ماری انتوانت
۱۴۰۱
سال چاپ
وزیری
قطع
گالینگور
نوع جلد
کتاب ماریآنتوانت نوشتۀ پیر نزلف به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب یک زن شیردل علیاحضرت ملکه «ماریترز»، امپراتریس کشور پهناور اتریش، پشت میز تحریر مجلل خود در کاخ سلطنتی نشسته و به کارهای جاری مملکت رسیدگی میکرد و گاهی دست را روی زنخ میگذاشت و با نالهآی کوچک میگفت: خدایا این دنداندرد، مرا بهتنگ آورده است! اگر هر زن یا مرد دیگری ب
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- تاریخ
- شناسه کالا
- kj-653629
- شابک
- ۱۴۰۱۱۱۰۴۰۲
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۱
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی بر
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب ماریآنتوانت نوشتۀ پیر نزلف به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب یک زن شیردل علیاحضرت ملکه «ماریترز»، امپراتریس کشور پهناور اتریش، پشت میز تحریر مجلل خود در کاخ سلطنتی نشسته و به کارهای جاری مملکت رسیدگی میکرد و گاهی دست را روی زنخ میگذاشت و با نالهآی کوچک میگفت: خدایا این دنداندرد، مرا بهتنگ آورده است! اگر هر زن یا مرد دیگری به چنین دنداندردی مبتلا میشد از ادامۀ کار صرفنظر مینمود ولی ماریترز کار میکرد و پروندهها را از طرف چپ برمیداشت و میگشود و مطالعه مینمود و دستوری راجعبه آنها مینوشت و طرف راست مینهاد. بهتدریج انبوه پروندهها در طرف چپ کم و در طرف راست میز قطور گردید. اما امپراتریس اتریش در وسط درد دندان، یکمرتبه از کار باز ایستاد، چون دردی شدید در زیر شکم خود احساس نمود. این درد سبب شد که ماریترز قلم را در جای خود نهاده و نظری به شکم خویش اندازد. ساعت دیواری را از نظر گذرانید و گفت: من دو ساعت دیگر وقت دارم و بهتر است که این دو ساعت را هم صرف کار بکنم. اما بعد از درد اول، حملهآی جدید از درد شروع شد که نزدیک سی ثانیه طول کشید و سپس منقطع گردید. ماریترز از جا برخاست. اگر در آن موقع کسی در اتاق میبود و شکم او را میدید میفهمید که باردار است و عنقریب وضع حمل خواهد کرد. ملکۀ اتریش با قدمهای کوچک بهطرف بخاری دیواری که هیزم در آن میسوخت، رفت و قدری مقابل آتش ایستاد تا شکمش گرم شود. بعد صورت را به شیشۀ پنجره نزدیک نمود و دید هوا تاریک میشود و شب فرودمیآید و باد، درختهای باغ را بهشدت تکان میدهد و در آسمان، ابرهای سیهفام زمستان حرکت مینماید. بهعلاوه گوش او صدای ناقوس کلیساها را میشنید و میدانست که چون روز اموات میباشد کلیساها و صوامع برای آمرزش رفتگان، ناقوس مینوازند. بر اثر شنیدن صدای ناقوس، ملکۀ اتریش علامت صلیبی روی سینه نقش کرد و از پنجره دور شد و چند قدم در اتاق راه رفت تا به یک نقشه رسید. ماریترز چند دقیقه به نقشۀ مزبور که نقشۀ کشورش بود چشم دوخت و کوهها و رودها و جنگلها را از نظر گذرانید. هردفعه که ماریترز مقابل این نقشه قرار میگرفت، مثل این بود که وجود عزیزی را میبیند که هر قسمت از پیکر او دوستداشتنی است. روی آن نقشه امپراتوری اتریش، مشتمل بود بر کشورهای اتریش، مجارستان، بوهم [چکوسلواکی امروز] و یک قسمت از ممالک جنوب اروپا و در طرف راست، یعنی مشرق نقشه، لکهآی سرخرنگ مشهود بود. این لکۀ سرخرنگ کشور «سیلزی» بود که هفتسال قبل آن را از امپراتوری اتریش جدا کرده بودند و هربار که ماریترز این لکه را میدید، چنین فرض میکرد که عضوی از بدن او را بریدهآند و از موضع مقطوع خون فرو میریزد. مشاهدۀ لکه ارغوانی، بهطور موقت درد دندان او را به محاق فراموشی سپرد و در دل خطاب به رعایای خود گفت: ای فرزندان من که در سیلزی به سر میبرید و امروز گرفتار یوغ اجنبی هستید، من میدانم شما که در آغوش پرمهرومحبت وطن جا گرفته بودید نمیتوانید ظلم وتکبر بیگانه را تحمل نمایید. مطمئن باشید که من شما را فراموش نخواهم کرد و سیلزی، دوباره جزو خاک امپراتوری اتریش خواهد شد. هنگامی که چشم به نقشۀ سرخرنگ سیلزی دوخته بود و در دل با رعایای خود در آن کشور صحبت میکرد، درد زاییدن باز پدیدار شد. این مرتبه ماریترز نالید و دو دست را روی دو تهیگاه نهاد و چشم بر هم گذاشت و امواج درد، بهطرف دو ران او رفت و در آنجا متفرق و زایل گردید. اما ملکۀ اتریش باز احساس درد مینمود و یادش آمد این دفعه دردی که او را اذیت میکند درد دندان است نه درد زاییدن. ماریترز زنگ زد و دختری جوان و زیبا که پیشخدمت او بود وارد گردید و ملکۀ اتریش گفت: فرزند، برو و به آقای «فوی»، دندانساز من، بگو اینجا بیاید. چند دقیقۀ بعد فوی، دندانساز ملکه، درحالیکه کیفی در دست داشت وارد شد و سر فرود آورد. ماریترز گفت: آقای فوی، یکی از دندانهایم مرا بسیار اذیت میکند و شما را احضار کردم که ببینم آیا میتوانید درد دندان مرا رفع نمایید یا نه؟ فوی کیف خود را زمین نهاد و گفت: علیاحضرتا، استدعا میکنم اجازه بدهید که دندان شما را معاینه نمایم. چون هوا تاریک شده بود، اتاق را با دو شمعدان بزرگ روشن کردند و فوی، ملکۀ اتریش را روی یک صندلی راحتی نشانید و شمعدانی را پیش کشید و گفت: علیاحضرتا، دهان خود را باز کنید. ماریترز دهان را باز کرد و دندانساز، نظری دقیق به دندانهای ملکه انداخت و یکی از آنها توجه وی را جلب نمود و پرسید: آیا همین دندان درد میکند؟ ملکه گفت: بلی. آیا میتوانید درد آن را رفع کنید و دندان را معالجه نمایید؟ فوی گفت: علیاحضرتا، این دندان بهکلی ضایع شده و علاج ندارد. باید آن را کشید. ملکه گفت: بسیارخوب… بکشید. فوی گفت:





















































