کتاب اسبها هیچ زمستانی کوچ نمیکنند
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
ویکتور کاش اسب بودی میشا. کاش اسب بودی با یال بلند و دست و پاهای قوی، نعلهای تازه و شیههی بلند. کاش اسب بودی میشا تا میتونستم روی گُردهت بشینم، افسارت رو بکشم و به تاخت برم. کاش اسب بودی میشا و
من رو میبردی از میون این کابوس، از بین اینهمه جنازه، از میون این شهر که رو در و دیوارش خاکستر مرگ پاشیدن، از این کوچههاش که بوی تعفن میدن، از وسط این آدمها که هر روز اول بهم صبحبهخیر میگن و بعد
انگشتهاشون رو میذارن روی گلوم تا خفهم کنن. میدونی میشا، من یادم رفته که چطوری باید نفس کشید. چطوری باید آواز خوند. چطوری باید عاشق شد. چطوری باید پرواز کرد. گاهی پشت این میز میشینم و ساعتها به
این کاغذ سفید نگاه میکنم میشا. اونقدر خیره نگاه میکنم که کمکم قطرههای سیاه مرکب سُر میخورن روی صفحه، قطرههایی که بوی خون میدن.
معرفی محصول
مشخصات کتاب
کتابهای بیشتر از محمود خسروپرست
مشاهده همهکتابهای بیشتر از نشر قطره
مشاهده همهدیدگاه شما ارزشمند است
برای به اشتراک گذاشتن نظر خود و تعامل با دیگر خوانندگان، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به خانواده کتابجم
دیدگاه کاربران
هنوز دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است.