نمکی (افسانه های کهن)
۱۲
صفحه
۱۳۹۵
سال چاپ
خشتی
قطع
شومیز
نوع جلد
«نمکی» از داستانهای معروف قدیمی ایران زمین است که نشر پیدایش آن را در دستهی افسانهی کهن برای کودکان منتشر کرده است. در مجموعهی افسانههای کهن برای کودکان، داستانها و افسانههایی از سرتاسر ایران توسط ناصر یوسفی برای کودکان، گرد آوری و بازنویسی شده است. یوسفی نویسندهی نامآشنای ادبیات کودک است که دکتری آموزش و پرورش دارد و مدیریت مؤسسه پژوهشی کودکان دنیا
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-267198
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۴۹۳۳۶۳
- تعداد صفحه
- ۱۲
- قطع
- خشتی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از پیدایش
مشاهدهی همهتوضیحات
«نمکی» از داستانهای معروف قدیمی ایران زمین است که نشر پیدایش آن را در دستهی افسانهی کهن برای کودکان منتشر کرده است. در مجموعهی افسانههای کهن برای کودکان، داستانها و افسانههایی از سرتاسر ایران توسط ناصر یوسفی برای کودکان، گرد آوری و بازنویسی شده است. یوسفی نویسندهی نامآشنای ادبیات کودک است که دکتری آموزش و پرورش دارد و مدیریت مؤسسه پژوهشی کودکان دنیا را بر عهده دارد. هدا حدادی نیز تصویرگریهای این کتاب را انجام داده است. این کتاب برای گروه سنی ب منتشر شده است. نمکی دختر زبر و زرنگی است که با مادربزرگش زندگی میکند. خانه آنها هشت در دارد که باید هر غروب، تمام درها را ببندد. اما روزی نمکی تصمیم میگیرد یکی از درها را نبندد و … این قصه بر اساس روایتی که در کبودرآهنگ همدان وجود دارد بازنویسی شده است. گزیدهای از کتاب: یکی بود. یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. نه دور بود و نه نزدیک. همین دوروبرها. یک آبادی بود که نمکی و مادرش در آن زندگی میکردند. نمکی دختر باهوش و زرنگی بود. خیلی هم کنجکاو و نترس بود. با اینکه آنها توی یک خانه بسیار بزرگ زندگی میکردند. اما نمکی تک و تنها همه جا میرفت و همه کارها را هم به تنهایی انجام میداد. خانه آنها هشت در داشت. هر در هم به یک جایی باز میشد. نزدیک غروب که میشد مادرش میگفت: «نمکی! درها را بستی؟» نمکی جواب میداد: «بستم؛ تمام درها را بستم.» آن وقت مادرش برای اینکه مطمئن شود دوباره میپرسید: «تمام درها را نمکی؟» نمکی هم جواب میداد: «بله! تمام درها را.» اما نمکی نمیدانست چرا باید درها را بندد. هر وقت هم از مادرش میپرسید، مادرش جوابهای جورواجور میداد. یک بار میگفت: «غول بیشاخ و دم میآید.» یک بار دیگر میگفت: عجیبان و غریبان میآیند.» بار دیگر هم میگفت: «گربه تن کلاغی میآید.» خلاصه نمکی هیچ جوابی از مادرش نمیگرفت. یک روز نمکی تصمیم گرفت تا یکی از درها را نبندد. میخواست ببیند عجیبان و غریبان یا گربهی تن کلاغی دیگر چیست و کیست؟ جوایز و افتخارات: راهيافته به فهرست نهايي كتابهاي منتخب شوراي كتاب كودك زمستان 88



































