وقتی اثر هنری بودم
وقتی اثر هنری بودم نوشته ی اریک امانوئل اشمیت ترجمه ی سیلویا بجانیان وقتی اثری هنری بودم در سال ۲۰۰۳ منتشر شد، رمانی با تلفیق مکاتب کلاسیک و مدرن و شخصیتهایی که نامهای اساطیری و معاصر دارند. اشمیت در این رمان نشان میدهد که چگونه اندیشه بهسان زندگی و طبیعت از درون به برون میرود، پیش از آنکه از برون به درون آید. و اندیشیدن در خلأ آغاز میشود و از تهی به پ
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-778629
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نیماژ
مشاهدهی همهتوضیحات
وقتی اثر هنری بودم نوشته ی اریک امانوئل اشمیت ترجمه ی سیلویا بجانیان وقتی اثری هنری بودم در سال ۲۰۰۳ منتشر شد، رمانی با تلفیق مکاتب کلاسیک و مدرن و شخصیتهایی که نامهای اساطیری و معاصر دارند. اشمیت در این رمان نشان میدهد که چگونه اندیشه بهسان زندگی و طبیعت از درون به برون میرود، پیش از آنکه از برون به درون آید. و اندیشیدن در خلأ آغاز میشود و از تهی به پُری میرسد و میتواند بار دیگر در تهی فرو افتد. اشمیت معترض به هنرمندان معاصری است که با فرصتطلبی، بیشتر به تجارت آثار خود میپردازند و ارزشی برای هنر و مخاطبان خود قائل نیستند. او با لحن نیشخندآمیزی نگاه دیگران را بررسی میکند که، بدون توجه به محتوای یک اثر، پیوسته اجسامی بدون روح را برای کلکسیونهای خود جمعآوری میکنند. داستان با ماجرای جوانی بیستساله (تازیو) آغاز میشود که، در آستانهی خودکشی، بر لبهی صخرهای ایستاده و قصد دارد خود را به پایین پرتاب کند، اما ناگهان صدایی میشنود که از او بیستوچهار ساعت فرصت میخواهد. ————————————————————————————— برشی از رمان وقتی اثر هنری بودم: «او قربانی شده. بهتر بگویم، قربانی خطابههای عصر ما. به ما میفهمانند که ظاهر مهم است. پیشنهاد میکنند که چیزهای زیادی خریداری کنیم. اجناس جدید بازار را بخریم. باید ظاهرمان، لباسهایمان، غذاهایی که میخوریم، آرایشی که میکنیم، وسایل، اتومبیل، لوازم زیبایی، لوازم سلامتی، و موقعیت اجتماعی ما مناسب باشد. باید به سرزمینهای دور سفر کنیم. عملهای جراحی انجام بدهیم. آدام هم مثل بقیه در دام این حرفها گرفتار شد. او وقتی نمیتوانست در میان این چهرههای رنگارنگ خودش را پیدا کند، شیادی به او پیشنهاد داد چهرهی تازه و جذابی برایش بسازد که او با آن احساس خوشبختی کند. بعد هم فهمید که در این بنبست گیر افتاده. درست همان موقع بود که من با او آشنا شدم.»



































