پرش به محتوای صفحه
تخفیف کتاب‌خوانی۲۰٪ تخفیف

سال‌های سگی

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۴۴۸

صفحه

۱۴۰۵

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

۹۵۰٬۰۰۰۲۰٪۷۶۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

معرفی کتاب

گزیده ای از سال‌هاى سگى . و اگه بگم، قسم مى‌خورم، ستوان، اين‌جا اومدم فقط براى اين‌كه كتابى درباره شيمى پيدا كنم و بخونم تا فردا تجديدى نشم، و قسم مى‌خورم كه تو رو به خاطر اشك‌هايى كه مادرم مى‌ريزه نبخشم. برده، اگه منو به خاطر يه نيمتنه بى‌ارزش به خاك سياه بشونى هرچى ديدى از چشم خودت ديدى در آغاز سال‌هاى سگى می خوانیم 1 جاگوار گفت: «چهار.» چهره آن‌ها در نور پريده‌رنگى كه چراغ‌برق از پشت دو سه شيشه تميز مى‌انداخت آرام به نظر مى‌رسيد. براى هيچ‌كس، به‌جز پرفيريو كابا ، خطرى در پيش نبود. طاس‌ها از غلتيدن باز ماندند. سه و يك. سفيدى آن‌ها بر كاشى‌هاى كثيف توى چشم مى‌زد. جاگوار دوباره گفت: «چهار. كى خوند؟» كابا آهسته گفت: «من. من خوندم.» «پس شروع كن. مى‌دونى كدوم يكى رو مى‌گم، دومى، طرف چپ.» كابا سردش بود. مستراح بى‌پنجره، در انتهاى آسايشگاه، پشت درى چوبى و باريك، قرار داشت. در سال‌هاى پيش، باد تنها از شيشه‌هاى شكسته و شكاف‌هاى ديوار به درون آسايشگاه دانش‌آموزان دبيرستان نظام نفوذ مى‌كرد، اما امسال شديدتر مى‌وزيد و كم‌تر جايى در محوطه دبيرستان نظام از هجوم آن در امان بود. شب‌هنگام حتى درون مستراح‌ها راه مى‌يافت و بويى را كه در طول روز در آن انباشته شده بود و نيز گرما را بيرون مى‌راند. اما كابا در كوهستان به دنيا آمده و بزرگ شده بود، هواى سرد چيز تازه‌اى برايش نبود. تنها ترس بود كه مو بر اندامش راست مى‌كرد. بوآ پرسيد: «تموم شد؟ مى‌تونم برم بخوابم؟» اندامى تنومند داشت، صدايى دورگه، و انبوهى موى چرب و چهره‌اى باريك. چشم‌هايش از بيخوابى گود افتاده بود و يك پر توتون از لب پايين پيش‌آمده‌اش آويخته بود. جاگوار سرش را برگرداند و او را نگريست. بوآ گفت: «ساعت يك بايد سر پست باشم. مى‌خوام كمى بخوابم.» جاگوار گفت: «تو هم برو. پنج دقيقه به يك بيدارت مى‌كنم.» موفرفرى و بوآ بيرون رفتند. يكى از آن دو در آستانه در سكندرى خورد و ناسزا گفت. جاگوار به كابا گفت: «وقتى برگشتى بيدارم كن، دست به دست هم نمال، ديگه نصف‌شبه.» چهره كابا معمولا چيزى را نشان نمى‌داد، اما حالا خسته به نظر مى‌رسيد، گفت: «مى‌دونم. مى‌رم لباس بپوشم.» مستراح را ترك گفتند. آسايشگاه تاريك بود، اما كابا از ميان دو رديف تخت‌هاى دوطبقه مى‌توانست راهش را در تاريكى پيدا كند: آن اتاق طويل و بلند را مثل كف دست مى‌شناخت. اتاق، به‌جز چند خرناس و پچ‌پچ، ساكت بود. تخت او تخت دوم از طرف راست، يك متر دورتر از در، قرار داشت. در كمد خود، كه كورمال كورمال به دنبال شلوار، پيراهن نظامى و پوتين‌هايش مى‌گشت،بوى تند سيگار را از دهان بايانو ، كه روى تخت بالايى خوابيده بود، شنيد. حتى در تاريكى دو رديف دندان‌هاى درشت و سفيد كاكاسياه را مى‌توانست ببيند، دندان‌هايى كه او را به ياد موش مى‌انداخت. آهسته و آرام پيژامه فلانل آبى‌رنگش را در آورد و لباس پوشيد. نيمتنه پشمى‌اش را به تن كرد و به سوى تخت جاگوار ، در انتهاى ديگر آسايشگاه، كنار مستراح، رفت. به‌دقت گام بر مى‌داشت چون پوتين‌هايش جيرجير مى‌كرد. «جاگوار.» «هان، بيا، بگير.» دست كابا دراز شد و دو شىء سخت و سرد را، كه يكى زبر بود، گرفت. چراغ‌قوه را در دست گرفت و سوهان را به درون جيب لغزاند. كابا پرسيد: «كى نگهبانه؟» «من و شاعر .» «تو؟» « برده جاى منو مى‌گيره.» «نگهبان‌هاى واحد ديگه چى؟» «مى‌ترسى؟» كابا پاسخ نداد. پاورچين‌پاورچين به سوى در خروجى رفت و به‌دقت تمام آن را گشود اما باز غژغژ لولاهايش بلند شد. كسى از درون تاريكى داد زد: «دزد: نگهبان يه گلوله خرجش كن.» كابا نتوانست صدا را تشخيص دهد. حياط را نگريست. در نور ضعيف چراغ‌هاى پيرامون ميدان سان، كه ميان آسايشگاه‌ها و زمين علفزار قرار داشت، جنبنده‌اى به چشم نمى‌خورد. سه ساختمان سيمانى، كه آسايشگاه دانش‌آموزان سال پنجم بود، زير مه انبوه، محو و غيرواقعى به نظر مى‌رسيدند. بيرون رفت و چند لحظه‌اى، پشت به ديوار آسايشگاه، ايستاد. حالا روى هيچ‌كس نمى‌توانست حساب كند. حتى جاگوار در امان بود. حسرت دانش‌آموزانى را مى‌خورد كه در خواب بودند، حسرت سرگروهبان‌ها و حسرت سربازانى را كه در آسايشگاهاى‌شان، آن سوى استاديوم، غرق خوب بودند. مى‌دانست كه اگر راه نيفتد از ترس جانش گرفته مى‌شود. فاصله را برآورد كرد: مى‌بايست از حياط و ميدان سان مى‌گذشت؛ سپس، در پناه سايه‌هاى علفزار، از كنار سالن غذاخورى، دفاتر ستاد و آسايشگاه افسران عبور مى‌كرد؛ و سرانجام از حياط ديگرى مى‌گذشت، كه كوچك بود و كف آن سيمانى و رو به روى ساختمان كلاس‌ها قرار داشت. خطر در آن‌جا تمام مى‌شد، چون گشتى‌ها تا آن‌جا نمى‌رفتند. سپس راه بازگشت به آسايشگاه آغاز مى‌شد. دلش مى‌خواست اراده و تخيلش را از دست مى‌داد و درست چون ماشينى كور نقشه را اجرا مى‌كرد. گاهى

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات کلاسیک جهان، رمان
شناسه کالا
kj-917880
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۵۱۲۱۳۲
تعداد صفحه
۴۴۸
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
وزن
۳۹۰ گرم
سال انتشار شمسی
۱۴۰۵
سال انتشار میلادی
۲۰۲۶

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از ماریو بارگاس یوسا

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی احمد گلشیری

مشاهده‌ی همه
۲۰٪۹۵۰٬۰۰۰
۷۶۰٬۰۰۰تومان