سختی کارهای سخت
۳۸۴
صفحه
وزیری
قطع
مجید زارع
نوع جلد
نگاه کلی به کتاب تصور کنید در موقعیتی ایستادهاید که هرکدام از تصمیمهایی که میگیرید، میتواند یک شرکت را به اوج ببرد یا به خاک سیاه بنشاند. در کناره یک آونگ بزرگ که با تصمیم شما یا متعادل میشود یا بهطور کامل از هم فرو میپاشد. یا همه برایتان کف میزنند و محبوبترین فرد سازمان میشوید، یا دردی بیمنتها را تحمل میکنید چون ناچار شدهاید به بسیاری از کارمند
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-097411
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۷۶۷۷۲۱۶
- تعداد صفحه
- ۳۸۴
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- مجید زارع
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از آریانا قلم
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی سعید قدوسی نژاد
مشاهدهی همهتوضیحات
نگاه کلی به کتاب تصور کنید در موقعیتی ایستادهاید که هرکدام از تصمیمهایی که میگیرید، میتواند یک شرکت را به اوج ببرد یا به خاک سیاه بنشاند. در کناره یک آونگ بزرگ که با تصمیم شما یا متعادل میشود یا بهطور کامل از هم فرو میپاشد. یا همه برایتان کف میزنند و محبوبترین فرد سازمان میشوید، یا دردی بیمنتها را تحمل میکنید چون ناچار شدهاید به بسیاری از کارمندان و کارشناسان خودتان بگویید از ابتدای ماه دیگر به شرکت نیایند. این دقیقاً همان فضا و مکانی است که بن هاروویتز، نویسنده کتاب «سختی کارهای سخت: راهانداختن کسب و کار وقتی هیچ راه سادهای وجود ندارد» خواننده را به آن میبرد. این کتاب نه یک راهنمای ساده و خوشبینانه برای موفقیت در کسبوکار است، نه مجموعهای از فرمولهای جادویی که قول ثروت و شهرت بدهد؛ روایتی خام، واقعی و گاهی دردناک از زندگی یک کارآفرین است که در سیلیکون ولی، قلب تپندۀ فناوری جهان، تجربه کرده است. هاروویتز، که خود یکی از بنیانگذاران شرکت سرمایهگذاری معروف Andreessen Horowitz است، با صداقتی کمنظیر از روزهای سخت، تصمیمهای غیرممکن و مبارزههای بیامانش سخن میگوید. این کتاب، که در سال ۲۰۱۴ منتشر شد، به سرعت به یکی از آثار کلاسیک در حوزۀ کارآفرینی و مدیریت تبدیل شد، نه به خاطر وعدههای شیرین، بلکه به خاطر حقیقت تلخی که در خود دارد: هیچ راه آسانی برای ساختن یک کسبوکار موفق وجود ندارد. او مینویسد: «هروقت کتاب مدیریتی یا خودیاری میخوانم، میبینم دارم به خودم میگویم: درست، اما سختی ماجرا واقعاً آنچیزی نبود که گفت». سختی کار، تعیین هدفی بزرگ، مهیج و بیباکانه نیست؛ سختی کار، اخراج آدمها بخاطر نرسیدن به آن هدف بزرگ است. سختی کار استخدام آدمهای عالی نیست، سختی کار وقتی است که این آدمهای عالی، کم کم خود را محق میدانندو چیزهای نامعقول طلب میکنند. سختی کار چیدن ساختار سازمانی نیست؛ سختی کار برقراری ارتباط بین آدمها در ساختاری است که طراحی کردهاید…». کتاب از ۹ فصل اصلی و یک ضمیمه تشکیل شده است. بخشی از این فصلها بگونهای نوشته شدهاند انگار دارید رمانی مهیج و واقعی میخوانید؛ و درست هم هست: در حقیقت دارید داستان خودنوشت نویسنده را میخوانید. اما بخشهایی دیگر از این فصلها درواقع بیان و بررسی و تحلیل تجارب زیسته نویسنده در دنیای کسبوکار است. صریح و شفاف با نثری اثرگذار. ما بیش از ۳۸۰ صفحه کتاب میخوانیم اما شیوۀ نگارش هاروویتز و تلفیق داستان و روزمرگی و تجربه و اصول مدیریتِ او بهاندازهای جذاب است که امکان ندارد کتاب را کنار بگذارید، مگر زمانی که دیگر چارهای ندارید. کمی عمیقتر نگاه کنیم داستان از جایی شروع میشود که هاروویتز جوان، با رؤیاهایی بزرگ، وارد دنیای فناوری میشود. او ابتدا در شرکت نتاسکیپ (Netscape) کار میکند، جایی که شاهد رشد سریع و بعد هم بهیکباره سقوط آن است. سپس با شریکش مارک اندرسن، شرکت Loudcloud را تأسیس میکند که بعدها به Opsware تبدیل میشود. این سفر پر از پیچ و خم، هستۀ اصلی کتاب را تشکیل میدهد. هاروویتز از روزهایی میگوید که شرکتش در آستانۀ ورشکستگی بود، زمانی که مجبور شد کارمندانش را اخراج کند، سرمایهگذاران را متقاعد کند و حتی با خودش بهعنوان یک مدیرعامل ناکامل روبهرو شود. او این لحظات را با جزئیاتی نفسگیر روایت میکند، طوری که خواننده احساس میکند در کنارش ایستاده و عرق سرد روی پیشانیاش را میبیند. یکی از درسهای بزرگ کتاب این است که کارآفرینی، برخلاف تصور رایج، پر از لحظههای تاریک است. ما آنقدر لحظات بریده شده زیبا، لوکس، پر از خندههای رضایت و داستانهای موفقیت کارآفرینان را در کتابها یا شبکههای اجتماعی دیدهایم که تصور میکنیم صرف اینکه ایده خوبی در ذهنمان هست و پرانرژی و هدفمند هم هستیم، افق تاسیس شرکت و راهاندازی یک کسبوکار پر از منفعت مالی و همراه با موقعیت اجتماعی بالا کاملا روشن و در دسترس است. اما هاروویتز روی دیگر سکه را هم به ما نشان میدهد. او مینویسد که وقتی همه چیز خوب پیش میرود، مدیرعامل بودن آسان است؛ اما وقتی طوفان میآید، وقتی پول تمام میشود و تیم از هم میپاشد، آنجاست که حقیقت خود را نشان میدهد. او این مفهوم را « مبارزه» مینامد و آن را جوهرۀ کارآفرینی میداند. مبارزه چیزی نیست که بتوان از آن فرار کرد؛ باید آن را پذیرفت، با آن روبهرو شد و از میانش راهی پیدا کرد. این بخش از کتاب بهقدری تأثیرگذار است که انگار هاروویتز دست خواننده را میگیرد و میگوید: «بیا تا ذره ذرهاش را نشانت دهم. تو تنها نیستی… من هم این را با تمام وجودم حس کردهام!». هاروویتز با زبانی ساده اما پرقدرت، ابزارها و تکنیکهایی را که در این مسیر یاد گرفته، به اشتراک میگذارد






































