نایب قهرمان

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۰۶

صفحه

۱۴۰۲

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب نایب‌قهرمان نوشتۀ فرهاد خاکیان دهکردی گزیده ای از متن کتاب شهردار به: پدرم شهردار و دو نفر دیگر که نمی‏شناسمشان امروز مهمان پدرم هستند. گفت باید باشم. گل‏ها را آب بدهم. علف‏های هرز را بکنم. آب و جارو کنم؛ تا در چشم مهمان‏ها باغ کوچک ما چیزی شبیه گلستان باشد. خواستم بگویم پدر جان، این چند تا درخت و این اتاق که گچِ سفید هم ندارد، هر چقدر دور و برش را آب‏

۱۸۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-232157
تعداد صفحه
۱۰۶
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۲

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از فرهاد خاکیان دهکردی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب یک مهمانی زنانه (مجموعه داستان کوتاه)

فرهاد خاکیان دهکردی

آوند دانش

۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نایب قهرمان (مجموعه داستان ایرانی)

فرهاد خاکیان دهکردی

نگاه

۱۱۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب کتاب جغرافیای خانگی

ستاره پارسا

نگاه

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب امپرسیون بیرون غار

ارا (شهین خسروی نژاد)

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرواریدهای پشیمانی

فیلیپ کلودل، نجمه موسوی

نگاه

۲۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب درباره ى هنر و شعر و شاعرى

نیما یوشیج، سیروس طاهباز

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بازافرینی واقعیت

محمد علی سپانلو

نگاه

۸۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نامه به پدر

نشده

ترجمه‌ی الهام دارچینیان

نگاه

۲۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصویر دوریان گری – چشم و چراغ 86

اسکار وایلد

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پول و زندگى

امیل زولا

ترجمه‌ی على اکبر معصوم بیگى

نگاه

۱٬۴۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تعادل روز بر انگشتم

شمس لنگرودی

نگاه

۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سال هاى سگى

ماریو بارگاس یوسا، احمد گلشیری

ترجمه‌ی احمد گلشیرى

نگاه

۹۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خانۀ خاموش

اُرهان پاموک

ترجمه‌ی مرضیه خسروی

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شاهکار

امیل زولا

ترجمه‌ی على اکبر معصوم بیگى

نگاه

۱٬۲۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ماهی گیر و روحش

اسکار وایلد

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۷۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ ارام – چشم و چراغ 44

سیمون دو بوار

ترجمه‌ی مجید امین مؤید

نگاه

۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مادر

ماکسیم گورکی، علی اصغر سروش

ترجمه‌ی على اصغر سروش

نگاه

۵۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه داستان ها و یادنوشت ها
۵۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کافکا در ساحل -چشم و چراغ 54

هاروکی موراکامی

ترجمه‌ی گیتا گرکانى

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کلمات ساده عشق عاشقانه های برتر جهان

فریده حسن زاده، یاروس لاو سایفرت

نگاه

۱۷۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب نایب‌قهرمان نوشتۀ فرهاد خاکیان دهکردی گزیده ای از متن کتاب شهردار به: پدرم شهردار و دو نفر دیگر که نمی‏شناسمشان امروز مهمان پدرم هستند. گفت باید باشم. گل‏ها را آب بدهم. علف‏های هرز را بکنم. آب و جارو کنم؛ تا در چشم مهمان‏ها باغ کوچک ما چیزی شبیه گلستان باشد. خواستم بگویم پدر جان، این چند تا درخت و این اتاق که گچِ سفید هم ندارد، هر چقدر دور و برش را آب‏ و ‏‏جارو کنی همین است که هست. حالا گیرم کمی تمیزتر. سی سال کارمند بایگانیِ شهرداری بوده. هر روز هفت صبح رفته و عصر برگشته. حالا هفت صبح که بیدار می‌شود، نمی‏داند باید کجا برود و کجا باید بماند تا عصر برگردد. حالا به قول خودش سور بازنشستگی را توی باغ می‏داد تا آنها بفهمند او هم سری دارد توی سرها. برای خودش چند تا درخت و یک اتاق دارد. البته بدون سفیدکاری. شهردار گفته برای ناهار می‏آیند. زود هم باید بروند. از همان وقت صورت پدر گُر گرفت؛ انگار تب کرده باشد. شام و ناهار خوردنش، حرف زدنش، مستراح رفتنش، همه چیزش رفته بود روی دور تند. زل می‌زد به سفره و ایراد می‌گرفت «چرا کم‌نمک است؟ چرا آب سر سفره نیست؟ مگر ماست را در کاسه‏ی ملامین می‏آورند سر سفره؟ اگر مهمان به آدم برسد چه؟… شما مگر این‏ها را یاد نگرفته اید؟» راه می‏رفت و مدام با خودش کلنجار می‏رفت. ندیده بودم با خودش حرف بزند. پدر جان! این همه سال ندیدید توی کاسه‏ی ملامین ماست می‏خوریم؟ ندیدید آب سر سفره نیست؟ فایده‏ای نداشت. آخرش می‌گفت به تو ربطی ندارد. پیراهن تنش نبود. رد عرق روی زیرپوشش مانده بود و آفتاب فرق سرش را سرخ کرده بود. روی پنجه‏ی پاها ایستاده و دست کرده ‏بود بین شاخه‏های درخت گیلاس. هرچند توی سبدش یک مشت گیلاس بیشتر نداشت. کلاغ‏ها ترتیب بیشترشان را داده‏بودند. مترسکی هم نداشتیم تا جلودارشان باشد. هر وقت می‌گفتم بد نیست یکی بسازیم. می‏گفت به خیالت این‏ها کلاغ‏های قدیم هستند؟ این‏ها برای خودشان یک پا گرگ شده‏اند. من که جان دارم و سنگ می‏اندازم به هیچ شان می‏گیرند. می‏خواهی از یک چوب که پیراهن و کلاه تنش کرده‏ایم و توی باد تنش می‏لرزد، بترسند؟ داد کشید: _  فقط قد دراز کرده‏ای؟… بیا سر این شاخه را بکش! انگشت اشاره‏اش سمت دو تا گیلاس سرخی بود که کنار هم جا خوش کرده بودند. دست من هم نمی‏رسید. _  یک وقت شاخه می‏شکند. _  به درک! بجنب! الان سر می‏رسند… ساعت چند شد؟ شاخه را پایین کشیدم. مورچه‏ها از روی شاخه، آمدند روی دستم. گیلاس‏ها را کند. یکی‏شان توی دستش له شد. به بهانه‏ی آب دادن به گل‏ها خودم را کنار کشیدم. از روی سکو می‏دیدم؛ از درختی به درخت دیگر می‏رفت و سبد را تکان می‏داد. باز با خودش حرف می‏زد؛ انگار از خودش چیزی می‏پرسید، به خودش امر و نهی می‏کرد و بعد جواب خودش را می‏داد. تکه ابری جلو آفتاب را گرفت. باد شاخه‏ها و گل‏ها و پلاستیک گوجه را کنار دستم تکان می‏داد. بساط چای را آماده کرده بود. شعله‏ی آتش، روی هیزم‏ها در باد تکان می‏خورد. با ظرافتی که هیچ در او ندیده بودم استکان‏ها را می‏شست. بالا می‏گرفت. می‏چرخاند. خوب نگاه می‏کرد. راضی نمی‏شد و باز می‏شست. گفت: _  یک وقت بدآب نباشند؟ آبروریزی بشود… زن‏ها این چیزها را نمی‏فهمند. فقط می‏شویند و آب می‏کشند. خواستم چیزی گفته باشم. _  حالا چند نفر هستند؟ گوشت کم نباشد؟ استکان‏ها را چید و با گوشه‏ی دستمال آب روی سینی را برچید. چیزی را از روی دستش فوت کرد. گفت: _  اگر دیدی کم است تو سر سفره ننشین! ساعت چند شد؟… زن‏ها به زور کار می‏کنند. با خودشان باشد دست به سیاه و سفید نمی‏زنند. لحظه ای پدر را نشناختم. آن‏طور که زانو زده بود بالای سینی چای. تمام عمر از پرونده، از رفتار خوب و بد کارمندها، از شهردارها که می‏آمدند و می‏رفتند، گفته بود. هیچ وقت هم گوشش بدهکار نبود که مثلا در فلسطین عده‏ای هر روز کشته می‏شوند یا مثلا در ژاپن زلزله آمده است. آخرش می‏گفت چشمشان کور!  هر کس عقلش به کارش نرسد، روزگارش می‌شود آخرت یزید. اما حالا داشت از رفتار زن‏ها می‏گفت. سینی را کنار کشید و پلاستیک گوشت را برداشت. مزنه کرد. سرش را تکان داد. حتما از خودش پرسید کم نباشد؟ _  کم نمی‌آید… پنجاه هزار تومان پولش را داده‏ام. سر گوشت که نباید ادا درآورد. آب لیمو و کوفت و زهر مار زد. همه‏ی کارهای‏شان اداست. آتشش خوب باشد، یک چنگ نمک و خلاص… گفتی ساعت چند شد؟ _  بابا گوشت را سیخ بگیر! الان سر می‏رسند. آتش را درست کنم؟… راستی آن دو نفر کی هستند؟ رفت سمت در باغ. روی تخته سنگی نشست و دست‌ها را ستون چانه کرد. باد شدت گرفته بود و گرد و خاک بلند می‏کرد. طوری نفس می‏کشید که خم و راست شدن کمرش را می‏دیدم. داد زد تا پیراهنش را ببرم. حتما اگر پیراهن بپوشد، بال آستینش در باد تکان خواهد خورد. حتما اگر طاس نبود، موهایش در

۱۸۵٬۰۰۰تومان