قلبم را در دشت لیلی به خاک بسپار!
۳۵۴
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب «قلبم را در دشت لیلی به خاک بسپار!» نوشتۀ مارک کوکیس، ریچارد ماهونی، کارلوتا گال ترجمۀ محمد قراگوزلو گزیده ای از متن کتاب فصل صفر: سِفرِ غیبت انسان! با شبیخون شختهی آذرماه سراسر دشتهای لخت مزارشریف تا قندوز یکپارچه شولای برف میپوشد. “سقف آسمان کوتاه” 1 میشود. زمین و زمان یخ میزند. و مهر و ماه منجمد میشود در زمهریر آذرِ مزار. چنانکه پنداری جهان در
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- تاریخ
- شناسه کالا
- kj-260065
- شابک
- ۱۸۳۲۳۷۶۶۰۰۹۷۸
- تعداد صفحه
- ۳۵۴
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب «قلبم را در دشت لیلی به خاک بسپار!» نوشتۀ مارک کوکیس، ریچارد ماهونی، کارلوتا گال ترجمۀ محمد قراگوزلو گزیده ای از متن کتاب فصل صفر: سِفرِ غیبت انسان! با شبیخون شختهی آذرماه سراسر دشتهای لخت مزارشریف تا قندوز یکپارچه شولای برف میپوشد. “سقف آسمان کوتاه” 1 میشود. زمین و زمان یخ میزند. و مهر و ماه منجمد میشود در زمهریر آذرِ مزار. چنانکه پنداری جهان در این پهنهی هستی از حرکت باز مانده است. تنها خیزش باد و بوران است که برف پوک را به صورت عابران ره گمکردهیی میکوبد که اگر طعمهی حلقهی گرگها نشوند، باری بیابان مه گرفتهی مزار، مزارشان میشود. و آب، خود اگر آبی یافته آید در کوزهی پنهان کاروانی، همچون تیغ آختهیی میبُرد. جهنمِ سرد است بیابان مزار. و تا قندوز، تا چشم میچرخد سوز سرما است که میگردد و استخوان میترکاند. خشک و بُرّا…. جمعه ساعت 9 شب 30 نوامبر 2001 قلعهجنگی _ میان شهر قندوز و مزارشریف زیرزمین ساختمان صورتی! …. و آب سرد تمام حفره های زیرزمین ساختمان صورتی را فرا گرفته بود. آبی سرد که اگر جریان نداشت به پلک بر هم زدنی یخ می بست. لحظه به لحظه بر ارتفاع آب افزوده می شد. سوراخ سنبه یی نمانده بود که آب نگرفته باشد. همینکه سربازان ژنرال دوستم زیرزمین را به فشار آب بسته بودند، نعره ی مسلسل ها خاموش شده بود. تک و توک، هر از گاهی نفیر گلوله یی شنیده می شد و بانگ بریده ی سربازی. آب همه ی روزنه های زیرزمین را کور کرده بود. هوایی برای نفس کشیدن نمانده بود. آنچه مانده بود به بوی سوختن گوشت آدمیزاد و گازوییل و قیر و باروت و جسدهای برآماسیده و خون و مدفوع و ادرار آمیخته بود. روز قبل ایادی ژنرال پس از شلیک چند آرپی جی و پرتاب پی در پی نارنجک، بشکه ی قیر و گازوییل به حیاط قلعه ریخته بودند و از سوراخ هواکش ها، ده ها سطل نفت و بنزین روانه ی زیرزمین کرده بودند. دسته یی از اسیران بهخصوص زخمی هایی که دست کم یک پای خود را از دست داده و قادر به فرار نبودند، آغشته ی نفت و قیر و بنزین شده بودند و با نخستین جرقه های آتش، سوخته و جزغاله شده بودند. چند نفر از سوخته ها ، هنوز زنده بودند و زوزه می کشیدند که آب سرد تمام زیرزمین را فرا گرفت. روز هفتم مقاومت بود که زیرزمین به آب بسته شد. در تمام این هفت روز، جسدهای تکهپاره شده ی بیش از دویست جنگجوی طالبان روی هم، تل انبار شده بود و بوگرفته بود و ورم کرده بود. دست و پا و کله ی لهیده ی آدمیزاد بود که تمام کف زیرزمین را انباشته بود و با گند ادرار و مدفوع و استفراغ و خونابه ی به قیر و گازوییل آمیخته ی اسیران مقتول به سطح آب آمده بود…. از بیست ساعت پیش که زیرزمین را به جریان آب سرد بسته بودند، جان [1] در گوشه یی روی پنجه ی پای خود ایستاده بود. آب تا گلویش بالا آمده بود. دست و پایش سِر شده بود. انگار که پاهایش را قطع کرده باشند. حتا دیگر درد زخم گلوله ی ران پای اش را حس نمی کرد. بعد از یک هفته گرسنه گی و تشنه گی بالاخره سه چهار قُلُپ آبِ مسموم بلعیده بود. قُلُپ اول و دوم و سوم را قورت داده بود اما چهارمی را بالا آورده بود. آب نبود. گنداب بود و طعم خون می داد. خون و نفت و ادرار! از قرار در این منطقه از جهان جریان نفت همیشه به خون آلوده بوده است! یا برعکس! با هجوم آب به زیرزمین واپسین مقاومت جنگجویان جهادی نیز فروپاشیده بود. مرداب شده بود زیرزمین. جسد برآماسیده ی ده ها زندانی روی آب شناور بود. جان کوشید روی پنجه ی پاهای کرخت شده ی خود برخیزد. نتوانست. آب به سینه اش رسیده بود. زیر پایش که خالی شد با سر در گنداب فرو رفت. میرجلال زیر شانه اش را گرفت و بلندش کرد و بیرون کشید. انگار سطح گنداب کمی پایین رفته بود. جان احساس کرد می تواند بخشی از سنگینی تنه اش را روی کلاشینکف اش بیندازد. از دو روز پیش که آخرین گلوله هایش را هم شلیک کرده بود، مسلسل نبود دیگر. چیزی بود شبیه یک تکه چوب. عصا! بیست ساعت گذشته بود. اگر آب کمی دیگر بالا آمده بود، باقیمانده ی جنگجویان خفه شده بودند. هر لحظه جان مجبور می شد، جسد یکی از همرزمانش را که گنداب به سمت او آورده بود، کنار بزند. بوی گاز و بخار ناشی از سوختن اسیران، راه تنفس را سنگلاخ کرده بود. پلک های جان افتاده بود و زمانی که به سختی باز شده بود تصویر مبهم و مواجی از گندمزاران “غَمرود” را دیده بود و مردم پاپتی روستا را که تابوتی بر شانه می کشیدند. و زنان سیاهپوش را که از رد زخم چنگ و ناخن، صورت شان خونین بود. و توفان که وزیده بود و ترمه ی روکش از تابوت بر کشیده بود و حجاب از چهره ی پریده رنگ دختر چشم قهوه یی برداشته بود. حتا یاد او نیز جانِ جوانِ ج










































