پرش به محتوای صفحه
تخفیف کتاب‌خوانی۲۰٪ تخفیف
دسته‌ها:رمان خارجیرمانموجود

روایت یک خودکشی

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۲۶۸

صفحه

۱۴۰۲

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

۲۴۵٬۰۰۰۲۰٪۱۹۶٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

معرفی کتاب

«روایت یک خودکشی» نوشتۀ دیوید ون ترجمه معصومه عسکری گزیده ای متن کتاب روایت یک خودکشی: ماهی­شناسی مادرم در جزیرۀ آداک به‌دنیا آمد، جزیره که نه، یک تخته سنگ یخی به دور از مجمع‌الجزایر الیوت، [1] در حاشیۀ دریای برینگ. پدرم دو سال بود که به عنوان دندانپزشک در خدمت نیروی دریایی بود. او آلاسکا را دوست داشت چون عاشق شکار و ماهیگیری بود اما تا آن زمان که از مادرم خواستگاری می‌کرد اسم جزیرۀ آداک را هم نشنیده بود. تا جایی که مادرم را می‏شناسم، اگر تصمیم با خودش بود دست رد به سینۀ پدر می‌زد. با توجه به اطلاعات کافی و وافی که از مادرم دارم، او هیچ‌وقت انتخاب اشتباه نکرده است. با استناد به همین بود که او حاضر نشد نوزاد مبتلا به زردی‏اش را از بیمارستان دریایی زیرزمینی آداک خارج کرده و سوار جتی کند که بیش از شش ساعت در باند فرود در حال انتظار بود. از آنجا که حرارت بدن من 105 درجه بود و همچنان هم در حال افزایش، پزشکان و پدرم توصیه کردند پرواز کنیم و من به خشکی و یک بیمارستان واقعی برسم (تا جایی که ما آنجا شاهد بودیم، هیچ‌کس در آداک جان سالم به‌در نمی‏برد، حتی از یک حملۀ قلبی خفیف) اما مادرم قبول نکرد. او مطمئن بود، با آنچه که پدرم همیشه از آن عین یک حیوان‌، ترسی غریزی یاد می‏کرد، همان لحظه که من به آسمان می‏رسیدم، می‏مردم. مادرم مرا در یک وان حمام معمولی پر از آب سرد قرار داد و من زنده ماندم. و حتی بال و پر گرفتم. پوست نارنجی و کک و مکی­ام، کم‌کم به رنگ صورتی پوست یک کودک سالم در آمد و اندامم که جمع شده بود توی هم، از هم باز شد و من آنقدر پاهایم را در آب تکان دادم تا اینکه بالاخره مادرم رضایت داد و مرا از آب بیرون آورد و هر دو خوابیدیم. وقتی پدرم خدمتش را در نیروی دریایی به پایان رساند، ما به کچیکن، جزیره‏ای در جنوب شرقی آلاسکا رفتیم، در آنجا او یک مطب دندانپزشکی خرید و سه سال بعد هم یک قایق ماهیگیری؛ یک قایق کابین‏دار فایبرگلاس بیست‌وسه فوتی نو. یک روز، جمعه غروب در حالی که هنوز روپوش دندانپزشکی زیر کاپشنش بود قایق را به آب انداخت و ما هم از ساحل او را تشویق می‏کردیم. پدر قایق را در جایگاه ویژه‏اش در اسکله‏ها راند و صبح روز بعد لبۀ آن اسکله‏ها ایستاد و از آنجا تا سی فوت آب‏های زلال یخ زدۀ آلاسکا را از زیر نظر گذراند، جایی که اسنو گوس [2] همچون سرابی سفید روی سنگ‏های گرد خاکستری نشسته بود. پدرم اسم قایق را اسنو گوس گذاشته بود، زیرا برای پدر این کشتی سفید شناور روی امواج، پر از رویا و آرزو بود، اما بعدازظهر آن روزی که  قایق را به آب انداخته بود فراموش کرده بود درپوش چاه را بگذارد. برخلاف مادرم، او اصلاً حواسش به مسائل مهم نبود. آن تابستان، همان‌طور که داشتیم از ماهیگیری برمی‏گشتیم (پدرم اسنو گوس را تروتمیز کرده بود و افراشته بود، تا ثابت کند گاهی پشتکار می‏تواند فقدان بصیرت را جبران کند) هر بار که پدرم از یک موج رد می‏شد و به موج بعدی کوبیده می‏شد، من هم که آن پشت روی عرشۀ باز و فراخ با ماهی‏های هالیبوت صید آن روزمان هم‌نشین بودم، توی هوا بالا و پایین می‌پریدم. هالیبوت‏ها مانند سگ‏های خاکستری، لخت می‏افتادند روی عرشۀ سفید قایق و با چشمان قهوه‏ای خود امیدوارانه به من نگاه می‏کردند و من با چکش می‏زدم توی سرشان. کار من این بود که نگذارم از قایق بیفتند بیرون. آنها با آن جثۀ پت و پهن، قدرت فوق‌العاده‏ای داشتند و با یک دم به زمین کوبیدن خوب، می‏توانستند در حالی که سفیدی زیر بدنشان برق می‏زد، دو سه فوت به هوا بپرند. بین ما یک نوع تفاهم شکل گرفت: اگر آنها نمی‏پریدند توی هوا، منم سرشان را با چکش خرد نمی‏کردم. اما گاهی اوقات، وقتی قایق تکان‏های وحشیانه می‏خورد و همگی به هوا پرتاب می‏شدیم و خون و لزجی آنها سرتا پای مرا می‏گرفت، چنان آنها را می‏زدم که خودم خجالت می‏کشیدم و هالیبوت‏های دیگر، با آن چشم‏های قهوه‏ای گرد و دهان‏های دراز با درایتشان شاهد ماجرا بودند. وقتی از این سفرها برمی‏گشتیم، در حالی که من و پدرم ایستاده بودیم، مادرم همه چیز را وارسی می‏کرد، حتی درپوش چاه را. من با زانو داشتم روی چاله‌چوله‏های اسکله، بازی می‏کردم که یک‌دفعه یک موجود وحشتناک از یک قوطی قلعی زنگ‌زده که کناری افتاده بود، بیرون خزید. من جیغ زنان و سراسیمه عقب عقب رفتم توی آب. زود عکس‌العمل نشان داده بودم و پریده بودم عقب، و انگار افتاده بودم توی آب داغ، اما یادم نرفت چی دیده بودم. هیچ‌کس با من در مورد مارمولک‏ها حرف نزده بود و صادقانه بگویم من اصلاً خواب خزندگان را هم ندیده بودم، اما حالا در نگاه اول حس کردم آنها یک جای کارشان می‌لنگد. کمی بعد از این ماجرا، تقریباً پنج ساله بودم که این اعتقاد در پدرم شکل گرفت که او هم یک جای کارش می‌لنگد و بدین ترتیب در پی تجربۀ مسا

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
رمان خارجی، رمان
شناسه کالا
kj-450078
شابک
۹۷۸۶۰۰۳۷۶۸۴۲۰
تعداد صفحه
۲۶۸
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
وزن
۲۴۱ گرم
سال انتشار شمسی
۱۴۰۲
سال انتشار میلادی
۲۰۲۳

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از دیوید ون

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی معصومه عسکری

مشاهده‌ی همه
۲۰٪۲۴۵٬۰۰۰
۱۹۶٬۰۰۰تومان