دیوان محتشم کاشانی
۷۳۶
صفحه
۱۴۰۱
سال چاپ
وزیری
قطع
یک
نوع جلد
گزیده ای از دیوان محتشم کاشانی باز این چه شورش است؟ که در خلق عالم است باز این چه نوحه وچه عزا وچه ماتم است؟ باز این چه رستخیز عظیم است؟ کز زمین بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا؟ کزو کار جهان وخلق جهان جمله درهم است در آغاز دیوان محتشم کاشانی می خوانیم: اى نام تو بهترين سرآغاز بى نام تو نامه كى كنم باز منت خداى را كه ما خاموشى س
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-520590
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۵۱۰۰۵۳
- تعداد صفحه
- ۷۳۶
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- یک
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۱
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از دیوان محتشم کاشانی باز این چه شورش است؟ که در خلق عالم است باز این چه نوحه وچه عزا وچه ماتم است؟ باز این چه رستخیز عظیم است؟ کز زمین بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا؟ کزو کار جهان وخلق جهان جمله درهم است در آغاز دیوان محتشم کاشانی می خوانیم: اى نام تو بهترين سرآغاز بى نام تو نامه كى كنم باز منت خداى را كه ما خاموشى سرمايگان را به روشن سواد لطايف برق تجلى خويش مىنوازد و توسن ادراك قلم را پيشآهنگى به ضرباهنگ نغمهى وحدت در بهارستان جنون عنايت مىكند و در سگاه دبستان صنع را به زيور سرمهى اعتبار در مزرع تسليم كه خاموشى و سخن قافلهى دشت خيال در آن تموّج دارد آذين كرده است و به قول حافظ شيرازى : بيان شوق چه حاجت كه شرح آتش دل توان شناخت ز سوزى كه در سخن باشد قلم در عشرت خرامى خويش بر عارض برگ گل آستين شوخ مىافشاند و غبار بال عنقاى كلام مهر را بر پلك آسمان نگاه حيرت هديه مىكند تا موج فريب نفس و نيرنگ هوس را از سلامت آثارى و عافيت كنارى و غفلت آهنگى كه حيرت نصيبىاش سر به آسمان عشق مىزند بزدايد، گرچه بانگ دراى شرمسار جانم به همراه قافلهى رنگ و بوى ذوق تبسم راه به دلى نمىبرد و نيك مىدانم كه گل داغم در مرغزار عدم خون جگر مىكارد و در ابد قياسى عشق غيور خويش همچون گرداب در موج آيينهى حيرت شناورست. و امّا بعد بر سر آنم كه گر ز دست برآيد دست به كارى زنم كه غصه سرآيد خلوت دل نيست جاى صحبت اغيار ديو چو بيرون رود فرشته درآيد صحبت حكام ظلمت شب يلداست نور ز خورشيد خواه، بو كه برآيد بر در ارباب بىمروت دنيا چند نشينى كه خواجه كى به در آيد صبر و ظفر هردو دوستان قديمند براثر صبر نوبت ظفر آيد بگذرد اين روزگار تلختر از زهر بار دگر روزگار چون شكر آيد صالح و طالح متاع خويش نمودند تا كه قبول افتد و چه در نظر آيد بلبل عاشق تو عمرخواه كه آخر باغ شود سبز و سرخ گل به بر آيد غفلتحافظ در اين سراچه عجب نيست هركه به ميخانه رفت بىخبر آيد در كتاب گرانسنگ قابوسنامه نوشتهى عنصرالمعالى كيكاووسبن وشمگير در باب سى و پنجم در رسم شاعرى آمده است كه : اى پسر! اگر شاعر باشى جهد كن تا سخن تو سهل ممتنع باشد و پرهيز از سخن غامض و به چيزى كه تو دانى و ديگرى نداند كه به شرح حاجت افتد، مگوى، كه اين شعر از بهر مردمان گويند نه از بهر خويش و به وزن و قوافيت قناعت مكن و بىصناعتى و ترتيبى شعر مگوى كه شر راست ناخوش بود، صنعت چربك بايد كه بود و شعر در ترجمه مردم را ناخوش آيد، با صناعت بايد به رسم شعرا، چون امّا اگر خواهى كه سخن تو عالى باشد و بماند بيشتر سخن مستعار گوى و استعارت بر ممكنات گوى و در مدح استعارت به كار دار و اگر غزل و ترانهگويى سهل و لطيف و تر گوى و به قوافى معروف گوى تازىها سرد و غريب مگوى برحسب حال عاشقانه و سخنهاى لطيف گوى و امثالها خويش بهكار دار چنانك خاص و عام را خوش آيد و بدان كه هركسى را چه بايد گفت، امّا بر شاعر واجب بود كه از طمع ممدوح آگاه باشد و بداند كه او را چه خوش آيد، آنگاه او را چنان ستايد كه او را خوش آيد و تا تو آن نگويى كه او خواهد و تو را آن ندهد كه تو را خوش آيد و حقير همت مباش و در قصيده خود را خادم مخوان، الّا در مدحى كه ممدوح بدان ارزد و هجا گفتن عادت مكن، كه هميشه سبوى از آب درست نيايد، امّا بر زهد و توحيد اگر قادر باشى تقصير مكن كه بهر دو جهان نيكوست و در شعر دروغ از حدّ مبر، هرچند كه مبالغت دروغ در شعر هنرست و مرثيت دوستان و محتشمان نيز گفتن واجب باشد، امّا غزل و مرثيت از يك طريق گوى و هجا و مدح از يك طريق، اگر هجا خواهى كه بگويى و بدانى: همچنان كه در مدح كسى را بستايى ضد آن مدح بگوى، كه هرچند ضد مدح بود هجا بود و غزل و مرثيت همچنين بود، امّا هرچه گويى از سخن خرد گوى و از سخن مردمان مگوى، كه طبع تو گشاده نشود و ميدان شعر تو فراخ نگردد و هم بدان قاعده بمانى كه اول در شعر آمده باشى، امّا چون در شعر قادر باشى و طبع تو گشاده شده باشد ماهر گشته اگر جايى معنى غريب شنوى و ترا آن خوش آيد و خواهى كه برگيرى و ديگر جاى استعمال كنى مكابره مكن و هم آن لفظ را به كار مبر اگر آن معنى در مدح بود تو در هجا به كار بر، و اگر در هجا بود تو در مدح به كار بر و اگر در غزل شنوى در مرثيت به كار بر و اگر در مرثيت شنوى در غزل به كار بر، تا كسى نداند كه آن از كجاست و اگر ممدوح طلب كنى كار بازار كنى مدبر روى و بليد جامه و ترش روى مباش، دايم تازهروى و خندهناك باش، حكايت و نوادر سخن مسكته و مضحكه بسيار حفظ كن، در بازار بيش ممدوح گوى، كه شاعر را از اين چاره نباشد سخن بسيارست امّا بدين مختصر كرديم باللهالتوفيق. شعر و شاعران دورهى صفوى را بايستى با موقعيتهاى زمانى و مكانى و با نقطهنظرهاى مختلف و راهيافتهاى عميق نقدى به تماشا نشست، چون شعر با



































