فرمان روز

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۵۲

صفحه

۱۴۰۱

سال چاپ

رقعی

قطع

کتاب فرمان روز نوشتۀ اریک ویارد ترجمۀ بهمن یغمایی گزیده‌ای از متن کتاب ملاقات محرمانه خورشید یک ستاره سرد است. قلبش ستون فقراتش تکه‌های یخ است، روشنایی‌اش بی‌گذشت و کینه‌جو. ماه فوریه است، درختان مرده‌اند، رودخانه منجمد شده است، انگار بهار متوقف است. رودخانه جریان ندارد و دریا دیگر نمی‌تواند چیزی را در کام خود فرو بَرَد. زمان هنوز ایستاده است، صبح است، هیچ ص

۶۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-695629
شابک
۱۴۰۱۰۷۲۳۰۲
تعداد صفحه
۱۵۲
قطع
رقعی
سال انتشار شمسی
۱۴۰۱

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از اریک ویارد

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب فرمان روز (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ159)

اریک ویارد

ترجمه‌ی بهمن یغمائی

نگاه

۷۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب کتاب امپرسیون بیرون غار

ارا (شهین خسروی نژاد)

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ یک دست سفیدمی پوشد

ابراهیم عادل

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب جغرافیای خانگی

ستاره پارسا

نگاه

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حالات ازاد عشق

گونول و امراه شاهان

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

نگاه

۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب رهگذر کوچۀ تنهایی

یدالله عباسی

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سی وسه پل، چهارونیم اکتاو
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرواریدهای پشیمانی

فیلیپ کلودل، نجمه موسوی

نگاه

۲۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نسرین جافری

فریدون شهبازیان، نسرین جافری

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نوشتن از من خواندن از شما

کوردولا اشتراتمان

نگاه

۳۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فیه ما فیه

بدیع الزمان فروزانفر، مولانا

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عبدالرزاق اصفهانی

وحید دستگردی، عبدالرزاق جمال الدین اصفهانی

نگاه

۵۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنجاه و سه نفر

بزرگ علوی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عطار

بدیع الزمان فروزانفر، عطار نیشابوری

نگاه

۸۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان محتشم کاشانی

اکبر بهداروند، محتشم کاشانی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان خواجوی کرمانی
۱٬۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سردخانه

علی کاکاوند

نگاه

۲۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصویر دوریان گری – چشم و چراغ 86

اسکار وایلد

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی بهمن یغمایی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب تصویرها

ژروم فراری

ترجمه‌ی بهمن یغمایی، ستاره یغمایی

نگاه

۲۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خروس طلایی و نوشته های دیگر (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ106)

خوان رولفو

ترجمه‌ی بهمن یغمایی، ستاره یغمایی

نگاه

۲۲۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب فرمان روز نوشتۀ اریک ویارد  ترجمۀ بهمن یغمایی گزیده‌ای از متن کتاب ملاقات محرمانه خورشید یک ستاره سرد است. قلبش ستون فقراتش تکه‌های یخ است، روشنایی‌اش بی‌گذشت و کینه‌جو. ماه فوریه است، درختان مرده‌اند، رودخانه منجمد شده است، انگار بهار متوقف است. رودخانه جریان ندارد و دریا دیگر نمی‌تواند چیزی را در کام خود فرو بَرَد. زمان هنوز ایستاده است، صبح است، هیچ صدایی، حتی صدای پرنده‌ای، شنیده نمی‌شود. لحظاتی بعد… یک اتومبیل، یکی‌دیگر و ناگهان، صدای قدم‌ها، قیافه‌هایی که دیده نمی‌شوند. بازی دارد شروع می‌شود، امّا پرده‌ای بالا نمی‌رود. روز دوشنبه است. شهر در پشت لایه‌ای از مِه به حرکت درمی‌اید. مردم، مثل روزهای دیگر، به سرکار می‌روند؛ سوار اتوبوس یا تراموا می‌شوند. به‌سختی راهشان را به طرف نیمکت‌های بالا می‌گشایند، می‌نشینند و در خواب و خیال غوطه‏ور می‌شوند؛ ولی 20فوریۀ1933 مثل روزهای دیگر نیست، اکثر آدم‌ها صبح را در یک سرازیری اعتقادیِ نادرستی که در حرکات توأم با سکوتشان مشخص است می‌گذرانند، حرکاتی که حقیقتی است مرسوم و تمام حماسۀ زندگی‌مان را در پانتومیم پرتحرکی خلاصه می‌کند. روز می‌گذرد، آرام و عادی. مردم بین خانه و محل کار در رفت‌وآمدند، به خرید می‌روند، به حیاط می‌ایند تا لباس‌هایشان را که برای خشک کردن آویزان کرده‌اند بردارند، عصر به میخانه می‌روند تا قبل از رفتن به منزل، دُمی به خمره بزنند. دورتر، دور از کارگران شریف و بانزاکت، دور از زندگی‌های خانوادگی، در ساحلِ اسپری [1] ، چند نفر جلوی کاخ از اتومبیل‌های خود پیاده می‌شوند. درهای کاخ به‌آرامی باز می‌شود. افرادی از اتومبیل‌های بزرگِ سیاه تشریفاتی پیاده می‌شوند. تک‌تک به طرف ستون‌های کوچک سنگی پیش می‌روند. بیست و چهارنفرند، کنار درختان خشک ساحل ایستاده‌اند: بیست و چهار پالتوی مشکی، قهوه‌ای یا کهربایی با بیست و چهار جفت پاگونِ پشمیِ بادکرده، بیست و چهار لباس سه‌تکه و همان تعداد شلوار درزدار و پاکتیِ دوبل عریض. سایه‌ها وارد راهروی عریض قصر رئیس مجلس می‌شوند؛ هرچند مدت‌هاست که دیگر مجلسی تشکیل نشده، رئیسی نیست و در نهایت پارلمانی [2] نخواهد بود، جز انبوهی از قلوه‌سنگ‌های دودگرفته. اکنون این بیست و چهار نفر کلاه‌های ماهوت خود را از سر برمی‌دارند، سرهایشان یا طاس است یا موهای سفیدی دارند. قبل از اینکه به طبقۀ بالا بروند مؤدبانه به یکدیگر دست می‌دهند. این آقایان ارجمند در راهروی بزرگی می‌ایستند، هرازگاه با هم شوخی می‌کنند، انگار می‏خواهند در افتتاح یک گاردن‌پارتی شرکت کنند. اولین پلکان را انتخاب می‌کنند. کشان‌کشان و قدم به قدم از پاگرد پلکان می‌گذرند، هرازگاهی می‌ایستند تا فشاری به قلب‌های فرتوتشان وارد نشود. بالا می‌روند، با دست‌هایشان نردۀ مسی را گرفته‌اند، با چشمانی نیمه‌بسته پیش می‌روند، بدون اینکه نرده‌های شیک یا طاق‌های گنبد را تحسین کنند، گویی روی انبوهی از برگ‌های مرده قدم می‌گذارند، به ورودیِ باریکی می‌رسند، نمی‌دانم چه کسی نفر اول صف است، در نهایت مهم هم نیست: این بیست و چهار نفر همگی دقیقاً یک کار می‌کنند، یک راه را گرفته‌اند. در طرف راست به پلکان عمودی و مارپیچی می‌رسند و سرانجام در طرف چپ از میان درهایی بزرگ وارد سالن می‌شوند. می‌گویند ادبیات به شما آزادی هر کاری را می‌دهد. بنابراین، برای نمونه می‌توانیم آنها را دائماً دور پلکان پنروز [3] بچرخانیم، طوری که همواره نه بالا بروند و نه پایین یا در یک زمان در هر دو حالت قرار گیرند. درواقع بسیار زیباست که این احساس را از کتاب‌ها بگیریم. زمانِ قراردادن واژه‌ها، فشرده یا روان، سنگین یا نفوذناپذیر، کشیده یا منقطع، باعث توقف حرکت‌ها می‌شود و ما را هیپنوتیزم می‌کند. قهرمانان ما تا ابدی در قصر قرار گرفته‌اند، گویی در قلعه‌ای افسون‌کننده به سر می‌برند. درها تواماً باز و بسته می‌شود، پنجره‌های نیم‌گِرد کوچکِ ساییده‌اند، آویزان‌اند، شکسته‌اند یا دوباره رنگ شده‌اند. پلکان عمودی را نور کمرنگی فرا گرفته است. پلکان خالی است. شمعدان‌ها روشن، امّا گویی مرده‌اند. ما در همه‌جای زمان هستیم. آلبرت فوگلر [4] از پله‌ها بالا می‌رود تا به محل اولین نشست برسد. در آنجا دستش را به طرف یقۀ جداشدنی‌اش می‌برَد، عرق کرده، خیس شده، تا حدی احساس گیجی می‌کند. زیر فانوس‌های زراندود و پرزرق‌وبرق که پلکان را روشن می‌کند، جلیقه‌اش را صاف می‌کند. دکمه‌اش را باز و یقه‌اش را شل می‌کند. گوستاو کروپ [5] هم لحظاتی می‌نشیند و با ترحم کلماتی به آلبرت می‌گوید، کلماتی کوتاه مخصوص افراد مسن؛ نشانۀ مختصری از همبستگی و همدردی، سپس گوستاو به راه خود ادامه می‌دهد. آلبرت فوگلر چند لحظه‌ای بیشتر در آنجا، تنها زیر شعمدان بسیار بزرگ، با صفحۀ طلایی پر از گیاه که توپی در مرکز آن روش

۶۵٬۰۰۰تومان