لوئیز روکِ کوچولو
۱۶۴
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب « لوئیز روکِ کوچولو » نوشتۀ کی دو موپسان ترجمۀ آنت آبکه گزیده ای از متن کتاب: فصل اول عابر پیادهای به نام مِدریک رومپل[1]، که مردم در حالت خودمانی مِدری صدایش میکردند، سر ساعت همیشگی از پستخانۀ روئیلوتور[2] بیرون آمد. با قدمهای بلندی چون کهنهسربازان از میان شهر کوچکشان گذشت؛ ابتدا از وسط علفزارهای ویوم[3] عبور کرد، سپس به حاشیۀ رود برندیی[4] رسید ک
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-520025
- شابک
- ۱۴۰۱۱۱۰۲۰۳
- تعداد صفحه
- ۱۶۴
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب « لوئیز روکِ کوچولو » نوشتۀ کی دو موپسان ترجمۀ آنت آبکه گزیده ای از متن کتاب: فصل اول عابر پیادهای به نام مِدریک رومپل[1]، که مردم در حالت خودمانی مِدری صدایش میکردند، سر ساعت همیشگی از پستخانۀ روئیلوتور[2] بیرون آمد. با قدمهای بلندی چون کهنهسربازان از میان شهر کوچکشان گذشت؛ ابتدا از وسط علفزارهای ویوم[3] عبور کرد، سپس به حاشیۀ رود برندیی[4] رسید که با پی گرفتن جریان آن میتوانست به روستای کاروولَن[5] برسد، یعنی جایی که انشعاب آن آغاز میشد. سریع راه میرفت، در امتداد رودخانۀ باریکی که کف میکرد و میخروشید و میجوشید و در بستر پر از علفش، در زیرِ طاقی از درختان بید، بهسرعت جریان داشت. در اطرافِ سنگهای بزرگی که مسیر آب را سد میکردند، آب برآمده میشد، شبیه به کراواتی که گره کفآلودی داشته باشد. جا به جا آبشارهای کوچکِ غالباً ناپیدایی روان بود که زیر برگها و گیاههای رونده و سقفی از سبزهها، صدای بلند غضبآلود و دلنشینی داشت؛ سپس در دورتر، ساحلها فراختر میشد و به رودخانۀ کوچکِ آرامی میرسیدیم که آنجا ماهیهای قزلآلا میان سبزههایی شنا میکردند که ته جویبارهای آرام موج میزند. مِدریک همچنان میرفت، بیآنکه چیزی ببیند؛ تنها یک اندیشه در سر داشت: «اولین نامهم برای خونۀ پوآورون[6]ـه؛ چون نامهای هم برای آقای رونارده[7] دارم، پس باید از مسیر جنگل برم.» روی روپوش آبیاش کمربند چرم سیاهی را محکم بسته بود و با قدمهای سریع و منظم از کنار ردیف سبز درختان بید میگذشت؛ عصایش هم که چوبدستی محکمی از جنس راج بود، همگام با او قدم برمیداشت. او از برندیی عبور کرد، از روی پلی که درواقع فقط یک درخت بود و آن را از طرفی به طرف دیگر انداخته بودند و تنها حفاظش طنابی بود که به دو تیرک در ساحلهای رود نصب کرده بودند. جنگل متعلق به آقای رونارده بود، شهردار کاروولَن، بزرگترین ملّاک منطقه؛ این جنگل نوعی بیشه با درختان کهنسال و عظیم بود که چون ستونهایی راست ایستاده بود و در طول نیم فرسخ در کرانۀ چپ نهری گسترده شده بود که حکم مرزِ این طاقِ پرشاخوبرگ بزرگ را داشت. در امتداد آب، بوتههای بزرگی روییده بود که نور آفتاب بر آنها میتابید؛ اما زیر درختان جنگل چیزی جز خزه یافت نمیشد، خزهای ضخیم و نرم و شُل که در هوای راکدْ بوی خفیف کپک و شاخههای مرده را متصاعد میکرد. مِدریک قدمهایش را کُند کرد، کلاه کِپی سیاهش را که مزین به یراق قرمزی بود از سر برداشت و پیشانیاش را پاک کرد، زیرا هوا در علفزار گرم بود، هرچند ساعت هنوز هشت صبح هم نشده بود. همینکه دوباره کلاهش را به سر گذاشت و با قدمهای سریع به راه افتاد، پای درختی چشمش به چاقویی افتاد، یک چاقوی کوچک بچگانه. وقتی آن را از زمین برداشت، یک انگشتانۀ خیاطی هم پیدا کرد، سپس دو قدم آنسوتر، یک سوزندان دید. اشیا را برداشت و با خود فکر کرد: «اونها رو به آقای شهردار میسپرم.» و باز به راه افتاد؛ اما حالا حواسش را جمع کرده و مدام منتظر بود که چیزهای دیگری پیدا کند. ناگهان سر جایش میخکوب شد، گویی به مانعی چوبی برخورده باشد؛ زیرا در فاصلۀ دهقدمیاش کودکی کاملاً برهنه بهپشت بر خزهها خفته و دراز افتاده بود. دخترکی حدوداً دوازدهساله بود. دستانش باز، پاها گشوده از هم و روی صورتش دستمالی انداخته بودند. کمی خون روی رانهایش ریخته بود. مِدریک شروع کرد پاورچینپاورچین جلو رفتن، گویی از خطری میترسید؛ چشمانش را گرد کرده بود. این دیگر چه بود؟ شاید دخترک خوابیده بود؟ بعد فکر کرد کسی ساعت هفتونیم صبح، زیر درختان خنک اینطوری برهنه نمیخوابد. پس دخترک مرده بود؛ و او در صحنۀ جنایت حضور داشت. با این فکر، لرزی در پهلوهایش احساس کرد، هرچند که خودش کهنهسرباز بود. ضمناً چنین اتفاقی، یک قتل، قتل یک کودک، در منطقۀ آنها بهقدری نادر بود که نمیتوانست چیزی را که میبیند باور کند. ولی دخترک هیچ جراحتی نداشت، هیچ، جز کمی خون خشکیده بر پاهایش. پس چطور او را کشته بودند؟ درست در نزدیکیاش ایستاد؛ بر چوبدستیاش تکیه داد و نگاهش کرد. یقیناً دخترک را میشناخت، زیرا با تمام ساکنان منطقه آشنایی داشت؛ اما چون نمیتوانست صورتش را ببیند، قادر نبود نامش را حدس بزند. خم شد تا دستمالی که صورت را پوشانده بود بردارد؛ سپس همانطور با دستِ کشیده متوقف ماند، فکری او را از این کار بازداشت. آیا اجازه داشت قبل از بررسیهای قانون وضعیت جسد را به هم بزند؟ قانون را نوعی ژنرال تصور میکرد که هیچچیز از زیر دستش در نمیرود و دکمهای گمشده همانقدر برایش مهم است که ضربۀ چاقو در شکم. شاید زیر این دستمال مدرک مهمی بود؛ مدرکی که با تماس دستی ناکارآمد درنهایت ارزشش از بین میرفت. بنابراین دوباره راست ایستاد تا نزد آقای شهردار بشتابد؛ اما فکر دی






































