قصه های لیسبون

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۴۰۳

سال چاپ

رقعی

قطع

کتاب «قصه‌های لیسبون» داستان‌های کوتاه پرتغالی به کوشش هلن کنستانتین، آماندا هاپکینسن ترجمۀ وحید اکبری گزیده ای از متن کتاب : آلوز و شرکا [1] اسا د کیروش از شانس گودوفردو [2] ، همان پیرمرد گالیسیایی که گاهی کارهایش را انجام می‏داد و اغلب به منزل پدر زنش تردد داشت، همان‌جا جلوی در مغازۀ خواربارفروشی ایستاده بود. گودوفردو اضافه کرد: این رو حتماً برسون دست خودش

۱۹۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-216645
شابک
۱۴۰۳۰۶۲۷۰۱
قطع
رقعی
سال انتشار شمسی
۱۴۰۳

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب کتاب امپرسیون بیرون غار

ارا (شهین خسروی نژاد)

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ یک دست سفیدمی پوشد

ابراهیم عادل

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب جغرافیای خانگی

ستاره پارسا

نگاه

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حالات ازاد عشق

گونول و امراه شاهان

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

نگاه

۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب رهگذر کوچۀ تنهایی

یدالله عباسی

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سی وسه پل، چهارونیم اکتاو
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرواریدهای پشیمانی

فیلیپ کلودل، نجمه موسوی

نگاه

۲۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نسرین جافری

فریدون شهبازیان، نسرین جافری

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نوشتن از من خواندن از شما

کوردولا اشتراتمان

نگاه

۳۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فیه ما فیه

بدیع الزمان فروزانفر، مولانا

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عبدالرزاق اصفهانی

وحید دستگردی، عبدالرزاق جمال الدین اصفهانی

نگاه

۵۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنجاه و سه نفر

بزرگ علوی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عطار

بدیع الزمان فروزانفر، عطار نیشابوری

نگاه

۸۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان محتشم کاشانی

اکبر بهداروند، محتشم کاشانی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان خواجوی کرمانی
۱٬۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سردخانه

علی کاکاوند

نگاه

۲۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصویر دوریان گری – چشم و چراغ 86

اسکار وایلد

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی وحید اکبری

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب وعده ی ما ماه اوت

ترجمه‌ی وحید اکبری

نیماژ

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نویسنده ی پنج دقیقه ای

ترجمه‌ی وحید اکبری

نیماژ

۴۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بالاتر از سیاهی

ترجمه‌ی وحید اکبری

نگاه

۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب صدای تنها

فرانک اوکانر

ترجمه‌ی وحید اکبری

کتابسرای میردشتی

۵۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بالاتر از سیاهی (بهترین داستان های کوتاه معاصر آفریقا)
۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب قصه های لیسبون (داستان های کوتاه پرتغالی)

هلن کنستانتین، آماندا هاپکینسن

ترجمه‌ی وحید اکبری

نگاه

۱۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خیلی دور،خیلی نزدیک (داستانهای کوتاه برزیلی)

کی. دیوید جکسن

ترجمه‌ی وحید اکبری

نگاه

۳۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب داستان های چکمه ای (بهترین داستان های کوتاه ایتالیایی)

جومپا لاهیری

ترجمه‌ی وحید اکبری، نوید کمارج

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب «قصه‌های لیسبون» داستان‌های کوتاه پرتغالی به کوشش هلن کنستانتین، آماندا هاپکینسن ترجمۀ وحید اکبری گزیده ای از متن کتاب : آلوز و شرکا [1] اسا د کیروش از شانس گودوفردو [2] ، همان پیرمرد گالیسیایی که گاهی کارهایش را انجام می‏داد و اغلب به منزل پدر زنش تردد داشت، همان‌جا جلوی در مغازۀ خواربارفروشی ایستاده بود. گودوفردو اضافه کرد: این رو حتماً برسون دست خودشون. پوله. یه چک بانکی تو این پاکته‌ها. پیرمرد نامه را در قعر جیب بغل پیراهنش فرو برد. جایی که حوالی قلبش بود. بعد گودوفردو موقعیتش را طوری تنظیم کرد که از راه دور به خط سیر نامه تا مقصد دید داشته باشد. او، به چشم خودش، ورود پیرمرد را به حیاط آن ساختمان چهارطبقۀ قدیمی دید. همان ساختمانی که یک مغازۀ سمساری در طبقۀ همکفش قرار داشت. آپارتمان آقای نتو [3] ، پدرزنش، در طبقۀ آخر بود. همان که توی بالکنش گلدان بزرگی در لب پنجره داشت. گودوفردو فهمید که ترس از غیبت احتمالی نتو در خانه‌اش بدجور مایۀ وحشت و عذابش شده است. اگر بعد از تاریکی هوا برمی‌گشت چه می‌شد؟ اگر بیرون شام می‌خورد یا قبل از شب به خانه نمی‌رسید چه اتفاقی می‌افتاد؟ از گودوفردو چه کاری برمی‌آمد؟ به امید خروج همسرش از منزل پدری باید در آن اطراف می‌پلکید؟ این فکر بدجور آشفته‌اش کرد، گویی روند طبیعی همه‌چیز برای همیشه خاتمه یافته بود. ناگهان چشمش به پیرمرد گالیسیایی افتاد. او حتماً نامه را مستقیماً به دست سینیور نتو رسانده و بی‌آنکه منتظر جواب بماند، پایین آمده بود. گودوفردو که خیالش از قبل راحت‌تر شده بود، بی‌هدف شروع به راه رفتن کرد. گام‌هایش به طور غریزی وآرام همان مسیر صبحگاهی خانه تا دفتر کار را در پیش گرفتند. او همان‌طور که از دامنۀ چیادو [4] پایین می‌آمد، لحظه‌ای در نبش خیابان اورو [5] برای تماشای تپانچه‌ای توی ویترین مغازۀ لبرتون [6] توقف کرد. فکر مرگ از ذهنش گذشت. اما او در آن لحظه اصلاً دلش چنین چیزی نمی‌خواست. بعد از آن حوالی ساعت هفت عصر به خانۀ خالی خودش بازگشت. باید به تسویه حساب با آن‌یکی مرد فکر می‌کرد. به پرسه‌هایش ادامه داد. یک آن رفتن به تفرجگاه پاسیو پوبلیکو [7] از سرش گذشت. اما از احتمال مواجهه با ماشادو [8] در آنجا واهمه داشت. او با حرکت در امتداد خیابان آلکانتارا [9] و آترو از میدان پاکو [10] هم عبور کرد. بی‌توجه به عابران پیاده و آن شب باشکوه مثل خوابگردها این‌سمت و آن‌سمت می‌رفت. یک فکر که توی سرش نبود، جذر و مدی از افکار توی سرش پس و پیش می‌شد. خاطرات مربوط به خواستگاری از لودوینا [11] ، سفرهای یک‌روزه‌ای که با همسرش می‌رفت و آن تُنگ روی میز جلویشان. فرازهایی از نامۀ زنش در مسیر بازگشت به ذهنش آمد: «فرشته من! چرا من نباید از تو بچه‌دار بشم؟» این جمله همان عبارتی بود که اغلب زنش در خلوتشان بیخ گوش او زمزمه می‌کرد. تنها خشنودی مرد همین بود که از موجودی چنین وقیح و گستاخ صاحب فرزند نشده بود. هوا داشت تاریک‌تر می‌شد و او در فکر بارگشت به خانه بود. خستگی ناشی از پیاده‌روی طولانی و هوای گرم و تند ماه جولای از یک سو و افکار و عواطف آشفته از سوی دیگر مرد را بدجور از پا انداخته بود. او لحظه‌ای کوتاه در کافه‌ای توقف کرد و بعد از نوشیدن لیوان بزرگی آب خنک همان‌جا نشست. سرش را به دیوار تکیه داد و چند لحظه خود را تسلیم این لذت گذرا کرد. کافه در نیمۀ تاریکی غوطه‌ور بود. پرتو گرم غروب شهر را گرفته بود. گرمای روز بدجور نفس پنجره‌ها را گرفته بود. چراغ‌ها یکی‌یکی روشن می‌شدند. تردد مردم را می‌شد دید، جماعتی کلاه‌به‌دست که گویی آرام‌تر شده بودند. در آن گرگ‌ومیش، آن لحظۀ آرامش، حسی از جنس لذت به مرد دست داد. دردهایش انگار در رخوت تن حل می‌شد. هوس ماندن در آنجا تا ابد بر تنش آوار شد. با همان چراغ‌های خاموش بی‌آنکه تا بقیۀ عمر حرکت دیگری کند. اندیشۀ مرگی بی‌دغدغه او را در خود فرو برده بود. او در دلش واقعاً آرزوی مرگ داشت. جسمش از یأس و دهشت تحمیلی به ورطۀ فروپاشی رسیده بود: بازگشت به خانۀ سوت‌وکور خودش ، ملاقات با ماشادو [12] و مابقی اقدامات لازم چنان توانی را طلب می‌کرد که مانند جابه‌جایی تخته‌سنگ‌های غول‌پیکر با آن دست‌های نحیف و ضعیف مأموریتی غیرممکن می‌نمود. ماندن در آنجا، همان‌طور سربردیوار، کاری خوشایند بود. ولو شدن روی آن نیمکت در آرامش تاریک آنجا، ورای دردها، حال عجیبی داشت. یک آن فکر خودکشی به سرش زد. نه از خودکشی می‌ترسید و نه از فکرش هراس داشت. بااین‌حال اعمالی چون خرید اسلحه و سقوط به رودخانه در نظرش چندش‌آور بود. چراکه نشانگر شکست کامل اراده‌اش بودند. دلش می‌خواست همان‌جا بمیرد، بی‌آنکه مجبور به کاری باشد. اگر کلمه یا وردی برای کاهش ضربان و توقف قلب وجود داشت، او قطع به یقین آن را ادا می‌کرد… بلکه زنش از ا

۱۹۵٬۰۰۰تومان