ان ها که نیستند

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

«آن‌ها که نیستند» می‌تواند پسرها و دخترهایی باشد که کودکی‌شان در سطح خیابان و پشت چراغ‌های قرمز می‌گذرد، همان‌ها که نه شناسنامه دارند نه نام خانوادگی و نه حتی پدر و مادری که دغدغه‌ی دست‌چندمشان فرزند باشد. «آن‌ها که نیستند» می‌تواند تمام دخترها و پسرهایی باشد که کنار همدیگر تلاش کردند دنیای بهتری بسازند. کسانی که وقتشان را صرف هویت دادن به کودکان بدسرپرست کر

۲۰۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-160026

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از نیماژ

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب سایه ی تاریک کاج ها
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ان حیوان

نیماژ

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب توئیت

نیماژ

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب دوست مرحوم من

ترجمه‌ی شهریار وقفی پور

نیماژ

۳۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب داستان پرداز زندگی
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نامه های عاشقانه جویس به همسرش
۳۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب باواریا

نیماژ

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بی ادبیات
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تونل

نیماژ

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دنیا چشم از ما بر نمی دارد
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب لاشه شناور
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب لب خوانی چشم هایت
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب لندن شهر چیزهای قرمز
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ماراتن در بالکن
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مکافات

نیماژ

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نفرین خاکستری
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نویسنده پشت پرده
۲۰۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

«آن‌ها که نیستند» می‌تواند پسرها و دخترهایی باشد که کودکی‌شان در سطح خیابان و پشت چراغ‌های قرمز می‌گذرد، همان‌ها که نه شناسنامه دارند نه نام خانوادگی و نه حتی پدر و مادری که دغدغه‌ی دست‌چندمشان فرزند باشد. «آن‌ها که نیستند» می‌تواند تمام دخترها و پسرهایی باشد که کنار همدیگر تلاش کردند دنیای بهتری بسازند. کسانی که وقتشان را صرف هویت دادن به کودکان بدسرپرست کردند. جای هزار کاری که می‌شد در اوج جوانی‌شان بکنند دور هم جمع شدند تا کسانی را ببینند که چشم‌های هیچ‌کس قادر به دیدنشان نبود. —————————————————————- کف دست‌ها را گذاشت روی چشم‌هایش تا اشک‌ها پایین نریزند. معلوم نبود صورتش سردتر است یا دست‌ها. نمی‌خواست جلوی حنانه گریه کند. قرار نبود این ملاقات این‌طور جلو برود. قرار نبود پایانش بشود اشک‌های او. کف دست‌هایش خیس شد. از چهره‌اش وقتی گریه می‌کرد متنفر بود. زشت می‌شد و قابل‌ترحم. سعی کرد عمیق نفس بکشد اما نمی‌توانست. سدی شکسته شده بود و دیگر نمی‌شد جلوی اشک‌ها را گرفت. به هق‌هق افتاد. حتی کنترل صدایش را هم نداشت. حالا دیگر برایش مهم نبود که چقدر می‌تواند جلوی حنانه خرد شده باشد. انگشت‌های حنانه را حس کرد که رفتند لای موهایش.  ــ همه‌ی ما یه دلیل گنده‌ی غم‌انگیز داریم که جمع شدیم اینجا.

۲۰۰٬۰۰۰تومان