پرش به محتوای صفحه

اب تا زانوی مترسک

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۱۰۸

صفحه

۱۴۰۰

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب “آب تا زانوی مترسک” سرودۀ “حیدر کاسبی” گزیده ای از کتاب “آب تا زانوی مترسک” اسکیمو بالأخره از سگ‌های سورتمه‌ران پیاده شدم و عکس آفتاب در چشمان این اسکیمو افتاد حالا می‌توانم فراموش کنم از جایی آمده‌ام که برف تا زانوی آدم می‌بارید. افتادن شاخۀ شکسته از درد به خودش پیچید و سارها را از نشستن منصرف کرد دستی که دست مادرم نبود عرق پیشانی‌ام را خشک کرد و ساچمۀ

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
داستان کوتاه
شناسه کالا
kj-779145
شابک
۸۰۹۴۲۶۷۶۲۲۹۷۸
تعداد صفحه
۱۰۸
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۰

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از حیدر کاسبی

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

توضیحات

کتاب “آب تا زانوی مترسک” سرودۀ “حیدر کاسبی” گزیده ای از کتاب “آب تا زانوی مترسک” اسکیمو بالأخره از سگ‌های سورتمه‌ران پیاده شدم و عکس آفتاب در چشمان این اسکیمو افتاد حالا می‌توانم فراموش کنم از جایی آمده‌ام که برف تا زانوی آدم می‌بارید. افتادن شاخۀ شکسته از درد به خودش پیچید و سارها را از نشستن منصرف کرد دستی که دست مادرم نبود عرق پیشانی‌ام را خشک کرد و ساچمۀ خون‌آلود در ظرفِ نقره‌ای افتاد. مِه با این قهوه‌ای‌های کم‌سو دنیا را شادتر از این نمی‌شود دید شامّۀ قوی‌تری می‌خواهم تا راست و چپم را بو بکشم و رد شوم و خوشحال باشم که یک‌بارِ دیگر به‌خیر گذشته است آن‌طرفِ همۀ جاده‌ها خانۀ من است هرطور شده از لابه‌لای ماشین‌ها به خانه برمی‌گردم و در امان می‌مانم از بوقِ هیژژژژژژده… چرخ. آب‌انبار وردِ آن کتابِ کاهی از انبارِ آب‌ها پایینم برد از پشت‌سر، موهای ژولیده‌اش را دیدم به همین سوی چراغ! من پیریِ خودم را شناختم. تردید آب شدن با قالب‌های یخ در دکۀ روزنامه و نان درآوردن رکاب زدن در بوی نوِ آن دوچرخه… از جان زندگی چه می‌خواستم؟ که دنبال گل‌های پیراهنی را گرفتم و اضافه شدم به اتوبوس پاکستانی‌ها در «تی‌بی‌تیِ» سابق. برف بر شانۀ انار یک تیمارستان شادی باشد اسم بیماری‌اش را به او نگویند بلیط برگشتش را عقب بیندازند آدم بداند خاطره‌اش بوی چوب گرفته، بلند نشود دستی به صورتش در آینه نکشد یک پرِ عقاب به موهایش نچسباند و اسم سرخپوستی‌اش را «باریده در سکوت» نگذارد، چه‌کار کند؟ موسسه انتشارات نگاه کتاب “آب تا زانوی مترسک” سرودۀ “حیدر کاسبی” موسسه انتشارات نگاه