سرو بلند گوراب

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

ماجرا در فضای بومی و محلی یکی از روستاهای ییلاقی استان یزد می‌گذرد که در آن دو نوجوان همزمان با روز عاشورا همراه مردم با نیروهای رژیم شاه درگیر می‌شوند و این حرکت سرآغازی برای قیام روستاییان علیه ظلم و استبداد است: «پدرم سوار بر اسب سفیدش از میان‌بُر وسط بیشه رفته بود و چند نفری هم که توی راه دیده بودند، می‌گفتند هراسان بوده، عجله داشته و طوری اسبش را تاخت م

۲۰۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-252668

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از سوره مهر

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب هزار سال وزن در موسیقی ایران
۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سیر حکمت و هنر مسیحی

محمد مددپور

سوره مهر

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نوری بر فراز دار
۱۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب درآمدی بر معنی شناسی

کوروش صفوی

سوره مهر

۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فرمانده شهر:براساس زندگی شهید محمد جهان آرا (قصه فرماندهان15)
۱۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دا (خاطرات سیده زهرا حسینی)

زهرا حسینی

سوره مهر

۱٬۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مبانی نشانه شناسی

دانیل چندلر

ترجمه‌ی مهدی پارسا

سوره مهر

۵۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت (قصه 84)

دیگران، رضا امیرخانی

سوره مهر

۱۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب آن روز سه و نیم بعد از ظهر (خاطرات مهدی صمدی صالح)
۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب وقتی گم شدم

سوره مهر

۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب هزار خانه خورشید
۲۳۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

ماجرا در فضای بومی و محلی یکی از روستاهای ییلاقی استان یزد می‌گذرد که در آن دو نوجوان همزمان با روز عاشورا همراه مردم با نیروهای رژیم شاه درگیر می‌شوند و این حرکت سرآغازی برای قیام روستاییان علیه ظلم و استبداد است: «پدرم سوار بر اسب سفیدش از میان‌بُر وسط بیشه رفته بود و چند نفری هم که توی راه دیده بودند، می‌گفتند هراسان بوده، عجله داشته و طوری اسبش را تاخت می‌کرده انگار که یکی دنبالش کرده. هرچه منتظر شدیم پدرم نیامد. خانم‌آغا می‌گفت لابد رفته شهر که اول برود کارخانه و بعد هم دفتر شورای شهر. به آقاخان زنگ زدیم، اما هیچ‌کس از او خبری نداشت. دیر آمدن و حتی نیامدن پدرم به خانه چیز بی‌سابقه‌ای نبود، به‌خصوص تابستان‌ها که یک پایش شهر بود و یک پا روستا. تازه این روزها مادرم مدام به او می‌گفت:‌ «داری زیادی به خودت فشار می‌آوری»، اما پدرم همیشه می‌خندید و باز هم شب‌ها تا دیروقت بیدار بود. صبح زود از خانه می‌زد بیرون. این عادت را توی شهر هم داشت. آن روز هم، مثل همیشه، رفته بود، منتها سوار بر اسب و باعجله. مادرم تا نیمه‌شب منتظر بود و می‌گفت می‌آید که نیامد. پدرم نیامد».

۲۰۰٬۰۰۰تومان