پرش به محتوای صفحه

داستان های اوهایو – چشم و چراغ ۸۵

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۲۲۴

صفحه

۱۴۰۲

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

در آغاز کتاب داستان های اوهایو می خوانیم : کتاب داستان های اوهایو نوشتۀ دونالد ری پولاک ترجمۀ معصومه عسکری فهرست داستان‌ها زندگی واقعی.. 11 دینامیت هول.. 23 ناکمستیف.. 33 سرنوشت موها.. 49 قرص‌ها.. 63 گیگانتوماچی.. 71 پُلِ شات.. 81 لارد.. 93 ناگت ماهی.. 107 باستین.. 121 انضباط.. 129 مهاجمین.. 139 یکشنبۀ بارانی.. 149 روستا.. 163 من دوباره آغاز کردم.. 175 سرخوش

۱۹۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-541799
تعداد صفحه
۲۲۴
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۲

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از دونالد ری پولاک | معصومه عسکری

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب سفرۀ اسمانی

دونالد ری پولاک | معصومه عسکری

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شیطان، همیشه

دونالد ری پولاک | معصومه عسکری

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصور کن
۱۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای
۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب گوزن در بوران شدید
۱۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان
۲٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان پروین اعتصامى
۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى
۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشغالدونی
۱۰۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای
۱۵۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی معصومه عسکری

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب داستان من

مریلین مونرو

ترجمه‌ی معصومه عسکری

میلکان

۲۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سفره آسمانی (دبیات مدرن جهان،چشم و چراغ115)

دونالد ری پولاک

ترجمه‌ی معصومه عسکری

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب روایت یک خودکشی

دیوید ون

ترجمه‌ی معصومه عسکری

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شیطان،همیشه (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ120)

دونالد ری پولاک

ترجمه‌ی معصومه عسکری

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب داستان های اوهایو (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ85)

دونالد ری پولاک

ترجمه‌ی معصومه عسکری

نگاه

۱۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب قاتل درون من

جیم تامپسون

ترجمه‌ی معصومه عسکری

نگاه

۱۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جادوی کلمه ها(چه بگوییم تا کارساز شود)

جونا برگر

ترجمه‌ی معصومه عسکری

آموخته

۳۰۴٬۰۰۰تومان

توضیحات

در آغاز کتاب داستان های اوهایو می خوانیم : کتاب داستان های اوهایو نوشتۀ دونالد ری پولاک ترجمۀ معصومه عسکری فهرست داستان‌ها زندگی واقعی.. 11 دینامیت هول.. 23 ناکمستیف.. 33 سرنوشت موها.. 49 قرص‌ها.. 63 گیگانتوماچی.. 71 پُلِ شات.. 81 لارد.. 93 ناگت ماهی.. 107 باستین.. 121 انضباط.. 129 مهاجمین.. 139 یکشنبۀ بارانی.. 149 روستا.. 163 من دوباره آغاز کردم.. 175 سرخوشی.. 189 هونولولو.. 203 مبارزات.. 213 «همۀ آمریکایی ‌ ها اوهایویی ‌ اند، اگر شده کمی.» دون پاول [1] زندگی واقعی یک شب آگوست وقتی هفت‌ساله بودم، رفته بودیم درایو _ این [2] تورچ که پدرم به من یاد داد چطور حق یک نفر را کف دستش بگذارم. این تنها چیزی بود که آن را خوب بلد بود. این قضیه مال سال‌ها پیش است، آن وقت‌ها که نمایش فیلم در فضای باز تازه باب شده بود و اهالی جنوب اوهایو فکر می‌کردند چیز خارق‌العاده‌ای است. توی فیلم‌های آبکی‌شان گودزیلا بود و بشقاب پرنده و نشان می‌داد که چطور چند تا بشقاب‌پرنده کل دنیا را می‌گیرند. شب خیلی گرمی بود و همین که در آن تلویزیون قاب چوبی تصاویر به نمایش در آمدند، پدرم حالش بد شد. با یک تکه کاغذ قهوه‌ای شروع کرد به باد زدن سر و صورت خیس عرقش. دو ماه بود رُزکانتی باران به خود ندیده بود. هر روز صبح مادرم رادیوی آشپزخانه را روشن می‌کرد و می‌گذاشت روی موج KB98 و به برنامۀ گل‌های میس‌سالی گوش می‌کرد که برای بارش باران دعا می‌کرد. بعد می‌رفت بیرون و خیره می‌شد به ابرهای سفید که آسمان را ملافه کرده بودند. الان هم گاه به او فکر می‌کنم که چطور می‌ایستاد بیرون و گردن می‌کشید و آسمان را به امید پیدا کردن یک تکه ابر سیاه جستجو می‌کرد. آن شب گفت: «هی ورنون، [3] اینجا رو ببین،» از وقتی پارک کرده بودیم داشت سعی می‌کرد هات‌داگش را بدون اینکه رژلب براقش پاک شود صاف ببرد توی گلویش و این را به پدرم نشان بدهد. حتماً درک می‌کنید که! مادرم تمام تابستان از ناکمستیف نرفته بود بیرون. حتی دو تا چراغ قرمز هم او را به هیجان می‌آورد. اما هربار که دهان مادرم روی آن سوسیس ‌بسته می‌شد، عضلات طنابی شکل پشت گردن پدرم کمی منقبض می‌شد و به نظر می‌رسید الان است که سرش بترکد. خواهر بزرگ‌ترم ژانت [4] از مخش استفاده ‌کرده بود و تمام روز خودش را ‌زده بود به مریضی و از آنها اجازه ‌گرفته بود برود خانۀ همسایه. بنابراین این من بودم که تنهایی نشسته بودم روی صندلی عقب و گوشت‌ گوشۀ ناخن‌هایم را می‌جویدم و خدا خدا می‌کردم تا قبل از اینکه گودزیلا توکیو را با خاک یکسان نکرده، مادرم نرود روی مخ پدرم. اما در واقع اوضاع خیلی بد بود. مادرم یادش رفته بود فنجان مخصوص مشروب پدرم را بردارد و بنابراین تا متوجه این قضیه می‌شد، آب و هوا پس می‌شد. او حتی نمی‌توانست برای پوپی [5] یک لبخند بزند، چه برسد به اینکه از غش و ضعف رفتن‌های زنش برای شیرین‌کاری‌های اسکار مایر [6] هیجان‌زده شود. به هر حال پدرم از فیلم بدش می‌آمد. هر وقت یکی ازش می‌پرسید آخرین فیلم جان وین [7] یا رابرت میچکام [8] را دیده، می‌گفت: «یک دسته رو منتر خودشون کردن، مگه زندگی واقعی چشه؟» درایو _ این اولین جایی بود که او خوشش آمده بود، آن هم چون مامان با ماشین جدید او که یک ایمپالای مدل 1965 بود و شب پیش آن را آورده بود خانه، خیلی خوشحال شده بود و سروصدا راه انداخته بود. این سومین ماشین امسالش بود. خوراکمان همیشه سوپ‌های آب زیپو و نان خشک بود اما توی ناکمستیف عین اعیان‌ها با ماشین می‌چرخیدیم. آن روز صبح شنیدم مامانم دارد تلفنی با آن خواهرش که همین‌جا توی ناکمستیف بود صحبت می‌کند. گفت: «پدرسوخته دیوونه‌ست مارجی، [9] حتی قبض برق‌ ماه پیشمون رو هنوز ندادیم.» من نشسته بودم جلوی تلویزیون و داشتم رد خونابه‌ای را می‌دیدم که از ساقش راه گرفته بود. داشت با تیغ اصلاح پدرم موهای پایش را می‌تراشید، پاهایش عین یک تکه کره بودند. یک مگس دور قوزک پایش وزوزکنان چرخی زد که مادرم دیوانه‌وار آن را زد. داخل گوشی سیاه تلفن گفت: «مارجی اگه به خاطر بچه‌ها نبود، یک دقیقه هم تو این سیاهچال نمی‌موندم.» همین که گودزیلا راه افتاد پدر زیرسیگاری را از توی داشبورد در آورد و از بطری مشروبش کمی در آن ریخت. مادرم گفت: «وای خدای من! ورنون!» و هات داگش بین زمین و آسمان بود و آماده بود دومی را روی آن بچپاند. پدرم گفت: «هی، من که گفته بودم با بطری مشروب نمی‌خورم! خودت باعث و بانی این کار شدی. آخرش الکلیم می‌کنی!» پدر یک جرعه از زیرسیگاری نوشید و بعد یک ته‌سیگار خیس از توی دهانش تُف کرد بیرون. از ظهر مدام پشت فرمان بود و جلوی دوستانش با ماشین جدید ویراژ رفته بود. فقط بغل ماشین کمی فرورفته بود. پدر کمی دیگر از زیرسیگاری نوشید و بعد جیرجیر در را باز کرد و پاهای استخوانی‌اش را انداخت بیرون

۱۹۵٬۰۰۰تومان