… و نمی دانم
گفتی: «بذار آزادیمو داشته باشم پری. هر چقدر دست و پای منو ببندی، همونقدر ازت دور میشم.» اما این مرزِ بیتعریف مثل معمایی حلنشدنی بود. از گذشتۀ پایبندیهات جدا میشدی. پوست میانداختی و یکی دیگر میشدی. یکی که میشناختم و نمیشناختم.میخواستم و نمیخواستم. حس میکردم توی خانهام، خانهای که با هم ساخته و درست کرده بودیم، روزها و سالهایی را گذرانده بودیم، غ
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-525276
- شابک
- ۹۷۸۶۲۲۹۴۸۱۸۵۱
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از لوح فکر
مشاهدهی همهتوضیحات
گفتی: «بذار آزادیمو داشته باشم پری. هر چقدر دست و پای منو ببندی، همونقدر ازت دور میشم.» اما این مرزِ بیتعریف مثل معمایی حلنشدنی بود. از گذشتۀ پایبندیهات جدا میشدی. پوست میانداختی و یکی دیگر میشدی. یکی که میشناختم و نمیشناختم.میخواستم و نمیخواستم. حس میکردم توی خانهام، خانهای که با هم ساخته و درست کرده بودیم، روزها و سالهایی را گذرانده بودیم، غریبهای بودم که گاهی به دیدنت میآید و تو گاهی به خانهای سر میزدی که هیچ خاطرهای از گذشتههای دور در خود نداشت و تنها از سرِ تکلیف بود و شاید هم خالی کردن بار عذاب وجدان. غریبهای بودی که زمانی نه چندان دورمی شناختمت. حساسیتهات تاول زدند. بزرگ شدند. زخم برداشتند. چرکین شدند و عاقبت ترکیدند و بهرام دیگری بیرون آمد. بهرامی که بعدها آرزو کردم همۀ مرهمهای دنیا را جمعکنم تا همانی بشود که بود و نمیدیدم. میخواستم و نمیدیدی. چشمام را شسته که نهضد عفونی کردم و همۀ میکروبهایی را که مانع دیدنم شده بود را زُدودم. حالا این تویی که غباری از نخواستن و ندیدن در چشمها و ذهنت نشسته.

































