عاشقانه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۲۹۰

صفحه

۱۴۰۳

سال چاپ

رقعی

قطع

کتاب عاشقانه نوشتۀ هنری گرین ترجمۀ گیتا گرکانی گزیده ای از متن کتاب روزی روزگاری سرپیشخدمتی پیر به اسم اِلدون در حال احتضار در اتاقش خوابیده بود و کدبانوی خانه، دوشیزه آگاتا بِرچ، از او پرستاری می‏کرد. هر چند وقت یک بار خدمتکارهای دیگر جداگانه یا هم‏نوا با هم به شکل مناسبی ابراز احساسات می‏کردند و بعد دنبال کاری می‏رفتند که مشغولش بودند. او یک نام را مدام به

۵۵۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-965127
شابک
۱۴۰۱۰۶۲۳۰۱
تعداد صفحه
۲۹۰
قطع
رقعی
سال انتشار شمسی
۱۴۰۳

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از هنری گرین

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عاشقانه (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ154)

هنری گرین

ترجمه‌ی گیتا گرکانی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب کتاب امپرسیون بیرون غار

ارا (شهین خسروی نژاد)

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ یک دست سفیدمی پوشد

ابراهیم عادل

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب جغرافیای خانگی

ستاره پارسا

نگاه

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حالات ازاد عشق

گونول و امراه شاهان

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

نگاه

۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب رهگذر کوچۀ تنهایی

یدالله عباسی

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سی وسه پل، چهارونیم اکتاو
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرواریدهای پشیمانی

فیلیپ کلودل، نجمه موسوی

نگاه

۲۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نسرین جافری

فریدون شهبازیان، نسرین جافری

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نوشتن از من خواندن از شما

کوردولا اشتراتمان

نگاه

۳۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فیه ما فیه

بدیع الزمان فروزانفر، مولانا

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عبدالرزاق اصفهانی

وحید دستگردی، عبدالرزاق جمال الدین اصفهانی

نگاه

۵۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنجاه و سه نفر

بزرگ علوی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عطار

بدیع الزمان فروزانفر، عطار نیشابوری

نگاه

۸۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان محتشم کاشانی

اکبر بهداروند، محتشم کاشانی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سردخانه

علی کاکاوند

نگاه

۲۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصویر دوریان گری – چشم و چراغ 86

اسکار وایلد

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تعادل روز بر انگشتم

شمس لنگرودی

نگاه

۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سال هاى سگى

ماریو بارگاس یوسا، احمد گلشیری

ترجمه‌ی احمد گلشیرى

نگاه

۹۵۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب عاشقانه نوشتۀ هنری گرین ترجمۀ گیتا گرکانی گزیده ای از متن کتاب روزی روزگاری سرپیشخدمتی پیر به اسم اِلدون در حال احتضار در اتاقش خوابیده بود و کدبانوی خانه، دوشیزه آگاتا بِرچ، از او پرستاری می‏کرد. هر چند وقت یک بار خدمتکارهای دیگر جداگانه یا هم‏نوا با هم به شکل مناسبی ابراز احساسات می‏کردند و بعد دنبال کاری می‏رفتند که مشغولش بودند. او یک نام را مدام به زبان می‏آورد، «اِلن.» پنجره‏های نیزه‏ای اتاق آقای اِلدون شیشۀ خالی بود، بدون پشت‌پنجره‏ای یا پرده. چون اینجا ایرلند بود؛ جایی که خاموشی ندارد. صدای خندۀ مردی آمد. دوشیزه بِرچ از جا پرید، بعد صدا دوباره قطع شد. چارلی رنس، سرآبدارچی، بیرون با برت شاگرد آبدارخانۀ زردنبویش حرفش می‏زد. صدا را تشخیص داد، اما نتوانست بفهمد چه می‏گوید. چارلی رَنس گفت: «داشتم … داشتم می‏گفتم قبل از اینکه سروکاری با زن‏ها داشته باشی، باید دندان‌هایت را بشویی. موضوع نظافت شخصی ا‏ست. باید ممنون باشی به تو علاقه دارم. دارم به‏ تو می‏گویم باید کمی به خودت زحمت بدهی، وگرنه دخل خودت را آورده‌ای.» پسر نوجوان ناراحت به نظر می‏رسید. رنس ادامه داد: «تو یک کمی جان بارلی‏کورن [1] لازم داری.» پسر با صدای لرزانی جواب داد: «نه در آنجا. من نمی‏توانم.» «چرا؟ می‏دانی تُنگ را کجا نگه می‏دارد، نمی‏دانی؟ حتماً باید بدانی.» «نمی‏توانم از آنجا بیرونش بیاورم.» رانس گفت: «برو، نگذار چیزی نگرانت کند.» پوست سفیدش حالا سفیدتر شده بود. «پیرمرد با اِلنِ خودش است، متوجه نمی‏شود.» «اما دوشیزه برچ آنجاست.» «که این‌طور؟ پس چرا این را از اول نگفتی؟ این فرق می‏کند. کار را گذاشتی گردن خودم. از عهدۀ او برمی‏آیم.» رنس مکث کرد، بعد داخل شد. پسر منتظر یک جیغ بود. در نیمه‌باز بود و می‏شنید رنس چطور موضوع را به دوشیزه برچ می‏گوید. رنس به دوشیزه برچ گفت: «امروز نوبت من است که ببینم شاید کاری داشته باشند. اگر بخواهید کمی پیش او می‏مانم تا شما بروید و هوایی بخورید.» دوشیزه برچ جواب داد: «باشد. شاید بروم.» «دوشیزه برچ، قضیه این است که بروید بیرون و قدمی بزنید. کمی ذهنتان را آرام می‏کند.» «دور نمی‏روم. از دیدرس دور نمی‏شوم، فقط همین نزدیکی‏ها. اگر دچار یک حملۀ بد شد، صدایم کنید.» چارلی به او اطمینان داد. دوشیزه برچ رفت. برت بی‏حرکت ایستاد، دست راستش که با آن چاقوهای خیس را گرفته بود، صاف مانده بود. آن در یک بار دیگر کاملاً باز شد. بعد، تقریباً قبل از آنکه دوشیزه برچ آن‌قدر دور شده باشد که چیزی نشنود، صدای بسته شدن در کشو آمد. رنس با تُنگ بلور تراشیده‌ای با ویسکی درون آن برگشت. لای در باز ماند. رنس به برت گفت: «ببین، گوش کن، در سن تو مهم گوشت است و نوشیدن، من می‏دانم، پیرمردی دارد می‏میرد، اما این برای من بیشتر از غذا و شراب است. منظورم این است. بیا برویم پشت در قدیمی.» این کار در دوران آقای اِلدون رسم بود. میان در دیگر که باز می‏شد و یک دیوار آبدارخانه جایی برای پنهان شدن بود. در آنجا ویسکی خانم تی را توی لیوان ریختند و صدا دوباره شنیده شد: «اِلن.» رنس با شنیدن خش‏خش ملایمی سرش را بیرون آورد، درحالی‏که برتِ کوچک‏ عقب‏تر قرار داشت، همان‌طور که نگاهش هم‌سطح یکی از لولاهای در بود، فقط توانست به راهروی پشتی نگاهی بیندازد. تازه آن موقع بود که یکی از دو دختر کمک‌خدمتکار را دید. دختر برگشته بود و داشت به در اولی نگاه می‏کرد که رو به اتاق آقای اِلدون باز مانده بود. تا وقتی رنس نگفته بود: «هی، سلام.» دختر برنگشت. دختر خدمتکار با هر دو دست مچ دستکش کلفتی را گرفته بود. رنس متوجه شد دستکش پر از تخم پرندۀ سالم و سفید است. دختر بی‏آنکه جا خورده باشد، گفت: «‌مرا ترساندی.» آقای رنس به تنگی که در دست داشت نگاهی انداخت و گفت: «ببین برای خودمان چه چیزی گیر آورده‏ام. بعد توجهش به چیزی جلب شد که شاید دختر هم انتظارش را داشت، به پر روی موهایش. آقای رنس ادامه داد: «قبل از آنکه چشمشان به‏ تو بیفتد، بردارش.» بعد پرسید: «‏و این چیست؟ تخم پرنده؟ برای چه؟» برت از زیر تنگ سرک کشید و با حالت پسربچه‏ای به دختر لبخند زد. دختر بی‏آنکه حالت چهره‏اش عوض شود، ناگهان سرخ شد. موجی آرام‌آرام چشم‏های تیره‏اش را پوشاند و آن‌ها را تراش‏دار کرد. «شما به کسی نمی‏گویید.» دختر التماس کرد و چارلی می‏خواست بگوید بستگی دارد که زنگی به صدا درآمد. صفحۀ زنگ‏ها تکانی خورد. رنس گفت: «اوه، باشد.» و بیرون آمد تا ببیند کدام اتاق زنگ زده. برت با کمرویی دنبالش کرد. چارلی دو لیوان مرطوب را در یک ظرف چوبی توی سینک گذاشت، تنگ را در کشوی انباری پنهان کرد. پیرمرد با صدای ضعیفی گفت: «اِلن.» با شنیدن صدا چشم‏های ادیت دوباره به طرف اتاق سرپیشخدمت برگشت. رنس به برت گفت: «حالا پسر ازت انتظار دارم حواست باشد خانم و

۵۵۰٬۰۰۰تومان