شاه جنگ ایرانیان در جنگ چالدران
۵۱۰
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
وزیری
قطع
گالینگور
نوع جلد
کتاب شاهجنگ ایرانیان در جنگ چالدران نوشتۀ اشتن متز به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب نمایش سرهای بریده در خیابانهای استانبول در شهر زیبای استانبول کنار بغاز [1] ِ بسفور یک میدان بزرگ برای فروش اسب و استر و شتر و الاغ وجود داشت و بازار مزبور که در تمام فصول سال گرم بود، در فصل پاییز گرمتر میشد. برای اینکه در آن فصل عدهای زیاد از مرب
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- تاریخ
- شناسه کالا
- kj-540237
- شابک
- ۱۴۰۱۰۵۲۴۰۹
- تعداد صفحه
- ۵۱۰
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب شاهجنگ ایرانیان در جنگ چالدران نوشتۀ اشتن متز به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب نمایش سرهای بریده در خیابانهای استانبول در شهر زیبای استانبول کنار بغاز [1] ِ بسفور یک میدان بزرگ برای فروش اسب و استر و شتر و الاغ وجود داشت و بازار مزبور که در تمام فصول سال گرم بود، در فصل پاییز گرمتر میشد. برای اینکه در آن فصل عدهای زیاد از مربیان دام، اسبها و چهارپایان دیگر خود را میآوردند که در آن بازار به فروش برسانند. خریداران اسب و الاغ و قاطر در فصل پاییز بیش از فصول دیگر بودند زیرا در آن فصل زارعین محصول خود را از صحرا جمعآوری کرده، با فروش آن پولدار میشدند و میتوانستند برای مزارع خود چهارپا خریداری نمایند. در استانبول همه میدانستند که اکثر خریداران بازار مالفروشها در فصل پاییز زارعین میباشند و بین آنها از طبقات دیگر کم دیده میشدند. مردی بلند قامت و چهارشانه که به رسم ترکها عمامهای بزرگ، دارای سه برآمدگی موسوم به «عمامۀ سهشاخ» بر سر نهاده و یک قبای سفید رنگ پشمی در برکرده، خنجری به کمر زده بود، در آن بازار بین فروشندگان حرکت میکرد. آن مرد صورتی گلگون و سبیلی بلند داشت و قیافهاش نشان میداد که باید سیساله باشد. فروشندگان در نظر اول میفهمیدند که آن مرد برای خرید اسب یا استر آمده و مردی چون او خریدار درازگوش نیست زیرا قیافه و اندامش آشکار میکرد که زارع نمیباشد. فروشندگان به آن مرد تعارف میکردند و میگفتند بفرمایید و این اسب یا این استر را خریداری کنید. آن مرد نظری به اسب یا استر میانداخت و بعضی از اوقات دهان اسب را میگشود که دندانهایش را ببیند و بعد بدون اینکه چیزی بگوید به راه میافتاد. فروشنده میپرسید که آیا این اسب را خریداری نمیکنید؟ آن مرد میگفت: نه این اسب به درد من نمیخورد. وقتی آن مرد از مقابل بیش از ده اسب گذشت و هیچ یک از آنها را خریداری نکرد یکی از فروشندگان پرسید پس شما چه نوع اسب میخواهید؟ آن مرد گفت من اسبی میخواهم که جوان و پرطاقت و با نفس باشد و بتواند خستگی را تحمل نماید. فروشنده اظهار کرد این اسب که من به تو تقدیم میکنم خیلی نفس دارد و من حاضرم که آن را بهشرط به تو بفروشم و اگر ناراضی شدی میتوانی اسب را پس بدهی. مرد بلند قامت گفت: نه… نه…؛ من اسب تو را خریداری نمینمایم زیرا اسبی که سینهاش این قدر تنگ است نمیتواند دارای نفس باشد و اگر آن را یک ربع فرسنگ بدوانند از نفس میافتد. آن مرد از جلوی فروشنده مزبور گذشت و بعد از اینکه دهقدم دور شد یکی از دلالهای میدان مالفروشها بانگ زد: افندی… افندی…! این کلمه عنوان کارمندان عالی رتبۀ دولت در عثمانی بود و به معنای «سرکار»؛ یعنی کسی است که در رأس یک کار میباشد و بهتدریج بر اثر کثرت استعمال عنوان تمام مردها گردید. مرد بلند قامت که متوجه شد او را صدا میزنند رو برگردانید و یکی از دلالهای میدان مالفروشی به او نزدیک شد و گفت: افندی، من میدانم تو چه میخواهی! بیا تا من یک اسب از اسبهای «قرهباغ» را به تو بفروشم. مرد بلند قامت گفت: قرهباغ محل پرورش اسب است اما نژاد بومی ندارد و از جاهای دیگر اسب را به آنجا میآورند و میفروشند و این اسب که تو میخواهی به من بفروشی از چه نژاد میباشد؟ دلال جواب داد: این اسب از نژاد اسبهای «کوکلان» است. معلوم بود که گفتۀ دلال مالفروش در مرد بلند قامت مؤثر واقع گردیده، زیرا پرسید: چند ساله است؟ دلال جواب داد: اسبی که من میخواهم به تو بفروشم پنجساله میباشد؛ پنج ساله و از نژاد کوکلان و از ایلخی [2] قرهباغ. مردی که عمامه بر سرداشت گفت: برویم و ببینیم. مرد دلال راهنمایی مشتری را برعهده گرفت و او را از وسط میدان گذرانید و به ضلع شمالی میدان برد و وارد اصطبل کرد و اسبی را به او نشان داد و گفت: آیا این حیوان را میپسندی یا نه؟ یک اسب کهر روشن متمایل به کرند مقابل آخور مشغول تعلیف بود و وقتی متوجه شد دو نفر کنارش ایستادهاند سر را از آخور خارج نمود و آن دو نفر را نگریست و سپس سر را وارد آخور کرد و مشغول تعلیف گردید. خریدار اسب با دقت هر چه تمامتر جثۀ آن حیوان را از مد نظر گذرانید و دست بر پشت و پاهایش کشید و آنگاه افسار اسب را تکان داده که سرش از آخور خارج شود و دهانش را گشود و دندانهایش را نگریست. پس از مشاهدۀ دندانها، سر اسب را رها نمود و هر یک از چهار سم اسب را بلند کرد و به معاینۀ سمها پرداخت که عیبی در چهار دست و پای اسب نباشد. پس از معاینات مزبور، مرد دلال افسار اسب را گشود و آن حیوان را از اصطبل خارج کرد و کنار میدان اسب را به حرکت درآورد و چند بار از مقابل چشم مشتری گذرانید و به آخور بست و خریدار گفت: خوب، قیمت این اسب چقدر است؟ دلال گفت: افندی، قیمت این اسب برای دیگران





















































