منشات قائم مقام فراهانى
۵۰۴
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
وزیری
قطع
گالینگور
نوع جلد
گزیده ای از کتاب منشات قائم مقام فراهانی اى واى كه يك غلط همى گفتم از گفته خويشتن پشيمانم در ملك رضا نشستنم خوشتر از گوشه خانه هاى ويرانم خاك ره شاخ هشتمين بودن به از شاهى روم و ايرانم در آغاز کتاب منشات قائم مقام فراهانی می خوانیم : خطابه حاج ميرزا يحيى دولت آبادى پيرامون شرح احوال و آثار قائم مقام اديب سياستمدار يا سياستمدار اديب؟ شايد در نظر نخست تصور شود
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-540971
- تعداد صفحه
- ۵۰۴
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب منشات قائم مقام فراهانی اى واى كه يك غلط همى گفتم از گفته خويشتن پشيمانم در ملك رضا نشستنم خوشتر از گوشه خانه هاى ويرانم خاك ره شاخ هشتمين بودن به از شاهى روم و ايرانم در آغاز کتاب منشات قائم مقام فراهانی می خوانیم : خطابه حاج ميرزا يحيى دولت آبادى پيرامون شرح احوال و آثار قائم مقام اديب سياستمدار يا سياستمدار اديب؟ شايد در نظر نخست تصور شود مفهوم اين دو صفت و موصوف يكى است و اختلاف آنها تنها به تقديم و تأخير است، در صورتى كه اين چنين نيست و اين دو تركيب مفهومآ با يكديگر متفاوت اند. دو شخص را در نظر مى گيريم: يكى داراى روح ادبى سرشار و مستغرق در درياى فضل و ادب و در عين حال سياستمدار، ديگرى را با استعدادو جربزه سياسى و آگاه از فنون فضل و ادب. اولى را، اديب سياستمدار مىخوانيم و دومى را؛ سياستمدار اديب. آيا نمىشود شخص سوم را هم در نظر بگيريم داراى روح سرشار سياست و ادب و لايق هر دو كار بهحد كمال؟ به عقيده من چنين شخصى يا نبوده و نيست و اگر بوده، بهحدى نادرالوجود بوده است كه در حكم معدوم مىباشد. چرا؟ چونكه صاحبان اين دو صفت روحآ و اخلاقآ با يكديگر فرق دارند. مثلا عاطفه، عفو، و اغماض حقيقى، احتراز از كينهورزى، پوزشپذيرى، سلامت نفس، يكروئى، راستگوئى، صراحت لهجه، دوستى با دوست، و دشمنى با دشمن، از خصايص روح يك اديب كامل است؛ بلكه يك اديب كامل، دل دشمن را هم تنگ نمىكند در صورتى كه در كتاب سياست هر قدر جستجو كنيد از اينگونه لغتها چيزى نخواهيد يافت، مگر گاهى بر سر زبانها، براى فريب دادن اشخاص بىاطلاع از سياست. مثل ديگر؛ سياستمدار مقتدرى، چه كشورى و چه لشكرى، به زيردستان خود فرمان مىدهد و هيچگاه فرمان خود را با سجع سازى و عبارتپردازى و با درج بيت و غزل زينت نمى دهد، بلكه به عبارت صريح و ساده، بىحشو و زايد، تكليف او را در اداى وظيفه معين مى نمايد، تا موجب سرگردانى او نشود و مقصود امر كننده را بفهمد و بىترديد اطاعت كند و مأموريت خود را به انجام برساند اما يك اديب كامل در سياستمدارى، كمتر اتفاق مىافتد بتواند احكام خود را با كلمات زيبا و جملههاى ادبى و سجع و قرينه و شواهد نثرى و نظمى زينت ندهد، خاصه در زمانهاى گذشته كه سادهنويسى را دليل بىفضلى مىگرفتهاند و هر كس مشكلتر مىنوشت بافضلتر شمرده مىشد. زائد نمىدانم در دنبال اين مثل بگويم يك سياستمدار اديب در نوشتههايى كه بايد به زبان ديگر ترجمه شود به اظهار فضيلت كردن و سجع و قرينه آوردن مكتوب خود را مهم و مشكل نمىسازد، كه مترجم نتواند اصطلاحات خاص را به زبان ديگر در آورد و ناچار شود مشت مشت، زوايد و زينتها را دور بريزد تا برسد به جائى كه بشود ترجمه كرد و شايد جان مطلب هم در ضمن دور ريخته شدهها، از ميان برود و بعلاوه طرف مقابل تصور كند بزرگى مطلب به اندازه عظمت عبارتها است و پس از صرف نظر كردن از غير قابل ترجمهها، معانى الفاظ كمتر باشد و سبك مغزى نويسنده را برساند. يك سياستمدار اديب مىداند از قلمكارى ساخته است و از شمشير كار ديگر. قلم آمر است و شمشير مأمور. قلم مخدوم است و شمشير خادم؛ چنانكه شاعر عرب گفته : السيف من حقه ان يخدم القلما تجردى مدادآ و جرى السيف منه دمآ (شمشير خدمتكار قلم است. از قلم؛ مركب مىچكد و از شمشير؛ خون). اديب سياستمدارى كه بخواهد با قلم كار شمشير بكند و يا با علم، كار قدرت، هر دو ناقص مىشود. بلى پيشرفت هر يك محتاج است به مساعدت ديگرى. و از همين نقطه نظر است كه ارباب فضل و ادب، غالبآ مقاصد حسنه خود را به دست سياستمدارن اجراء مىنمودند و سياستمداران بزرگ ادباء و فضلاى عالىمقام را انيس و جليس خود مىساختند، در رتق و فتق امور از آراء بىآلايش ايشان استفاده مىكردند؛ شمشير را به دست خود مىگرفتند و قلم را به دست صاحب قلم مىدادند و بىرخصت قلم، شميشر را فرود نمىآوردند؛ تا از ميان اين دو نيرو، قوه سوم معتدلى هويدا گردد كه بواسطه آن نيرو بتوان مهر و قمر را به هم آميخت؛ مملكت دلها را مسخر ساخت؛ پراكندگىها را به هم پيوست و به مقاصد، كامياب گرديد. ارباب فضل و ادب هم، به ملاحظه اين امر اساسى، و ديگر براى حفظ جان خويش و دور بودن از حسادت، در تقرب به پادشاهان و ارباب سياست، جانب حزم و احتياط را از دست نمىداده و از تصدى امور سياسى دورى مىجستهاند و غالبآ آسيبى نمى ديدند. برعكس؛ كسانى كه مىخواستند ذوالرياستين و صاحبالسيف والقلم بوده باشند، به گفته عوام؛ كمتر سر سلامت به گور مىبردند. چه، اختيار عزل و نصب آنها به دست ديگران بود؛ ديگرانى كه بيشتر دست پرورده خود آنها بودند و بعد از رسيدن به مقامات عالى نمىخواستند كسى برايشان للهگى نمايد. با وجود حسادتها و رقابتهايى كه در كار بود، و همه سياستمداران اديب، از قدرت ادبى خود در سياست استفاده مىكنند و اديبان سياستمدار در مقام ادبى خويش، از س



































