بهترین داستان های کوتاه ارنست میلر همینگوی
۴۳۸
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شمیز
نوع جلد
گزیده ای از مجموعه داستان، بهترین داستان های کوتاه ارنست میلر همینگوی من نمی دانم قانون را که نوشته اما می دانم هیچ قانونی نیست که آدم را گرسنه بخواهد . با این زندگی ، داشتن و نداشتن فرقی نمی کند . در آغاز مجموعه داستان، بهترین داستان های کوتاه ارنست میلر همینگوی می خوانیم در زمستان 1938، در يكى از روزهاى بارانى و خاكسترى پاريس، پستچى بستهاى را به در خانه ه
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-464219
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۵۱۲۹۶۵
- تعداد صفحه
- ۴۳۸
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شمیز
- وزن
- ۴۲۱ گرم
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی احمد گلشیری
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از مجموعه داستان، بهترین داستان های کوتاه ارنست میلر همینگوی من نمی دانم قانون را که نوشته اما می دانم هیچ قانونی نیست که آدم را گرسنه بخواهد . با این زندگی ، داشتن و نداشتن فرقی نمی کند . در آغاز مجموعه داستان، بهترین داستان های کوتاه ارنست میلر همینگوی می خوانیم در زمستان 1938، در يكى از روزهاى بارانى و خاكسترى پاريس، پستچى بستهاى را به در خانه همينگوى مىآورد. بسته را مادر همينگوى به عنوان هديه جشن كريسمس از امريكا براى او فرستاده بود. همينگوى با كنجكاوى بسته را باز مىكند و در آن چشمش به هفتتير عتيقهاى مىافتد كه برايش آشنا بوده است؛ هفتتير همان اسلحهاى بوده كه پدرش با آن خود را كشته بود. گريس هال همينگوى، مادر همينگوى، زن بلندپروازى بود كه ترنّم و طنين آوازش هماهنگ با آواى پيانو كه خود مىنواخته اتاق بزرگ پذيرايى خانه را مىآكنده و در عين حال سرپرستىِ گروهِ كرِ كليساى شهرك خود را برعهده داشته است. گريس پس از اتمام دوره دبيرستان و پشت سر گذاشتن دوره مدرسه هنرِ نيويورك، در نخستين شب آغاز كار هنرى خود، در باغ مديسيون اسكوئر، پشت ميكروفون قرار گرفت. اما بسيار زود آواز و صحنه هنرنمايى را، به سبب آنكه نور خيرهكننده چراغهاى صحنه چشمان ضعيفش را مىآزرد، رها كرد و صرفاً به كار تدريس موسيقى مشغول شد. گريس زنى سلطهجو، مقتدر و بااستعداد بود و از ميان شش فرزندى كه به دنيا آورد پنج نفر از آنها به حرفههاى هنرى روى آوردند. برخى مادران به خاطر فرزندان خود زندگى مىكنند و غرق در كارهاى آنها مىشوند اما گريس جز اين بود و رفتارى بهكلى متفاوت با مادران ديگر داشت. او در ارزشهايى كه مىپنداشت از آنها برخوردارست ترديد به خود راه نمىداد؛ به اين ترتيب به كار گرفتن آشپز و خدمتكار در محيط خانه براى او بيشتر ضرورت بود تا تجملخواهى و از اين رو بود كه نهتنها تعداد خدمتكار استخدام كرد بلكه براى اداره فرزندان و خدمتكارانِ خانه خود زنى را به خدمت گرفت و سرپرستى كارها را بهعهده او گذاشت و خود يكسره به كارهاى مورد علاقهاش پرداخت. گريس با آن چشمان آبى و چهره گلگون به بچههايش درس موسيقى مىداد؛ آنها را به كنسرت سمفونى، اپرا و تئاتر مىبرد و براى آشنا كردن آنها با هنر نقاشى همراه آنها به مؤسسه هنر مىرفت. هنگامى كه ارنست به دنيا آمد، گريس در دفتر خاطراتش، كه از جمله جزئيات گوناگون زندگى ارنست همينگوى را در آن يادداشت مىكرد، نوشت توكاها شيرينترين چهچههاشان را سر دادند تا ورود اين بيگانه كوچك را به دنياى زيبا خوشامد بگويند. البته همينگوى بعدها در آثار خود نشان داد كه دنيايى كه به آن پا گذاشته، برخلاف نظر مادرش، آنقدر زيبا نبوده است. هفت هفته بيشتر از تولد همينگوى نگذشته بود كه پدر و مادرش او را به خانه ييلاقى خود در كنار درياچه والون، در دل جنگلهاى ميشيگان، بردند. خانه را به تازگى پدر همينگوى، دكتر كلارنس ادموندز همينگوى، خريده بود. سال بعد نيز زمينى را، در آن دستِ درياچه، خريدارى كرد و صدها درخت ميوه در آن كاشت. خانواده دو ماه از تابستان هر سال را در اين خانه و فضا سپرى مىكرد. دكتر همينگوى در سال چهارم تولد ارنست برايش لوازم ماهيگيرى خريد و در دهسالگى اولين تفنگِ شكارىِ او را به دستش داد. او كه خود عاشق ماهيگيرى و شكار بود راه و رسم زندگى در دل طبيعت و پختن ماهى قزلآلا، كبوتر وحشى، اردك، كبك، بلدرچين و بعدها راكون، سنجاب و ساريگ را در هواى آزاد به او ياد داد. بدين ترتيب همينگوى با زندگى در كنار طبيعت مأنوس شد. او با پاى برهنه به شكار مىپرداخت، ماهى مىگرفت، آتش مىافروخت و غذا مىپخت و در سايه درختان مىخوابيد. عشق به طبيعت و علاقه به زندگى در فضاى آزاد از همان دوران كودكى در او پا گرفت و تا پايان عمر با او بود. هميشه مىگفت كه بوى ساريگ، گوزن، راكون و جانوران ديگر را حس مىكند. شامهاى تيز داشت و از همين رو بود كه سيگار نمىكشيد. مىگفت كه كشيدن سيگار شامهاش را تضعيف مىكند. چشمانش نيز حساس بود. هر روز با طلوع آفتاب بيدار مىشد. در مصاحبهاى به سال 1950 گفت كه تمام طلوعهاى آفتاب سراسر عمرش را ديده است. پدر همينگوى در چهارده سالگى به او هديهاى را داد كه همينگوى در سراسرِ زندگىِ گذشتهاش خواستار آن بود و آن گذراندن يك دوه كلاس مشتزنى بود. مهمترين درسى كه در اين رشته آموخت در روز اول تمرينها بود. در آن روز مشتزن جوانى كه روز بعد مسابقه داشت با او دست و پنجه نرم كرد. قهرمان مشتزن قول داد كه ضربههاى «آرام» باشد. اما همينگوى هنوز درون رينگ قرار نگرفته بود كه نقش زمين شد و خونِ دماغش دهان و چانه او را گلگون كرد. تنها روز بعد بود كه همينگوى دريافت اتفاقى كه روز گذشته براى پيش آمده درس اول مشتزنى بوده؛ چون بسيارى ا

































































