پرش به محتوای صفحه
تخفیف کتاب‌خوانی۲۰٪ تخفیف

قلبم را در دشت لیلی به خاک بسپار!

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۳۵۴

صفحه

۱۴۰۴

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

۵۳۵٬۰۰۰۲۰٪۴۲۸٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

معرفی کتاب

کتاب «قلبم را در دشت لیلی به خاک بسپار!» نوشتۀ مارک کوکیس، ریچارد ماهونی، کارلوتا گال ترجمۀ محمد قراگوزلو گزیده ای از متن کتاب فصل صفر: سفر غیبت انسان! با شبیخون شخته‏ی آذرماه سراسر دشت‏های لخت مزارشریف تا قندوز یکپارچه شولای برف می‏پوشد. “سقف آسمان کوتاه” 1 می‏شود. زمین و زمان یخ می‏زند. و مهر و ماه منجمد می‏شود در زمهریر آذر مزار. چنان‏که پنداری جهان در این پهنه‏ی هستی از حرکت باز مانده است. تنها خیزش باد و بوران است که برف پوک را به صورت عابران ره گم‌کرده‏یی می‏کوبد که اگر طعمه‏ی حلقه‏ی گرگ‏ها نشوند، باری بیابان مه گرفته‏ی مزار، مزارشان می‏شود. و آب، خود اگر آبی یافته آید در کوزه‏ی پنهان کاروانی، همچون تیغ آخته‏یی می‏برد. جهنم سرد است بیابان مزار. و تا قندوز، تا چشم می‏چرخد سوز سرما است که می‏گردد و استخوان می‏ترکاند. خشک و برّا…. جمعه ساعت 9 شب 30 نوامبر 2001 قلعه‌جنگی _ میان شهر قندوز و مزارشریف زیرزمین ساختمان صورتی! …. و آب سرد تمام حفره ‏ های زیرزمین ساختمان صورتی را فرا گرفته بود. آبی سرد که اگر جریان نداشت به پلک بر هم زدنی یخ می ‏ بست. لحظه به لحظه بر ارتفاع آب افزوده می ‏ شد. سوراخ سنبه ‏ یی نمانده بود که آب نگرفته باشد. همین‌که سربازان ژنرال دوستم زیرزمین را به فشار آب بسته بودند، نعره ‏ ی مسلسل ‏ ها خاموش شده بود. تک و توک، هر از گاهی نفیر گلوله ‏ یی شنیده می ‏ شد و بانگ بریده ‏ ی سربازی. آب همه ‏ ی روزنه ‏ های زیرزمین را کور کرده بود. هوایی برای نفس کشیدن نمانده بود. آنچه مانده بود به بوی سوختن گوشت آدمیزاد و گازوییل و قیر و باروت و جسدهای برآماسیده و خون و مدفوع و ادرار آمیخته بود. روز قبل ایادی ژنرال پس از شلیک چند آرپی ‏ جی و پرتاب پی ‏ در ‏ پی نارنجک، بشکه ‏ ی ‏ قیر و گازوییل به حیاط قلعه ریخته بودند و از سوراخ ‏ هواکش ‏ ها، ده ‏ ها سطل نفت و بنزین روانه ‏ ی زیرزمین کرده بودند. دسته ‏ یی از اسیران به‌خصوص زخمی ‏ هایی که دست ‏ کم یک پای خود را از دست داده و قادر به فرار نبودند، آغشته ‏ ی نفت و قیر و بنزین شده بودند و با نخستین جرقه ‏ های آتش، سوخته و جزغاله شده بودند. چند نفر از سوخته ‏ ها ، هنوز زنده بودند و زوزه می ‏ کشیدند که آب سرد تمام زیرزمین را فرا گرفت. روز هفتم مقاومت بود که زیرزمین به آب بسته شد. در تمام این هفت روز، جسدهای تکه‌پاره شده ‏ ی بیش از دویست جنگجوی طالبان روی هم، تل ‏ انبار شده بود و بوگرفته بود و ورم کرده بود. دست و پا و کله ‏ ی لهیده ‏ ی آدمیزاد بود که تمام کف زیرزمین را انباشته بود و با گند ادرار و مدفوع و استفراغ و خونابه ‏ ی به قیر و گازوییل آمیخته ‏ ی اسیران مقتول به سطح آب آمده بود…. از بیست ساعت پیش که زیرزمین را به جریان آب سرد بسته بودند، جان [1] در گوشه ‏ یی روی پنجه ‏ ی پای خود ایستاده بود. آب تا گلویش بالا آمده بود. دست و پایش سر شده بود. انگار که پاهایش را قطع کرده باشند. حتا دیگر درد زخم گلوله ‏ ی ران پای ‏ اش را حس نمی ‏ کرد. بعد از یک هفته گرسنه ‏ گی و تشنه ‏ گی بالاخره سه چهار قلپ آب مسموم بلعیده بود. قلپ اول و دوم و سوم را قورت داده بود اما چهارمی را بالا آورده بود. آب نبود. گنداب بود و طعم خون می ‏ داد. خون و نفت و ادرار! از قرار در این منطقه از جهان جریان نفت همیشه به خون آلوده بوده است! یا برعکس! با هجوم آب به زیرزمین واپسین مقاومت جنگجویان جهادی نیز فروپاشیده بود. مرداب شده بود زیرزمین. جسد برآماسیده ‏ ی ده ‏ ها زندانی روی آب شناور بود. جان کوشید روی پنجه ‏ ی پاهای کرخت شده ‏ ی خود برخیزد. نتوانست. آب به سینه ‏ اش رسیده بود. زیر پایش که خالی شد با سر در گنداب فرو رفت. میرجلال زیر شانه ‏ اش را گرفت و بلندش کرد و بیرون کشید. انگار سطح گنداب کمی پایین رفته بود. جان احساس ‏ کرد می ‏ تواند بخشی از سنگینی تنه ‏ اش را روی کلاشینکف ‏ اش بیندازد. از دو روز پیش که آخرین گلوله ‏ هایش را هم شلیک کرده بود، مسلسل نبود دیگر. چیزی بود شبیه یک تکه چوب. عصا! بیست ساعت گذشته بود. اگر آب کمی دیگر بالا آمده بود، باقی‌مانده ‏ ی جنگجویان خفه شده بودند. هر لحظه جان مجبور می ‏ شد، جسد یکی از همرزمانش را که گنداب به سمت او آورده بود، کنار بزند. بوی گاز و بخار ناشی از سوختن اسیران، راه تنفس را سنگلاخ کرده بود. پلک ‏ های جان افتاده بود و زمانی که به سختی باز شده بود تصویر مبهم و مواجی از گندمزاران “غمرود” را دیده بود و مردم پاپتی روستا را که تابوتی بر شانه می ‏ کشیدند. و زنان سیاهپوش را که از رد زخم چنگ و ناخن، صورت ‏ شان خونین بود. و توفان که وزیده بود و ترمه ‏ ی روکش از تابوت بر کشیده بود و حجاب از چهره ‏ ی پریده ‏ رنگ دختر چشم قهوه ‏ یی برداشته بود. حتا یاد او نیز جان جوان ج

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
دفاع مقدس و خاطرات جنگ
شناسه کالا
kj-260065
شابک
۹۷۸۶۰۰۳۷۶۸۳۲۱
تعداد صفحه
۳۵۴
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۴

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از محمد قراگوزلو

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
۲۰٪۵۳۵٬۰۰۰
۴۲۸٬۰۰۰تومان