پرسه های شبانه
۱۴۴
صفحه
۱۳۹۷
سال چاپ
پالتویی، جیبی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب “پرسه های شبانه” نوشتۀ “پاتریک مودیانو ” ترجمۀ “نازنین عرب” پاتریک مودیانو با مودیانو وقتی آشنا شدم که دیگر در فرانسه زندگی نمیکردم. برای من که جوانیام را در آنجا گذراندهام دوری از فرانسه سخت بود و هست. هنوز هم دلتنگ آن روزها میشوم. از تنهایی روزهایم در فرانسه که بگذریم، هر آنچه گذراندهام، از شیرینترین خاطرات زندگیام محسوب میشود. من
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-854580
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۹۴۴
- تعداد صفحه
- ۱۴۴
- قطع
- پالتویی، جیبی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۷
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی نازنین عرب
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب “پرسه های شبانه” نوشتۀ “پاتریک مودیانو ” ترجمۀ “نازنین عرب” پاتریک مودیانو با مودیانو وقتی آشنا شدم که دیگر در فرانسه زندگی نمیکردم. برای من که جوانیام را در آنجا گذراندهام دوری از فرانسه سخت بود و هست. هنوز هم دلتنگ آن روزها میشوم. از تنهایی روزهایم در فرانسه که بگذریم، هر آنچه گذراندهام، از شیرینترین خاطرات زندگیام محسوب میشود. من نیز همچون اکثر شخصیتهای رمانهای مودیانو، خلوت تنهاییام را پشت صدای قدمهایم بر سنگفرشهای محلههای قدیمی پاریس پنهان می کردم. تنها که باشی همیشه وقت زیاد میآوری و کجا بهتر از پارک لوکزامبورگ، پارک توییلری، بوآ دو بولونی، بوآ دو ونسن… کجا بهتر از پل رویال تا از این سمت رود سن به سمت دیگر برسی… کجا بهتر از بلوار سنت میشل، شانز لیزه، اتوال… مودیانو با من از من میگوید. خودم را در تکتک شخصیتهای اصلی رمانهایش میبینم. سرگشتگی شخصیتهایش را دوست دارم، رمزآلود هستند و عجیب و غریب. آدمهایی که مسیر زندگیشان با همه فرق دارد و همین وجه تمایز آنهاست با سایرین. شاید شما هم سرگشته باشید و رمزآلود و عجیب. شاید شما هم غریب باشید حتی در سرزمین مادری. مثل من. برای شما ترجمه کردهام؛ بخوانید. نازنین عرب فروردین 1394، دو سلدورف آلمان در آغاز این کتاب می خوانیم : «ولی من هیچیک از آن اتفاقات را خواب ندیدم…» گاه میشود که در خیابان با تعجب به خودم میآیم و میبینم در حال گفتن این جملهام. گویی صدای شخص دیگری را میشنوم. صدایی ناموزون. نامها را به یاد نمیآورم. فقط چند چهره با کمی جزئیات. دیگر کسی را ندارم تا دربارهی این موضوع با او صحبت کنم. یکیدو شاهد زنده باید هنوز وجود داشته باشند ولی قطعاً، همهچیز را فراموش کردهاند. از اینها گذشته همیشه آخر کار فکر میکنم که هیچگاه اساساً شاهدی وجود داشته است؟ نه! من خواب ندیدم. دلیلش هم دفترچهی یادداشت قدیمی سیاهرنگی است که پر از نوشتههای من است. در این غباری که ذهنم را فرا گرفته به کلماتی دقیق احتیاج دارم. به سراغ لغتنامه میروم. یادداشت: «نوشتهای کوتاه که آن را مینویسیم تا چیزی را بهخاطر بسپاریم.» گزیده ای از کتاب “پرسه های شبانه” صفحات این دفترچهی یادداشت پر است از اسامی، شمارههای تلفن، قرارهای ملاقات و همینطور متون کوتاهی که شاید ادبی محسوب شوند. واقعاً این دفترچه را چه میتوانم بنامم؟ دفترچهی خاطرات روزانه؟ یا گزیدهخاطرات؟ علاوه بر اینها، صدها آگهی کوچک از روزنامههای مختلف در این دفتر بازنویسی شده است. سگهای گمشده، آپارتمانهای مبله، تقاضاهای کار و پیشنهادهای همکاری، پیشگویی و… بین تمام این یادداشتها برخی از بقیه پرسروصداتر هستند، بهخصوص این روزها که هیچچیز این سکوت دائمی را نمیشکند. دیر زمانی است زنگ تلفن به صدا درنیامده و کسی در این خانه را نزده است. شاید فکر میکنند من مردهام. وقتی تنها هستی بادقت به همهچیز توجه میکنی. خیلی زیاد هم توجه میکنی. گویی در انتظار دریافت پیامهای مورسی هستی که کسی قرار است برایت ارسال کند. ناشناسی از جایی دور. پیامهای متعددی هم میرسند که نامفهوم هستند و برای همیشه گم میشوند. باوجوداین، چند نام آشکارا در این سکوت از صفحات سفید این دفتر جدا میشوند.] گزیده ای از کتاب “پرسه های شبانه” دنی [1] ، پل شاستانیه [2] ، آقاموری [3] ، دوولز [4] ، ژرار مارسیانو [5] ، ژرژ [6] ، هتل یونیک [7] ، خیابان مونپارناس [8] .اگر درست به خاطرم مانده باشد من همیشه در این محله حواسم جمع بود. چند وقت پیش خیلی اتفاقی از آنجا رد شدم. احساس عجیبی داشتم. گویی زمان نگذشته بود. گویی من دیگری، همتای من، آنجا بود و بدون آنکه پیر شده باشد، تمام آنچه من در این محله در دورهای کوتاه از زندگیام گذرانده بودم با کوچکترین جزئیات ادامه داده بود. برای همیشه. احساس ناخوشایندی که آن روزها داشتم از کجا میآمد؟ آیا به خاطر خیابانهای تاریکی بود که در سایهی ایستگاه قطار و گورستان فرورفته بودند؟ به یکباره همهچیز در نظرم بدیهی مینمود. رنگ رونمای ساختمانها عوض شده بود و بسیار روشنتر بهنظر میرسید. ساختمانها دیگر هیچ مشخصهای نداشتند. آنجا به محلهای خنثی تبدیل شده بود. گزیده ای از کتاب “پرسه های شبانه” آیا ممکن است نسخهی دومی از من آنجا جامانده و به تکرار تمام رفتارها و حرکات من ادامه داده باشد؟ تمام مسیرهایی را که من پیموده بودم طی کرده باشد؟ تا به ابد؟ نه! دیگر چیزی از من آنجا باقی نمانده است. زمان همهچیز را پاک کرده و محله نو شده است. محله ترمیم شده و گویی بر ویرانههای محلهی قبلی محلهای نو بنا شده باشد. اگر ساختمانها همانطور باقی مانده باشند درست مثل این است که سگی خشکشده را در مقابل خود میببینید که














































