ازادی راستین: فلسفۀ عملی اسپینوزا
۱۸۲
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
رقعی
قطع
کتاب آزادی راستین نوشتۀ برنت ادکینز ترجمۀ فرشید مقدم سلیمی گزیده ای از متن کتاب مقدمه اسپینوزا: یک کتابچه راهنما با اینکه من فکر میکنم اسپینوزا در فلسفه حرفهای زیادی برای گفتن دارد، علاقهام به او در درجۀ اول ربطی به حرفهام در فلسفه ندارد بلکه علاقهای آشکارا عملی است. من متقاعد شدهام که بزرگترین ارزشِ اسپینوزا در توانایی او در توصیفِ خوبزیستن است و نش
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- فلسفه
- شناسه کالا
- kj-207218
- شابک
- ۱۴۰۱۰۹۰۸۰۲
- تعداد صفحه
- ۱۸۲
- قطع
- رقعی
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب آزادی راستین نوشتۀ برنت ادکینز ترجمۀ فرشید مقدم سلیمی گزیده ای از متن کتاب مقدمه اسپینوزا: یک کتابچه راهنما با اینکه من فکر میکنم اسپینوزا در فلسفه حرفهای زیادی برای گفتن دارد، علاقهام به او در درجۀ اول ربطی به حرفهام در فلسفه ندارد بلکه علاقهای آشکارا عملی است. من متقاعد شدهام که بزرگترین ارزشِ اسپینوزا در توانایی او در توصیفِ خوبزیستن است و نشان دادن راه رسیدن به این هدف. البته در نگاه اسپینوزا، خوبزیستن از فلسفهورزیدن جدانشدنی است، و فلسفهورزیدن هم اساساً یک کار دانشگاهی ناب نیست. فلسفهورزی جستجوی چیزی است که در درون ما بهترین چیز است یعنی فهم اینکه کیستیم و در کجای جهانایم. از نظر اسپینوزا، موضوعِ مهم در رابطه با خوبزیستن، عمل است. البته منظورِ او قضاوتکردنِ درست و غلطِ یکایکِ اعمال نیست. این قسم قضاوتکردن هم ممکن است، اما در مقایسه با اهمیّتی که اسپینوزا به تفاوتِ فعالیت و انفعال میدهد کماهمیّت است. برای اینکه موضوع را به مختصرترین شکل ممکن بیان کنم میگویم ما خوب زندگی میکنیم، یا ما بهراستی آزادیم، فقط آنگاه که فعالایم. برعکس، ما خوب زندگی نمیکنیم هرگاه که منفعلایم. کلید فهم اسپینوزا شناختنِ همین تفاوت است. البته فرق گذاشتن بین فعال و منفعل در معنای انتزاعی واژگان آسان است، چون دو کلمه آشکارا متضاد یکدیگرند. تمایز نهادن در عمل دشوار است. همانطور که خواهیم دید، هرچیزی منوط به عواطف است، یعنی انحاء درگیری ما با جهان. بعضی عواطف فعالاند و برخی منفعل. یکی از وظایف این کتاب برشمردنِ تفاوتهای امر فعال از امر منفعل به طور واضح است، که هم در رابطه با افراد انجام میشود و هم در رابطه با سیاست، دین و محیط زیست. حرف آخر اسپینوزا این است که عمل، از هر قسمی که باشد، فقط میتواند از فهم پدید آید، در حالی که انفعال اساساً از ناکامی در فهم ناشی میشود. من نهفقط باید خود را بفهمم، بلکه نیاز دارم جهان پیرامونم را هم بفهمم تا بتوانم عمل کنم. در تاریخ فلسفه، اسپینوزا اولین کسی نیست که پیوند فهم و عمل را تشخیص داده است. سنتهای حِکمی در تمام فرهنگها، از بودیسم تا یهودیّت و یونان باستان، لبریز از این پیوندند. بنابراین، یکی از وظایف این کتاب این است که مداومت اسپینوزا در سنتهای دیگر، هرجا که روشنگر باشد، نشان داده شود، و از این مهمتر، مواردی که اسپینوزا حرف تازهای دارد ارائه شود. خواهیم دید که آن حرف تازه و ارمغانِ اسپینوزا آزادی است. شوربختانه، پیوستگی اسپینوزا با سنتهای حِکمی کهن معمولاً در توجه صرف بر دعاوی او دربارۀ طبیعتِ جهان و مابعدالطبیعهاش، و دعاویاش دربارۀ ماهیّت شناخت یا همان معرفتشناسی او از دست رفته است. اولین مواجهۀ من با اسپینوزا در دورۀ تحصیلی کارشناسیام بود که یک درس فلسفۀ مقدماتی داشتم. نمیتوانم بگویم، در میان سیل انبوه فیلسوفان و ایدهها، اسپینوزا تأثیر خاصّ و بزرگی روی من گذاشت. بهیاد دارم که واژههایی مانند «جوهر» و «پانتهایسم» را به اطراف و اکناف ول میدادند و جز اینها چیز دندانگیری نبود. مواجهۀ بعدیام با اسپینوزا در دورۀ تحصیلات تکمیلی فلسفه بود، البته در همین دوره بهشیوۀ اُسموزی {یا جذب خودبهخودی از محیط} میتوانستم موارد بیشتری از خطوط کلی اندیشۀ او و رابطۀ او با تاریخ فلسفه را جمعاوری و ترکیب کنم. سبک نگارش او من را هم مانند بیشتر خوانندگان مأیوس کرد؛ سبکش شبیه دستور پخت غذایی بود که هیچکس میل به خوردنش نداشت؛ هرچند چیزهای قانعکنندهای هم درش بود. چیزی که برایم روشن نمیشد این بود که اخلاق اساساً چطور میتوانست یک {کتابِ} اخلاق باشد؟ از آنجا که اسپینوزا را معمولاً بهصورت بخشی از یک درس مقدماتی موسوم به فلسفۀ مدرن غرب تدریس میکنند، تمرکز اصلی این کلاسها بر نظریههایی است که این متفکران دربارۀ واقعیت و شناخت پرداختهاند. این تمرکز با اینکه ارزشمند است، فرصت کمی به سایر مناظر میدهد، بهویژه منظرهای اخلاقیای که میتوان در این متفکران یافت. مواجهۀ من با اسپینوزا بهعنوان یک متفکر اخلاق چند سال بعد در زمانی رخ داد که تدریس در یک دورۀ اخلاق به من محول شد. آن اولین کلاس اخلاق من بود و تمایل اولیۀ من این بود محتوا را بهترتیب تاریخی ارائه کنم. بنابراین بیشترِ متّهمینِ معمول برای چنین دورهای را ردیف کردم: ارسطو، کانت، میلز، و نیچه؛ اما احساس میکردم چیزی از دورۀ مدرن (که عنوانی است که بهدلیلی نامعلوم به سدههای هفدهم و هجدهم دادهاند) و چیزی هم از سدۀ بیستم کم است. کمبود سدۀ بیستم را با گنجاندن لویناس رفع کردم، و بدون اینکه بدانم عمیقاً درگیرِ چه میشوم، اسپینوزا را هم در برنامۀ کلاس گذاشتم. من بهطرزی اسفناک فاقد آمادگی برای تدریس اسپینوزا به دانشجویان کارشناسی بودم، به

































