کتاب شبه شرح حال
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
داشتم آمادۀ خواب میشدم که کسی در زد. دریچۀ روی در را باز کردم و چشمم به شبحی افتاد که نزدیک بود کل دیدم را بگیرد. گفت: «مأمور بخش اطلاعات هستم» و احضاریهای را رو به من گرفت که در آن دستور داده شده بود برای کار مهمی همراه با این مأمور در جایی حاضر شوم.
در این محله، همه عادت کردهایم این مأمور را ببینیم که برای احضار یکی از اهالی آمده. هر وقتی و بدون هیچ ملاحظهای سر و کلهاش پیدا میشود و وقتی میآید، دیگر هیچ دررو و راه فراری در کار نیست.
دیدم جای چونوچرا نیست. برگشتم به اتاقخوابم تا لباس بپوشم. بعد هم دنبالش راه افتادم، بیاینکه در راه کلمهای حرف بزنیم. سایۀ مردم را پشت پنجرهها میدیدم که ما را میپاییدند و پچپچ میکردند. میدانم چه میگویند. هرچه باشد، خودم هم موقع تماشا کردنِ قبلیها از همین حرفها زدهام.











