ساعت باران

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

«ساعت باران» دومین رمان هادی معیری نژاد، مانند رمان قبلی وی «هیتلر را من کشتم»، فضایی رازآلود و معمایی دارد. معلمی جوان برای تدریس به یکی از شهرهای شمالی می‌رود و در اقامتگاهش که باغی مصادره‌شده از اموال یک ملاک قدیمی است با اتفاقات عجیبی مواجه می‌شود. خوادثي خوفناک و رازآلود او را ناگزیر وارد ماجراهایی مرتبط با گذشته‌ی دو خانواده‌ی قدیمی و ملاک در آن منطقه

۲۰۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-779983

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از نیماژ

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب سایه ی تاریک کاج ها
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ان حیوان

نیماژ

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب توئیت

نیماژ

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب دوست مرحوم من

ترجمه‌ی شهریار وقفی پور

نیماژ

۳۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب داستان پرداز زندگی
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نامه های عاشقانه جویس به همسرش
۳۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب باواریا

نیماژ

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بی ادبیات
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تونل

نیماژ

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دنیا چشم از ما بر نمی دارد
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب لاشه شناور
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب لب خوانی چشم هایت
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب لندن شهر چیزهای قرمز
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ماراتن در بالکن
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مکافات

نیماژ

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نفرین خاکستری
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نویسنده پشت پرده
۲۰۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

«ساعت باران» دومین رمان هادی معیری نژاد، مانند رمان قبلی وی «هیتلر را من کشتم»، فضایی رازآلود و معمایی دارد. معلمی جوان برای تدریس به یکی از شهرهای شمالی می‌رود و در اقامتگاهش که باغی مصادره‌شده از اموال یک ملاک قدیمی است با اتفاقات عجیبی مواجه می‌شود. خوادثي خوفناک و رازآلود او را ناگزیر وارد ماجراهایی مرتبط با گذشته‌ی دو خانواده‌ی قدیمی و ملاک در آن منطقه می‌کند. ——————————————————————— «تمام تنم سرد سرد بود. بوی مرده در تنم رسوخ می‌کرد و خاطره‌ی زیبایی‌های دختر نوجوان را در من می‌پژمرد. چشم‌هایم را بستم و به هرچه معتقد بودم دعا کردم که روح در همین لحظه آزاد شود و از بروز فاجعه جلوگیری کند. چشمانم را با احتیاط باز کردم. روح محکم همان جا ایستاده بود و با قهقهه‌ای شبیه به خنده‌ی دایه روحم را خراش می‌داد. از خودم بی‌خود شده بودم. به زمزمه و رو به او گفتم: «از اینجا برو… برو تمومش کن… اگه نری فریبرز کشته می‌شه… حرفای منو می‌فهمی؟»  اصلاً از دهانم کلمه‌ای بیرون نمی‌آمد و حرف‌های خودم فقط در کاسه‌ی سر خودم می‌چرخید. خیلی تلاش کردم که حرف را از دهانم بیرون بکشم، اما لال شده بودم. دهانم از مغز فرمان نمی‌گرفت. از دست خودم خشمگین شدم. با دست دو سه بار به لب‌هایم کوبیدم. خون از لب‌هایم فواره زد. روح جیغی کشید و ناپدید شد و من به پشت افتادم.»

۲۰۰٬۰۰۰تومان