حالات ازاد عشق

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۲۲۲

صفحه

۱۳۹۶

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

در آغاز کتاب حالات آزاد عشق می خوانیم : عشقِ آزاد سلام، برای کسانی که کنجکاوند یا با بی‌میلی می‌پرسند: «خانوادۀ شاهان دیگر کیست؟ این کتاب دیگر از کجا پیدایش شد؟ از چه‌چیز حرف می‌زند؟» به‌طور خلاصه تعریف می‌کنم. ما جزو زوج‌هایی هستیم که با عشق با هم زندگی کرده‌اند و بعد از دوران به‌نظر ما سخت _ برخلاف همه‌چیز و همه‌کس_ آشیانه‌شان را ساخته‌اند. به‌همراه ورود ر

۳۰۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-316270
تعداد صفحه
۲۲۲
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۳۹۶

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب کتاب امپرسیون بیرون غار

ارا (شهین خسروی نژاد)

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ یک دست سفیدمی پوشد

ابراهیم عادل

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب جغرافیای خانگی

ستاره پارسا

نگاه

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب رهگذر کوچۀ تنهایی

یدالله عباسی

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سی وسه پل، چهارونیم اکتاو
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرواریدهای پشیمانی

فیلیپ کلودل، نجمه موسوی

نگاه

۲۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نسرین جافری

فریدون شهبازیان، نسرین جافری

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نوشتن از من خواندن از شما

کوردولا اشتراتمان

نگاه

۳۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فیه ما فیه

بدیع الزمان فروزانفر، مولانا

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عبدالرزاق اصفهانی

وحید دستگردی، عبدالرزاق جمال الدین اصفهانی

نگاه

۵۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنجاه و سه نفر

بزرگ علوی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عطار

بدیع الزمان فروزانفر، عطار نیشابوری

نگاه

۸۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان محتشم کاشانی

اکبر بهداروند، محتشم کاشانی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سردخانه

علی کاکاوند

نگاه

۲۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصویر دوریان گری – چشم و چراغ 86

اسکار وایلد

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تعادل روز بر انگشتم

شمس لنگرودی

نگاه

۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سال هاى سگى

ماریو بارگاس یوسا، احمد گلشیری

ترجمه‌ی احمد گلشیرى

نگاه

۹۵۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب ارامش

احمد حمدی تان پینار

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

فرهنگ نشر نو

۹۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تاریخ خاص تنهایی

احمد التان

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

فرهنگ نشر نو

۶۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مردن اسان تر از دوست داشتن است

احمد التان

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

فرهنگ نشر نو

۱٬۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب رمان نویس ساده نگر و رمان نویس اندیشمند

اورحان پاموک

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

نیلوفر

۱۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حالات آزاد عشق

امراه شاهان، گونول شاهان

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

نگاه

۱۲۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

در آغاز کتاب حالات آزاد عشق می خوانیم : عشقِ آزاد سلام، برای کسانی که کنجکاوند یا با بی‌میلی می‌پرسند: «خانوادۀ شاهان دیگر کیست؟ این کتاب دیگر از کجا پیدایش شد؟ از چه‌چیز حرف می‌زند؟» به‌طور خلاصه تعریف می‌کنم. ما جزو زوج‌هایی هستیم که با عشق با هم زندگی کرده‌اند و بعد از دوران به‌نظر ما سخت _ برخلاف همه‌چیز و همه‌کس_ آشیانه‌شان را ساخته‌اند. به‌همراه ورود رسانه‌های اجتماعی به زندگی‌مان به این روزها رسیده‌ایم. گفتیم حالا که با کسانی که دوست‌مان دارند و با کسانی که دوست‌مان ندارند یک خانوادۀ بزرگ تشکیل داده‌ایم، ما هم داستان خودمان را در میان گذاشتیم و دیدیم تعداد زوج‌هایی که داستان‌شان مثل داستان ماست زیاد است…بعضی‌ها سپری شده، بعضی‌ها سهل‌انگاری کرده، بعضی‌ها امروز در جریان است، و بعضی‌ها از فردایشان خوشحالند اما یک رازی را به شما بگویم؟ همه‌شان داستان‌های مشابهی هستند! مال ما پایان خوشی داشت اما هر داستانی پایان خوشی ندارد. به همین دلیل گفتیم که: «شاید داستان ما برای کسانی که زندگی‌شان ناتمام مانده یا خواهد ماند نوری باشد و وسیله‌ای بشود برای پایان خوش.» چرا که نه! باورتان می‌شود، به کمکِ نوشته‌هایمان چندین رابطه پایان خوشی داشت. ما دیگر چی می‌خواهیم؟ خواهید گفت: «پس چرا ماجراهای بعد از ازدواج را نوشتید؟» چون ما گفتیم: «ازدواج، عشق را می‌خنداند.» و روزبه‌روز بیشتر به ما خوش گذشت. ما خواستیم همین‌طور که تا این حد شاد و خوشبخت و با نشاط قهقهه‌ سر داده‌ایم برای شما هم رازمان “ج” را تعریف کنیم. گفتیم شاید بتوانیم بر لبِ زوج‌هایی که ازدواج‌شان روزبه‌روز یکنواخت‌تر می‌شود و امروزشان با دیروزشان فرقی ندارد لبخند بنشانیم و در تبسم‌هایشان سهمی داشته باشیم. چرا که نه؟ شاد باشید. چه خوب که هستید. امیدوارم از خواندن این کتاب لذت ببرید عزیزانم. فصل 1 کجا مانده بودیم؟ هان! داشتیم می‌رفتیم به ماه عسل، مگر نه؟ مرد غریبه به من گفت: «تسلیت می‌گویم!» آره! بگذریم، بالاخره با هم توافق کردیم و گفتم از بلندگو اعلام کند. مردم دنبال بچه‌شان می‌گردند و من دنبال شوهر گنده‌ام. حالا خنده‌دار به نظر می‌آید اما آن‌موقع خیلی غم‌انگیز بود. «آقای امراه شاهان، آقای امراه شاهان… در اتاقک راهنما منتظر شما هستند.» خیلی کنجکاو بودم بدانم می‌شنود، اگر می‌شنود چه فکر می‌کند، چی با خودش می‌گوید؟ فقط خودش نیست، چمدان‌ها هم دست اوست؛ در این صورت می‌آید، به محض اینکه بیاید موشک خواهم خورد. داشتم می‌گفتم: «آه به هر حال، شوهرجان زودتر بیاید، به این هم راضی‌ام!» یک‌هو یک سیاهی ظاهر شد. دلاورم، شیرم، چهارشانه‌ام، شکم‌دارم دارد می‌آید اما جالب است که عصبانی نیست، همین‌طور که دارد با چشم‌های مضطربش اطراف را نگاه می‌کند می‌آید. به تصور این‌که من را ببیند از کوره در می‌رود و چمدان‌ها را از دستش می‌اندازد و به‌ من حمله می‌کند استخوان‌هایم تلک تلک صدا کرد. حتماً شنیده‌اید که می‌گویند خرس موقع نوازش بچه‌اش او را کشته، من هم آن موقع دقیقاً همین حس را داشتم. دیدم چشم‌های معیوبش خیس شده، گفتم: «ای‌ی‌ی لوس، تو فکر کردی من طوری‌ام شده و ترسیدی؟» واقعاً ترسیده، فکر کرده توی توالت افتادم و بی‌هوش شده ام و برای همین بیرون نیامدم. ما که تا اینجا برای ماه عسل آمده‌ایم و بالاخره بعد از پنج سال این روزها را دیده‌ایم، مگر ممکن است من تو شهر غریب بی‌هوش بشوم! مثل قنداق تفنگم، هاهاها یالا، دیگر شروع کنند سه‌گانۀ دریا و شن و آفتاب. هوووم! آمدیم سر اصل مطلب، الان چه کار باید بکنیم؟ قبلاً نه امراه به بودروم آمده بود، نه من، برای همین هم نمی‌دانیم چطور باید رفت. بعد گفتیم: «آآآ‌ه.» مردم پرسان‌پرسان رفتند بغداد را پیدا کردند، آن وقت ما نتوانیم هتل‌مان را پیدا کنیم! از فرودگاه اول با سرویس به بودروم رفتیم، بعد گفتیم از یک نفر که می‌داند بپرسیم چطور می‌شود به دهکدۀ هتل‌مان رفت اما همه‌اش به آدمی برمی‌خوریم که نمی‌داند، و معلوم نیست چرا آن آدم هم نمی‌گوید نمی‌دانم، حتی با اطمینان راه را توضیح می‌دهد، هان حالا از اینجا سلام بر آن کسی که نمی‌داند(داداش نمی‌دانی بگو نمی‌دانم، بگو اهل این طرف‌ها نیستم، چیزی بگو، ولی تو را خدا راه نشان نده!) چی می‌گوید جناب؟ فقط صد متر جلوتر مینی‌بوس‌هایی هستند که می‌برند! معلوم نیست چرا این صد متر تمام نمی‌شود دوست من؛ راه برو، راه برو، راه برو…پُف، آفتاب بالای کله‌مان پنجاه‌وپنج درجه(انگار غلو کردم)، چمدان‌به‌دست، داریم فس‌فس‌کنان می‌رویم اما هنوز ساحل دیده نمی‌شود. نگو آن صد متر، مسافتی بوده نزدیک به پانصد متر. بی‌خواااب، خسسسته، ساعت نه و نیم شده… بالاخره سوار مینی‌بوس شدیم، گفتیم: «اوه‌ه!» باسن یک جایی پیدا کرد. وقتی شاگرد راننده آمد، مرد من جواب سؤالی را که می‌دانست ب

۳۰۰٬۰۰۰تومان