هزار و یک روز
معرفی کتاب هزار و یک روز از لابهلای نامهی آیدین آغداشلو برای پسرش (نقل از: ماهنامهی «فیلم»، شمارهی ۱۵۶ ، فروردین ۱۳۷۳) نامهای برای پسرم. پسر عزیزم. ساعت ده شب است. میخواهم نامهای برایت بنویسم تا حرفهایی را كه به وقت مكالمه به نظر نصیحتآمیز و پندآلود میآید – و به دل میگیری و بیحوصله میشوی و گوش نمیدهی – راحتتر بگویم. (ساعت ده شب است و صدای تو ر
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-610233
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۱۲۷۱۲۵۰
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نشر نخستین
مشاهدهی همهتوضیحات
معرفی کتاب هزار و یک روز از لابهلای نامهی آیدین آغداشلو برای پسرش (نقل از: ماهنامهی «فیلم»، شمارهی ۱۵۶ ، فروردین ۱۳۷۳) نامهای برای پسرم. پسر عزیزم. ساعت ده شب است. میخواهم نامهای برایت بنویسم تا حرفهایی را كه به وقت مكالمه به نظر نصیحتآمیز و پندآلود میآید – و به دل میگیری و بیحوصله میشوی و گوش نمیدهی – راحتتر بگویم. (ساعت ده شب است و صدای تو را از اتاقت میشنوم. صدای تو را كه نه؛ صدای ورق زدن كتابی را كه داری میخوانی. اما همین صدا نشانهی حضور آدمی است در جستوجوی معنایی كه در هر ورق زدنی، افزون میشود. پس به احترام پسر جوانی كه تا دیروقت كتاب میخواند و صدای ورق خوردن كتابش جایگزین ضربان نبض و نواخت نفس او شده، این چند كلمه را ادامه میدهم.) تا به حال نامهای برایت ننوشتهام، چون شكر خدا از تو دور نماندهام. و چه خوشم از اینكه همیشه در جوارت بودهام. اما وقتی كه، درست به سنوسال تو، یازده ساله بودم، در سال هزاروسیصدوسی، پدرم یك سالی از ما دور ماند. من و مادرم در رشت مانده بودیم و او در تهران بود و بیمار بود و بستری و در همان سال بود كه درگذشت و تنهایما ن گذاشت؛ در چهارده آبان هزاروسیصدوسی. همین دوری یكساله باعث شد تا برایم نامه بنویسد؛ نامههایی متعدد و طولانی و سراسر پند و مزاح. آخرین نامههایش را پیش از مرگش و در روز تولدم، هشتم آبان، دریافت كردم. مثل اینكه میدانست دیر است و سه نامهی پیاپی برایم نوشت و همراه نامهها، سه جلد كتاب برایم فرستاد: «ده نفر قزلباش» حسین مسرور «افسانههای كهن» صبحی مهتدی و «الفالنهار» یا «هزار روز». (نامه را رها میكنم تا كتاب «الفالنهار» را به یاری فهرست كتابخانهام بیابم – همچنان صدای ورق خوردن كتاب از اتاقت میآید، پس هنوز بیداری – و كتاب را مییابم كه از همان زمان نگاهش داشتهام، با جلد چرمی قهوهایرنگ و صفحات زردِ خشكشدهاش، بازش میكنم و ورق میزنم؛ صفحات اول و دومش كنده شده و بیهوده دنبال نام مؤلفش میگردم. اما در صفحهی سوم میخوانم كه «به بیمقدار محمدحسن میرزا كمالالدوله، محمدكریم خان قاجار مفوض و موكول فرمودند كه هم خاطر خوانندگان به مشغلهی آن خرسند و هم حتماً مواعظ و پند گیرند… این كتاب را كه حاوی احسن قصص و حكایات و اعظم تواریخ و روایت است… مطابق تحتاللفظ فرانسهی ادیبانه و منشیانه به فارسی ترجمه نمود…»). مترجمها از ادبای زمان مظفرالدین شاه قاجار بودهاند و چه نثر دور و گمشدهای دارند. من چهطور این نثر را میخواندم؟ اصلاً میتوانستم؟ یادم میآید كه با چه دشواری و ولعی سعی میكردم این نثر پیچیده و غریب – و به قول خودشان ادیبانه و منشیانه – را بخوانم و دریابم و گاه میشد كه صفحهای را تا ده بار مرور میكردم (كتاب را وق میزنم، صفحههای پارهشده را با نوارچسبهایی تعمیر كردهام و در گذشت سی سال، روی كاغذ شكری رنگ، جای قهوهای انداختهاند و چسبشان رفته است و در هر ورق زدنی پراكنده میشوند و میریزند). قصهی «عذرای دلآرا» را شروع میكنم به خواندن: «…گفت در سنوات قبل تاجر پیری بود در ولایت دمشق و خانهی قشنگی در خارج حصار و در حول شهر، با زن جوانی كه در حسن و وجاهت بینظیر، مأنوس و محشور»… ورق میزنم؛ چه قصههای شگفتانگیزی: قصهی «كولوف و دلآرای خوشسیما»، «عطاالملك وزیر غمگین»، «بدرالدین لؤلؤ»، «ابوالفوراس سیاح اعظم»، «پادشاه بیغم»…كتاب را كه باز میكردم، در دنیای كوچك محلهی «آفخرا»ی رشت، با دیوارها و بامهای سفالپوش و خانههای گچكاریشده و زمین همیشه گل و سنگفرش سراسر خیس و براق و آسمان همیشه ابریاش، بسته میشد و دروازههای عظیم سرزمینهای دوردست و ناشناختهای گشوده میشد كه نامهایی عجیب داشتند، شهرها و جزیرهها و كشورهای پهناوری چون «قبچاق» و «سیركاسین» و «خجند» و «باتاویا» و «ویزاپور» و «جاوه» و «كاكار»… و دیگر تنها نمیماندم. این طور شد كه تمامی یازده سالگیام را با این كتاب گذراندم و تلخی یتیمی و فقر و فردای نامعلوم را به چیزی نگرفتم. نقاشیهای این كتاب، آن حكاكیهای ظریف غنایی زیبای قرن نوزده فرانسه، الگوی نقاشیهایم شدند و خواندن به جای كندن نثر قدیمیاش، با فرهنگ گذشته آشنایم كرد، و قصهها گریزگاه و پناهگاهم شدند و به ملازمت «ابوالفوارس سیاح اعظم»در كشتی نشستیم و بادبان كشیدیم و او زندگی پرمخاطره و پرماجرایش را برایم حكایت كرد كه «…در تمام مسافرتها ملازم خدمت پدرم بودم و هنگام مسافرت به دریای هند، در «بصره» به كشتی نشستم برای آنكه به شهر «سورت» بروم و به جزیرهی «سرندیب»، و به سن یازده سالگی بودم…» مثل من و به سن من، كه نه با كشتی بادبانی، كه در ماشین شوهرخالهام كه به سرپرستی ما آمده بود، به تهران روانه شدیم و تهران، همانقدر دور و بز




































