شهر را با حومهی بیدروپیکر تاخت نزند؟ گیرم خیابان توی شهر چمنهای فراخ و ویلاهای بزرگ داشته باشد. میتوانست به هر ماشینی که رد میشد پارس کند، انگار صاحب جاده باشد و گهگداری سنجاب یا موشخرمایی را که کشته بود به خانه بیاورد. اوایل، کارو از این کارش ناراحت میشد و نیل [3] با او حرف میزد، طبیعت سگ و چرخهی حیات را برایش توضیح میداد، در چرخهی حیات بعضی باید بعضی دیگر را میخوردند. کارو دلیل میآورد که: «او غذای مخصوص سگ دارد.» ولی نیل میگفت: «فکر کن نداشت. فکر کن یک روز همهی ما ناپدید میشدیم و او مجبور میشد خودش به داد خودش برسد؟» کارو میگفت: «من نه. من ناپدید نمیشوم و همیشه از او مراقبت میکنم.» نیل میگفت: «اینجوری فکر میکنی؟» و مادرمان وارد بحث میشد تا حرف را عوض کند. نیل به هر بهانهای میرفت سر وقت موضوع آمریکاییها و بمب اتم و مادرمان فکر میکرد ما هنوز آمادگی شنیدن این حرفها را نداریم. نمیدانست وقتی نیل حرف بمب اتم را پیش میکشید من فکر میکردم میگوید دُمب اتم. [4] میدانستم یک جای کار میلنگد اما خیال نداشتم بپرسم تا بهم بخندند. نیل بازیگر بود. شهر یک سالن تئاتر تابستانی داشت که در زمان خودش چیز نویی بهحساب میآمد. بعضیها با شور و شوق به استقبالش رفتند و برای بعضی دیگر اسباب نگرانی بود، میترسیدند پاتوق بیسروپاها شود. پدر و مادرم از دستهی طرفداران تئاتر بودند، مادرم فعالتر بود، چون بیشتر وقت داشت. پدرم نمایندهی شرکت بیمه بود و زیاد سفر میکرد. مادرم دستش را به هزارویک جور طرح و برنامه بند کرده بود که هدفشان جمعآوری کمکهای مالی برای تئاتر بود، خودش هم داوطلبانه بهعنوان راهنمای سالن کار میکرد. بهقدری خوشقیافه و جوان بود که میشد با هنرپیشهها اشتباه بگیرندش. بعد از مدتی مثل هنرپیشهها هم لباس میپوشید، شال و دامنهای بلند میپوشید و گردنبندهای دراز آویزان میکرد. موهایش را وحشی رها میکرد و دیگر آرایش نمیکرد. البته آنموقع این تغییرات را نمیفهمیدم، توجه خاصی هم به آن نداشتم. مادرم مادرم بود. ولی کارو بیبروبرگرد متوجه شده بود. پدرم هم لابد همینطور. اگرچه با آنچه از خلقوخوی پدرم و احساسی که نسبت به مادرم داشت سراغ دارم، بهگمانم مفتخر بود که چهقدر این سبکهای رها به مادرم میآمد و چهقدر خوب با تئاتریها جفتوجور شده بود. بعدها، وقتی از این روزها حرف میزد میگفت همیشه موافق هنر بوده است. حالا میتوانم تصور کنم اگر پدرم جلو دوستهای تئاتری مادرم از این اظهارنظره





































