سه شنبه ها با موری
۱۸۱
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
رقعی
قطع
کتاب سهشنبهها با موری نوشتۀ میچ آلبوم ترجمۀ زهرا کمالی دهقان گزیده ای از متن کتاب برنامۀ درس آخرین کلاس زندگی استاد پیر من هفتهای یک بار در منزل او تشکیل میگردید، در کنار پنجرهای در اتاق مطالعۀ او، تا بتواند از آنجا بوتۀ کوچک بامیه را با برگهای صورتی رنگش تماشا کند. کلاس، روزهای سهشنبه و بعد از صرف صبحانه تشکیل میشد. موضوع درس ما معنای زندگی بود. است
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-825722
- شابک
- ۱۴۰۲۰۲۰۵۰۱
- تعداد صفحه
- ۱۸۱
- قطع
- رقعی
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب سهشنبهها با موری نوشتۀ میچ آلبوم ترجمۀ زهرا کمالی دهقان گزیده ای از متن کتاب برنامۀ درس آخرین کلاس زندگی استاد پیر من هفتهای یک بار در منزل او تشکیل میگردید، در کنار پنجرهای در اتاق مطالعۀ او، تا بتواند از آنجا بوتۀ کوچک بامیه را با برگهای صورتی رنگش تماشا کند. کلاس، روزهای سهشنبه و بعد از صرف صبحانه تشکیل میشد. موضوع درس ما معنای زندگی بود. استاد آنچه را به تجربه میدانست، درس میداد. نمرهای در کار نبود، اما هر هفته امتحان شفاهی داشتیم. انتظار این بود که به پرسشها پاسخ دهی و به سهم خود سؤالاتی مطرح کنی. البته انجام دادن گهگاهی حرکات جسمانی هم بخشی از کار بود. مثلاً لازم میشد که سر استاد روی بالش جابهجا شود تا در حالت راحتی قرار بگیرد، تنظیم عینک روی بینی استاد هم وظیفهای دیگر بود. بوسیدن استاد به وقت خداحافظی اعتبار دیگری بود که به پایت نوشته میشد. به کتابی نیاز نبود. با این حال موضوعات مختلفی مطرح میشد، موضوعاتی از قبیل عشق، کار، جامعه، خانواده، پیر شدن، بخشودن و سرانجام مرگ. آخرین درس استاد کوتاه و خلاصه بود، در حد چند کلمه. به جای مراسم فارغ التحصیلی، مراسم تدفین او برگزار شد. با آنکه امتحان نهایی در کار نبود، قرار بر این شده بود که از آنچه آموخته بودی رسالهای مفصل بنویسی. حاصل کار کتابی است که میخوانید. آخرین کلاس استاد پیر من تنها یک دانشجو داشت. و آن دانشجو من بودم. اواخر بهار سال 1979 است، بعد از ظهر شنبهای داغ و شرجی. صدها نفر از ما کنار هم روی صندلیهای چوبی به ردیف شده، در چمن محوطه اصلی دانشگاه مینشینیم. رداهای بلند آبی رنگ از جنس نایلون پوشیده ایم و با بی صبری به خطابههای مفصل گوش میدهیم. وقتی مراسم تمام میشود، کلاه هایمان را به هوا پرتاب میکنیم. حالا فارغ التحصیلان رسمی دانشکده هستیم، گروه ارشد دانشگاه براندیس در شهر والتام ایالت ماساچوست. برای بسیاری از ما، دوران کودکی به پایان رسیده است. کمی بعد، استاد مورد علاقهام موری شوارتز را پیدا میکنم، او را به پدر و مادرم معرفی میکنم. مرد ریزاندامی است با گامهای کوتاه که گویی اگر باد تندی بوزد، او را به روی ابرها پرتاب میکند. با آن ردای رسمی استادی، حالتی روحانی را به نمایش میگذارد، نمودی از پری دارد. چشمانش به رنگ سبز و آبی شفاف است، با موهایی نقرهای رنگ که تا روی پیشانیاش را پوشانده است؛ گوشهای بزرگ، بینی مثلثی شکل و ابروانی خاکستری. با آنکه دندانهایش کج و کوله است و دندانهای پایینیاش به عقب کج شده است __ چنانکه گویی روزگاری کسی با مشت بر آنها کوبیده باشد __ وقتی لبخند میزند، خیال میکنی بامزهترین لطیفۀ جهان را برایش تعریف کردهای. دربارۀ طرز درس خواندن من با پدر و مادرم حرف میزند. به آنها میگوید: «پسر فوقالعادهای دارید.» من خجالتزده به پاهایم نگاه میکنم. قبل از خداحافظی هدیهای به استاد میدهم، یک کیف چرمی که حرف اول نام او را بر آن حک کرده ام. آن را روز قبل از یک مرکز خرید تهیه کردم. نمیخواستم او را فراموش کنم. شاید هم نمیخواستم او مرا فراموش کند. استاد میگوید: «میچ، تو یکی از آن خوبها هستی.» و بعد در مقام تعریف از کیف حرف میزند. آنگاه مرا در آغوش میگیرد. دستهای نحیف و نازکش را بر پشت خودم احساس میکنم. از او بلندتر هستم. وقتی دستهایم را میگیرد، احساس غریبی پیدا میکنم، احساس میکنم از او پیرتر هستم، انگار من پدر و او فرزند است. میپرسد آیا تماسم را با او حفظ میکنم و من جواب میدهم: «بله،حتما.» وقتی از من دور میشود، میبینم که چشمانش از اشک پر شده است و گریه میکند. موضوع درس حکم مرگ او در تابستان 1994صادر شد. موری از مدتها قبل انتظار داشت اتفاق ناخوشایندی بیفتد. او این را از روزی میدانست که رقصیدن را برای همیشه کنار گذاشت. استاد پیر من همیشه میرقصید. موسیقی اهمیتی نداشت. او به همه نوعش راضی بود. همه را دوست داشت. چشمانش را میبست و با لبخندی شیرین به آهنگ موزون میرقصید. رقصش همیشه هم زیبا نبود. اما نگران این هم نبود که کسی با او برقصد. موری به تنهایی میرقصید. او سابقاً چهارشنبه به کلیسای میدان هاروارد میرفت. جمعیت کثیری برای رقص به آنجا میآمدند. موری اغلب به میان جمع جوانان میرفت. پیراهنی میپوشید، و با شلوار سیاه و هولهای که به گردنش میانداخت، بدون توجه به آهنگی که نواخته میشد، فارغ از سایرین، برای خودش میرقصید. آنقدر میرقصید که عرق از پشتش سرازیر میشد. کسی در آن جمع نمیدانست که او ستاد برجسته جامعهشناسی است و سالها در دانشگاه درس داده و کتابهای متعدد به رشته تحریر درآورده است. آنها همین اندازه میدانستند که پیرمردی سالخورده است که دلش هوای رقص کرده است. یک بار با خودش نوار تانگویی آورد



































