۸۱۴۹۰ – چشم و چراغ ۷۳
۱۷۵
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
در آغاز کتاب می خوانیم : به یاد همه یاران و همرزمانم در نهضت مقاومت، به خصوص: به یاد مر Mehr، که روز 17 اوت 1944 در راه تبعید به بوخن والد، کنار راهآهن، به ضرب گلولهای که به پشت گردنش شلیک شد کشته شد؛ به یاد دولیل Dilille _ معروف به دیه Dayet که در سلول گاز اشتروت هوف Strut_hof از پا درآمد؛ به یاد بودویل Boudeville که در آشویتس Auschwietz اعدام گردید؛ به
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-710706
- تعداد صفحه
- ۱۷۵
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
در آغاز کتاب می خوانیم : به یاد همه یاران و همرزمانم در نهضت مقاومت، به خصوص: به یاد مر Mehr، که روز 17 اوت 1944 در راه تبعید به بوخن والد، کنار راهآهن، به ضرب گلولهای که به پشت گردنش شلیک شد کشته شد؛ به یاد دولیل Dilille _ معروف به دیه Dayet که در سلول گاز اشتروت هوف Strut_hof از پا درآمد؛ به یاد بودویل Boudeville که در آشویتس Auschwietz اعدام گردید؛ به یاد مارزولییر Marzolires که به هنگام فرار از اردوگاه اسیران، در آتش شعلهافکنها خاکستر شد؛ به یاد پاشو pachot که در کورهی آدمسوزی ناپدید گشت؛ به یاد همهی یاران اعزام شده به کار اجباری: به یاد همهی آنها که زیر ضربههای تازیانه مردند، آنها که از گرسنگی مردند، آنها که از نومیدی مردند، آنها که بر دارها مردند یا در کورههای آدمسوزی نابود شدند؛ به یاد دوستم هنری رفی [1] از مردم ممالک متحدهی آمریکا _ که روح نهضت مقاومت را توانسته بود دریابد. عالم زندهها… عالم ما… آنچه در این اوراق میخوانید «سرگذشتی» نیست که براساس زندگی در بازداشتگاههای تمرکز اسیران نوشته شده باشد. نیز این اوراق از آنچه در «اردوگاههای مرگ» شنیده و دیده شده یا خود بر سرگذشته است روایتی نمیکند. این اوراق، تنها و تنها رونویس چیزهایی است که من در جریان یک سال گرفتاری خویش، در سلول انفرادی و اردوگاههای کار اجباری، شتابآلوده بر پاره کاغذهایی یادداشت کرده، توفیق یافتهام از شبیخونهای مکرر زندانبانانشان درامان نگه دارم بیآنکه اکنون، هیچگونه دستی در آن برده باشم حتا در نحوهی بیان آن. در این یادداشتها، بیش از هر چیز روی سخن با عزیزانی است که من در طاقتفرساترین لحظات آن آزمایش محنتبار، احساس میکردم که آنگونه سخت به دستان کودکانهشان آویختهام. با دست راستم به دستان ایزابل و به دستان ژروم با دست چپم،ما میخواهیم که، دست کم، فرزندان ما از آنچه برما گذشته است آگاه باشند و این حقایق را هرگز از یاد نبرند. نیز در این یادداشتها روی سخن با کسانی است که از آن دوران محنت و درد، در تاریخ زندگی خویش فصلی مشترک یافتهایم. و اکنون این کلمات، با همهی نارسایی خویش آن دنیای ناانسانی را که ایشان نیز در آن درهم شکستهاند و خرد و متلاشی شدهاند، بار دیگر بر پای میدارد. زیرا تنها و تنها هم این گروهند که میتوانند آن را چنان که بود در خاطرهی خویش تجسم دهند. با نابینایی که هرگز مردمکانش از تابش نور تأثر نپذیرفته است چهگونه از رنگها حکایت توان کرد؟ و سرانجام، در این یادداشتها روی سخن با همه آن کسانی است که به حقیقت با ما در این اعتقاد همداستانند که اگر مشیتالهی بر این قرار گرفته است که از اسیران بوخن والد، اشتروف هوف، داخاو، آشویتس، برگن بلزن و دیگرکشتارگاهها چند تنی جان به سلامت ببرند، تنها از برای آن بوده است که اینان بیهیچ فتوری صدا بر دارند، از آنچه در این معابر دوزخ گذشت پرده برگیرند، و بر آنچه که دستکار عاشقان حکومت سرنیزه و زور بر میلیونها تن مردم بیگناه رسید، شهادت دهند. ما، هم از آن دم که آزادی یافتیم، بر آنچه به ما رفت قلم عفو کشیدیم… بخشیدن؟ _ آری بخشیدیم. اما فراموش کردن _ نه! هرگز فراموش نمیکنیم! غوطه خوردن در خاطرههای بیمارگونهی خویش، هرگز با احساس لذتی همراه نیست. ولیکن مصائبی هست که اثر آن هرگز محو نمیشود، نه بر روح، نه بر دل، و نه بر کالبد آدمی. با این وجود _ به رغم نومیدی خوفانگیزی که گاه گاه دل و جان ما را میآکند و روحمان را به جانب تباهی و خشکی میکشد _ ما بازگشتگان از مسلخ را میباید از این که توانستهایم «به بازی با بازیچهی زندگی» ادامه دهیم بسی رضایتمند و دلشاد دانست. ما برای این بازگشت بیش از آنچه در توان و جسم و روح آدمی است مبارزه کردهایم. ما در این مبارزه یک دم از پا ننشستیم و پنداشتیم «آزادی» به ما امکان خواهد داد که هر چیز را بدان گونه که به هنگام گرفتاری وانهاده بودیم بازیابیم. پنداشتیم که چون آزادی را بازیابیم، هم بدان دنیایی که در آن تولد یافتهایم و در آن رشد کردهایم و در آن زیستهایم باز میگردیم. چه زود دریافتیم که دیگر هیچگاه به بازیافتن راه آن دنیا توفیق نخواهیم یافت. چه زود دانستیم که رد دنیای خود را الیالابد گم کردهایم. بیآنکه سربگردانیم و به زیر پای خویش نظری کنیم خود را به ناخن و چنگ و دندان بالا کشاندیم تا در اعماق لجه درهم نشکنیم، اما هنگامی که سرانجام، شد آن زمان که از کناره نگاهی در آن کنیم، دریافتیم که _ دریغا! آنک ماییم در اعماق لجه، که راه به ساحل نجات نبردهایم و دیگر هیچگاه راه به ساحل نجات نخواهیم برد! سعادت بازیاف

















































