عاشقانه
۲۹۰
صفحه
۱۴۰۳
سال چاپ
رقعی
قطع
فروشنده
کتابجم
۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
معرفی کتاب
کتاب عاشقانه نوشتۀ هنری گرین ترجمۀ گیتا گرکانی گزیده ای از متن کتاب روزی روزگاری سرپیشخدمتی پیر به اسم الدون در حال احتضار در اتاقش خوابیده بود و کدبانوی خانه، دوشیزه آگاتا برچ، از او پرستاری میکرد. هر چند وقت یک بار خدمتکارهای دیگر جداگانه یا همنوا با هم به شکل مناسبی ابراز احساسات میکردند و بعد دنبال کاری میرفتند که مشغولش بودند. او یک نام را مدام به زبان میآورد، «الن.» پنجرههای نیزهای اتاق آقای الدون شیشۀ خالی بود، بدون پشتپنجرهای یا پرده. چون اینجا ایرلند بود؛ جایی که خاموشی ندارد. صدای خندۀ مردی آمد. دوشیزه برچ از جا پرید، بعد صدا دوباره قطع شد. چارلی رنس، سرآبدارچی، بیرون با برت شاگرد آبدارخانۀ زردنبویش حرفش میزد. صدا را تشخیص داد، اما نتوانست بفهمد چه میگوید. چارلی رنس گفت: «داشتم … داشتم میگفتم قبل از اینکه سروکاری با زنها داشته باشی، باید دندانهایت را بشویی. موضوع نظافت شخصی است. باید ممنون باشی به تو علاقه دارم. دارم به تو میگویم باید کمی به خودت زحمت بدهی، وگرنه دخل خودت را آوردهای.» پسر نوجوان ناراحت به نظر میرسید. رنس ادامه داد: «تو یک کمی جان بارلیکورن [1] لازم داری.» پسر با صدای لرزانی جواب داد: «نه در آنجا. من نمیتوانم.» «چرا؟ میدانی تنگ را کجا نگه میدارد، نمیدانی؟ حتماً باید بدانی.» «نمیتوانم از آنجا بیرونش بیاورم.» رانس گفت: «برو، نگذار چیزی نگرانت کند.» پوست سفیدش حالا سفیدتر شده بود. «پیرمرد با الن خودش است، متوجه نمیشود.» «اما دوشیزه برچ آنجاست.» «که اینطور؟ پس چرا این را از اول نگفتی؟ این فرق میکند. کار را گذاشتی گردن خودم. از عهدۀ او برمیآیم.» رنس مکث کرد، بعد داخل شد. پسر منتظر یک جیغ بود. در نیمهباز بود و میشنید رنس چطور موضوع را به دوشیزه برچ میگوید. رنس به دوشیزه برچ گفت: «امروز نوبت من است که ببینم شاید کاری داشته باشند. اگر بخواهید کمی پیش او میمانم تا شما بروید و هوایی بخورید.» دوشیزه برچ جواب داد: «باشد. شاید بروم.» «دوشیزه برچ، قضیه این است که بروید بیرون و قدمی بزنید. کمی ذهنتان را آرام میکند.» «دور نمیروم. از دیدرس دور نمیشوم، فقط همین نزدیکیها. اگر دچار یک حملۀ بد شد، صدایم کنید.» چارلی به او اطمینان داد. دوشیزه برچ رفت. برت بیحرکت ایستاد، دست راستش که با آن چاقوهای خیس را گرفته بود، صاف مانده بود. آن در یک بار دیگر کاملاً باز شد. بعد، تقریباً قبل از آنکه دوشیزه برچ آنقدر دور شده باشد که چیزی نشنود، صدای بسته شدن در کشو آمد. رنس با تنگ بلور تراشیدهای با ویسکی درون آن برگشت. لای در باز ماند. رنس به برت گفت: «ببین، گوش کن، در سن تو مهم گوشت است و نوشیدن، من میدانم، پیرمردی دارد میمیرد، اما این برای من بیشتر از غذا و شراب است. منظورم این است. بیا برویم پشت در قدیمی.» این کار در دوران آقای الدون رسم بود. میان در دیگر که باز میشد و یک دیوار آبدارخانه جایی برای پنهان شدن بود. در آنجا ویسکی خانم تی را توی لیوان ریختند و صدا دوباره شنیده شد: «الن.» رنس با شنیدن خشخش ملایمی سرش را بیرون آورد، درحالیکه برت کوچک عقبتر قرار داشت، همانطور که نگاهش همسطح یکی از لولاهای در بود، فقط توانست به راهروی پشتی نگاهی بیندازد. تازه آن موقع بود که یکی از دو دختر کمکخدمتکار را دید. دختر برگشته بود و داشت به در اولی نگاه میکرد که رو به اتاق آقای الدون باز مانده بود. تا وقتی رنس نگفته بود: «هی، سلام.» دختر برنگشت. دختر خدمتکار با هر دو دست مچ دستکش کلفتی را گرفته بود. رنس متوجه شد دستکش پر از تخم پرندۀ سالم و سفید است. دختر بیآنکه جا خورده باشد، گفت: «مرا ترساندی.» آقای رنس به تنگی که در دست داشت نگاهی انداخت و گفت: «ببین برای خودمان چه چیزی گیر آوردهام. بعد توجهش به چیزی جلب شد که شاید دختر هم انتظارش را داشت، به پر روی موهایش. آقای رنس ادامه داد: «قبل از آنکه چشمشان به تو بیفتد، بردارش.» بعد پرسید: «و این چیست؟ تخم پرنده؟ برای چه؟» برت از زیر تنگ سرک کشید و با حالت پسربچهای به دختر لبخند زد. دختر بیآنکه حالت چهرهاش عوض شود، ناگهان سرخ شد. موجی آرامآرام چشمهای تیرهاش را پوشاند و آنها را تراشدار کرد. «شما به کسی نمیگویید.» دختر التماس کرد و چارلی میخواست بگوید بستگی دارد که زنگی به صدا درآمد. صفحۀ زنگها تکانی خورد. رنس گفت: «اوه، باشد.» و بیرون آمد تا ببیند کدام اتاق زنگ زده. برت با کمرویی دنبالش کرد. چارلی دو لیوان مرطوب را در یک ظرف چوبی توی سینک گذاشت، تنگ را در کشوی انباری پنهان کرد. پیرمرد با صدای ضعیفی گفت: «الن.» با شنیدن صدا چشمهای ادیت دوباره به طرف اتاق سرپیشخدمت برگشت. رنس به برت گفت: «حالا پسر ازت انتظار دارم حواست باشد خانم و
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- رمان عاشقانه
- شناسه کالا
- kj-965127
- شابک
- ۹۷۸۶۲۲۲۶۷۲۶۰۷
- تعداد صفحه
- ۲۹۰
- قطع
- رقعی
- وزن
- ۲۰۰ گرم
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۳
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.

















