لوئیز روکِ کوچولو

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۶۴

صفحه

۱۴۰۴

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب « لوئیز روکِ کوچولو » نوشتۀ کی دو موپسان ترجمۀ آنت آبکه گزیده ای از متن کتاب: فصل اول عابر پیاده‏ای به نام مِدریک رومپل[1]، که مردم در حالت خودمانی مِدری صدایش می‏کردند، سر ساعت همیشگی از پستخانۀ روئی‏لوتور[2] بیرون آمد. با قدم‏های بلندی چون کهنه‏سربازان از میان شهر کوچکشان گذشت؛ ابتدا از وسط علفزارهای ویوم[3] عبور کرد، سپس به حاشیۀ رود برندیی[4] رسید ک

۲۱۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-520025
شابک
۱۴۰۱۱۱۰۲۰۳
تعداد صفحه
۱۶۴
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۴

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از گی دو موپاسان

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب دل ما (افق کلاسیک 9)

گی دو موپاسان

ترجمه‌ی محمود گودرزی

افق

۶۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پی یر و ژان (افق کلاسیک 4)

گی دو موپاسان

ترجمه‌ی محمود گودرزی

افق

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ایوت

گی دو موپاسان

ترجمه‌ی محمدجواد کمالی، علی صادق دقیقی

مهراندیش

۵۰۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب سکه سازان

اندره ژید

ترجمه‌ی حسن هنرمندی

نگاه

۹۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب وقتی صدا را مرتکب شدم

میثم ریاحی

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سی وسه پل، چهارونیم اکتاو
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ یک دست سفیدمی پوشد

ابراهیم عادل

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نفرین شدگان نمیر میران (جلد دوم)
۵۰۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کیمیای سعادت

بهاالدین خرمشاهی، ابوحامد امام محمد غزالی طوسی

نگاه

۱٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فیه ما فیه

بدیع الزمان فروزانفر، مولانا

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بر ریل های برزخ

هادی خورشاهیان

نگاه

۲۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنجاه و سه نفر

بزرگ علوی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حماسه ملی ایران

بزرگ علوی، تئودور نولدکه

نگاه

۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بدرود اناتولی

دیدو سوتیریو، غلامحسین سالمى

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب عشق انتقالی

زیگموند فروید، محمد رحیمی پویا

نگاه

۲۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان محتشم کاشانی

اکبر بهداروند، محتشم کاشانی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان خواجوی کرمانی
۱٬۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نصرت رحمانی
۵۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نامه ها | نیما یوشیج
۴۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نیما یوشیج

نسخه بردارى

نگاه

۱٬۹۵۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب « لوئیز روکِ کوچولو   » نوشتۀ کی دو موپسان ترجمۀ آنت آبکه گزیده ای از متن کتاب: فصل اول عابر پیاده‏ای به نام مِدریک رومپل[1]، که مردم در حالت خودمانی مِدری صدایش می‏کردند، سر ساعت همیشگی از پستخانۀ روئی‏لوتور[2] بیرون آمد. با قدم‏های بلندی چون کهنه‏سربازان از میان شهر کوچکشان گذشت؛ ابتدا از وسط علفزارهای ویوم[3] عبور کرد، سپس به حاشیۀ رود برندیی[4] رسید که با پی گرفتن جریان آن می‏توانست به روستای کاروولَن[5] برسد، یعنی جایی که انشعاب آن آغاز می‏شد. سریع راه می‏رفت، در امتداد رودخانۀ باریکی که کف می‏کرد و می‏خروشید و می‏جوشید و در بستر پر از علفش، در زیرِ طاقی از درختان بید، به‏سرعت جریان داشت. در اطرافِ سنگ‏های بزرگی که مسیر آب را سد می‏کردند، آب برآمده می‏شد، شبیه به کراواتی که گره کف‏آلودی داشته باشد. جا به جا آبشارهای کوچکِ غالباً ناپیدایی روان بود که زیر برگ‏ها و گیاه‏های رونده و سقفی از سبزه‏ها، صدای بلند غضب‏آلود و دلنشینی داشت؛ سپس در دورتر، ساحل‏ها فراخ‏تر می‏شد و به رودخانۀ کوچکِ آرامی می‏رسیدیم که آنجا ماهی‏های قزل‏آلا میان سبزه‏هایی شنا می‏کردند که ته جویبارهای آرام موج می‏زند. مِدریک همچنان می‏رفت، بی‏آنکه چیزی ببیند؛ تنها یک اندیشه در سر داشت: «اولین نامه‏م برای خونۀ پوآورون[6]ـه؛ چون نامه‏‏ای هم برای آقای رونارده[7] دارم، پس باید از مسیر جنگل برم.» روی روپوش آبی‏اش کمربند چرم سیاهی را محکم بسته بود و با قدم‏های سریع و منظم از کنار ردیف سبز درختان بید می‏گذشت؛ عصایش هم که چوب‏دستی محکمی از جنس راج بود، همگام با او قدم برمی‏داشت. او از برندیی عبور کرد، از روی پلی که درواقع فقط یک درخت بود و آن را از طرفی به طرف دیگر انداخته بودند و تنها حفاظش طنابی بود که به دو تیرک در ساحل‏های رود نصب کرده بودند. جنگل متعلق به آقای رونارده بود، شهردار کاروولَن، بزرگ‏ترین ملّاک منطقه؛ این جنگل نوعی بیشه با درختان کهنسال و عظیم بود که چون ستون‏هایی راست ایستاده بود و در طول نیم فرسخ در کرانۀ چپ نهری گسترده شده بود که حکم مرزِ این طاقِ پرشاخ‏وبرگ بزرگ را داشت. در امتداد آب، بوته‏های بزرگی روییده بود که نور آفتاب بر آنها می‏تابید؛ اما زیر درختان جنگل چیزی جز خزه یافت نمی‏شد، خزه‏ای ضخیم و نرم و شُل که در هوای راکدْ بوی خفیف کپک و شاخه‏های مرده را متصاعد می‏کرد. مِدریک قدم‏هایش را کُند کرد، کلاه کِپی سیاهش را که مزین به یراق قرمزی بود از سر برداشت و پیشانی‏اش را پاک کرد، زیرا هوا در علفزار گرم بود، هرچند ساعت هنوز هشت صبح هم نشده بود. همین‏که دوباره کلاهش را به سر گذاشت و با قدم‏های سریع به راه افتاد، پای درختی چشمش به چاقویی افتاد، یک چاقوی کوچک بچگانه. وقتی آن را از زمین برداشت، یک انگشتانۀ خیاطی هم پیدا کرد، سپس دو قدم آن‏سوتر، یک سوزن‏دان دید. اشیا را برداشت و با خود فکر کرد: «اونها رو به آقای شهردار می‏سپرم.» و باز به راه افتاد؛ اما حالا حواسش را جمع کرده و مدام منتظر بود که چیزهای دیگری پیدا کند. ناگهان سر جایش میخکوب شد، گویی به مانعی چوبی برخورده باشد؛ زیرا در فاصلۀ ده‏قدمی‏اش کودکی کاملاً برهنه به‏پشت بر خزه‏ها خفته و دراز افتاده بود. دخترکی حدوداً دوازده‏ساله بود. دستانش باز، پاها گشوده از هم و روی صورتش دستمالی انداخته بودند. کمی خون روی ران‏هایش ریخته بود. مِدریک شروع کرد پاورچین‏پاورچین جلو رفتن، گویی از خطری می‏ترسید؛ چشمانش را گرد کرده بود. این دیگر چه بود؟ شاید دخترک خوابیده بود؟ بعد فکر کرد کسی ساعت هفت‏ونیم صبح، زیر درختان خنک این‏طوری برهنه نمی‏خوابد. پس دخترک مرده بود؛ و او در صحنۀ جنایت حضور داشت. با این فکر، لرزی در پهلوهایش احساس کرد، هرچند که خودش کهنه‏سرباز بود. ضمناً چنین اتفاقی، یک قتل، قتل یک کودک، در منطقۀ آنها به‏قدری نادر بود که نمی‏توانست چیزی را که می‏بیند باور کند. ولی دخترک هیچ جراحتی نداشت، هیچ، جز کمی خون خشکیده بر پاهایش. پس چطور او را کشته بودند؟ درست در نزدیکی‏اش ایستاد؛ بر چوب‏دستی‏اش تکیه داد و نگاهش کرد. یقیناً دخترک را می‏شناخت، زیرا با تمام ساکنان منطقه آشنایی داشت؛ اما چون نمی‏توانست صورتش را ببیند، قادر نبود نامش را حدس بزند. خم شد تا دستمالی که صورت را پوشانده بود بردارد؛ سپس همان‏طور با دستِ کشیده متوقف ماند، فکری او را از این کار بازداشت. آیا اجازه داشت قبل از بررسی‏های قانون وضعیت جسد را به هم بزند؟ قانون را نوعی ژنرال تصور می‏کرد که هیچ‏چیز از زیر دستش در نمی‏رود و دکمه‏ای گمشده همان‏قدر برایش مهم است که ضربۀ چاقو در شکم. شاید زیر این دستمال مدرک مهمی بود؛ مدرکی که با تماس دستی ناکارآمد درنهایت ارزشش از بین می‏رفت. بنابراین دوباره راست ایستاد تا نزد آقای شهردار بشتابد؛ اما فکر دی

۲۱۵٬۰۰۰تومان