انا کارنینا
۱۰۰۴
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
سخت
نوع جلد
کتاب آنا کارنینا نوشتۀ لئو تولستوی ترجمۀ مشفق همدانی گزیده ای از متن کتاب 1 خانوادههای خوشبخت همه به مثل هماند، اما خانوادههای بدبخت هرکدام بدبختی خاص خود را دارند. در خانۀ ابلونسکی کارها همه درهم بود. زن دریافته بود که شوهرش با پرستار قبلی بچههایش، که زنی فرانسوی بود، سَروسِری دارد و گفته بود که دیگر نمیتواند با او زیر یک سقف به سر ببرد. این وضع سه روز
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-220800
- شابک
- ۱۴۰۱۰۷۲۹۰۱
- تعداد صفحه
- ۱۰۰۴
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- سخت
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب آنا کارنینا نوشتۀ لئو تولستوی ترجمۀ مشفق همدانی گزیده ای از متن کتاب 1 خانوادههای خوشبخت همه به مثل هماند، اما خانوادههای بدبخت هرکدام بدبختی خاص خود را دارند. در خانۀ ابلونسکی کارها همه درهم بود. زن دریافته بود که شوهرش با پرستار قبلی بچههایش، که زنی فرانسوی بود، سَروسِری دارد و گفته بود که دیگر نمیتواند با او زیر یک سقف به سر ببرد. این وضع سه روز بود که ادامه داشت و نه فقط زن و شوهر از آن رنج میبردند، بلکه سنگینی آن بر همۀ خانواده محسوس بود. همۀ اعضای خانواده و خدمه احساس میکردند که زندگیشان در کنار هم خالی از معنی شده است و حتی مسافرانی که از سر اتفاق در هر مسافرخانه سرراه شبی را زیر یک سقف باهم به سر ببرند بیش از آنها؛ یعنی از اعضای خانوادۀ ابلونسکی و خدمهشان، باهم در پیوند بودند. بانوی خانه از اتاق خود بیرون نمیآمد و آقا دو روز بود که در خانه آفتابی نشده بود. بچهها هی از این اتاق به آن اتاق میدویدند و پرستار انگلیسیشان با موهای سفیدش در خانه دائم بگومگو کرده و یادداشتی به دوستش نوشته بود که جای دیگری برایش پیدا کند. آشپزِ خانه از روز پیش هنگام ناهار قهر کرده و رفته بود و شاگرد آشپزخانه و کالسکهچی حساب خود را طلب کرده بودند. پرنس استپان آرکادیویچ [1] ابلونسکی، که در محافل اعیان به استیوا معروف بود، سه روز بعد از بگومگو با همسرش طبق معمول ساعت هشت صبح، نه در اتاقخواب در کنار او، بلکه در اتاق کارش روی کاناپۀ چرمین از خواب بیدار شد. با آن پیکر فربه و نازپرودهاش روی کاناپۀ فنردار غلتی زد، گفتی میخواست مدتی دراز همچنان بخوابد. متکا را محکم بغل گرفت و گونهاش را بر آن فشرد، اما ناگهان بلند شد و نشست و چشم باز کرد. خوابی را که دیده بود، به خاطر آورد و با خود گفت: «ببینم، چه شده بود؟ آهان، آلابین در دارمشتات ضیافتی داده بود. نه، دارمشتات نبود، یک شهر آمریکایی بود؛ اما مثل اینکه همان دارمشتات در آمریکا بود. بله، آلابین ناهار داده بود و میزها همه از بلور بود، ترانه میخواندند:it mio tesoro (محبوب من) و تازه، نه it mio tesero بلکه از آنهم زیباتر و روی میزها تنگهایی زننما بود که در خواب به پیکر یک زن میمانستند.» در چشمان ابلونسکی برق نشاط درخشید. خندهای بر لب آورد و به فکر فرورفت. با خود میگفت: «وای، چه خواب لذتبخشی بود! چه مزهای داشت! چیزهای فوقالعادۀ دیگر هم زیاد بود؛ اما این چیزها در بیداری به زبان نمیآیند و حتی در خیال هم نقش نمیبندند.» و چون نگاهش به روزنۀ نوری افتاد که از کنار یکی از پردههای پشت پنجره به اتاق میتابید خوشحال پاهای خود را از روی کاناپه فروانداخت و کفشهای راحتی چرمین زرینهای را که همسرش برایش سوزندوزی کرده و سال گذشته برای جشن تولدش به او هدیه داده بود با پا جُست و بنا به عادت نُه ساله همانطور لمیده دست به سویی دراز کرد که در اتاق خواب ربدوشامبرش آویخته بود و ناگهان به خاطر آورد که به چه علت نه در اتاق خواب و در کنار زنش بلکه در اتاق کارش روی کاناپه خوابیده است. لبخند از لبانش رفت و چین بر جبینش آمد. آنچه را که پیش آمده بود به خاطر آورد و نالید: «وای… وای…» و دوباره همۀ جزئیات درگیری با همسرش و بدبختی بیگریزی را که در آن گرفتار بود و از همه بدتر گناه خویش را در این ماجرا پیش نظر آورد. بدترین اثراتی را که این نزاع در یاد او برجا گذاشته بود به یاد آورد و در عین نومیدی نتیجه گرفت که: «نه، او مرا نخواهد بخشید، نمیتواند ببخشد و از همه بدتر این است که گناهکارْ تنها خود منم. گناه از من است و با اینحال تقصیری ندارم و بدبختی همینجاست. وای… وای… .» از همه بدتر همان اول کار بود که لبخندزنان و از زندگی راضی با گلابی بسیار درشتی برای زنش در دست، از تئاتر بازگشته بود و اما زن را در اتاق پذیرایی نیافته بود، در اتاق کار نیز هم؛ و تعجب کرده بود. عاقبت او را با یادداشت بدفرجامی که رازش را فاش ساخته بود در اتاق خواب بازیافته بود. زنش، همان داریای پیوستهنگران و همیشه در تکاپو و به گمان او سادهلوح، کاغذی در دست، بیحرکت نشسته بود و با حالتی همه وحشت و نومیدی و خشم به او خیره شده بود. یادداشت را نشان داد و پرسید: این چیست؟ این… . و چنانکه بسیار پیش میآید، هنگامی که این ماجرا را در خاطر مرور میکرد نهچندان از گناه خود، بلکه بیش از همهچیز از جوابی که به این سؤال زنش داده بود در رنج بود. در آن لحظه وضع کسانی را داشت که مچشان ناگهان حین عمل بسیار شرمآوری گرفته شود. وقت نکرده بود که چهرهاش را مناسب با حالت پیشآمده در برابر زنش پس از افشای گناه آماده کند. بهجای آنکه برنجد یا انکار نماید یا عذری بتراشد و عذری بخواهد یا حتی اعتنایی نکند، که همه از کاری که کرد بهتر میبود، ناگهان خندههای



































