پرش به محتوای صفحه
تخفیف کتاب‌خوانی۲۰٪ تخفیف

نایب‌قهرمان

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۱۰۶

صفحه

۱۴۰۲

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

۱۸۵٬۰۰۰۲۰٪۱۴۸٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

معرفی کتاب

کتاب نایب‌قهرمان نوشتۀ فرهاد خاکیان دهکردی گزیده ای از متن کتاب شهردار به: پدرم شهردار و دو نفر دیگر که نمی‏شناسمشان امروز مهمان پدرم هستند. گفت باید باشم. گل‏ها را آب بدهم. علف‏های هرز را بکنم. آب و جارو کنم؛ تا در چشم مهمان‏ها باغ کوچک ما چیزی شبیه گلستان باشد. خواستم بگویم پدر جان، این چند تا درخت و این اتاق که گچ سفید هم ندارد، هر چقدر دور و برش را آب‏ و ‏‏جارو کنی همین است که هست. حالا گیرم کمی تمیزتر. سی سال کارمند بایگانی شهرداری بوده. هر روز هفت صبح رفته و عصر برگشته. حالا هفت صبح که بیدار می‌شود، نمی‏داند باید کجا برود و کجا باید بماند تا عصر برگردد. حالا به قول خودش سور بازنشستگی را توی باغ می‏داد تا آنها بفهمند او هم سری دارد توی سرها. برای خودش چند تا درخت و یک اتاق دارد. البته بدون سفیدکاری. شهردار گفته برای ناهار می‏آیند. زود هم باید بروند. از همان وقت صورت پدر گر گرفت؛ انگار تب کرده باشد. شام و ناهار خوردنش، حرف زدنش، مستراح رفتنش، همه چیزش رفته بود روی دور تند. زل می‌زد به سفره و ایراد می‌گرفت «چرا کم‌نمک است؟ چرا آب سر سفره نیست؟ مگر ماست را در کاسه‏ی ملامین می‏آورند سر سفره؟ اگر مهمان به آدم برسد چه؟… شما مگر این‏ها را یاد نگرفته اید؟» راه می‏رفت و مدام با خودش کلنجار می‏رفت. ندیده بودم با خودش حرف بزند. پدر جان! این همه سال ندیدید توی کاسه‏ی ملامین ماست می‏خوریم؟ ندیدید آب سر سفره نیست؟ فایده‏ای نداشت. آخرش می‌گفت به تو ربطی ندارد. پیراهن تنش نبود. رد عرق روی زیرپوشش مانده بود و آفتاب فرق سرش را سرخ کرده بود. روی پنجه‏ی پاها ایستاده و دست کرده ‏بود بین شاخه‏های درخت گیلاس. هرچند توی سبدش یک مشت گیلاس بیشتر نداشت. کلاغ‏ها ترتیب بیشترشان را داده‏بودند. مترسکی هم نداشتیم تا جلودارشان باشد. هر وقت می‌گفتم بد نیست یکی بسازیم. می‏گفت به خیالت این‏ها کلاغ‏های قدیم هستند؟ این‏ها برای خودشان یک پا گرگ شده‏اند. من که جان دارم و سنگ می‏اندازم به هیچ شان می‏گیرند. می‏خواهی از یک چوب که پیراهن و کلاه تنش کرده‏ایم و توی باد تنش می‏لرزد، بترسند؟ داد کشید: _  فقط قد دراز کرده‏ای؟… بیا سر این شاخه را بکش! انگشت اشاره‏اش سمت دو تا گیلاس سرخی بود که کنار هم جا خوش کرده بودند. دست من هم نمی‏رسید. _  یک وقت شاخه می‏شکند. _  به درک! بجنب! الان سر می‏رسند… ساعت چند شد؟ شاخه را پایین کشیدم. مورچه‏ها از روی شاخه، آمدند روی دستم. گیلاس‏ها را کند. یکی‏شان توی دستش له شد. به بهانه‏ی آب دادن به گل‏ها خودم را کنار کشیدم. از روی سکو می‏دیدم؛ از درختی به درخت دیگر می‏رفت و سبد را تکان می‏داد. باز با خودش حرف می‏زد؛ انگار از خودش چیزی می‏پرسید، به خودش امر و نهی می‏کرد و بعد جواب خودش را می‏داد. تکه ابری جلو آفتاب را گرفت. باد شاخه‏ها و گل‏ها و پلاستیک گوجه را کنار دستم تکان می‏داد. بساط چای را آماده کرده بود. شعله‏ی آتش، روی هیزم‏ها در باد تکان می‏خورد. با ظرافتی که هیچ در او ندیده بودم استکان‏ها را می‏شست. بالا می‏گرفت. می‏چرخاند. خوب نگاه می‏کرد. راضی نمی‏شد و باز می‏شست. گفت: _  یک وقت بدآب نباشند؟ آبروریزی بشود… زن‏ها این چیزها را نمی‏فهمند. فقط می‏شویند و آب می‏کشند. خواستم چیزی گفته باشم. _  حالا چند نفر هستند؟ گوشت کم نباشد؟ استکان‏ها را چید و با گوشه‏ی دستمال آب روی سینی را برچید. چیزی را از روی دستش فوت کرد. گفت: _  اگر دیدی کم است تو سر سفره ننشین! ساعت چند شد؟… زن‏ها به زور کار می‏کنند. با خودشان باشد دست به سیاه و سفید نمی‏زنند. لحظه ای پدر را نشناختم. آن‏طور که زانو زده بود بالای سینی چای. تمام عمر از پرونده، از رفتار خوب و بد کارمندها، از شهردارها که می‏آمدند و می‏رفتند، گفته بود. هیچ وقت هم گوشش بدهکار نبود که مثلا در فلسطین عده‏ای هر روز کشته می‏شوند یا مثلا در ژاپن زلزله آمده است. آخرش می‏گفت چشمشان کور!  هر کس عقلش به کارش نرسد، روزگارش می‌شود آخرت یزید. اما حالا داشت از رفتار زن‏ها می‏گفت. سینی را کنار کشید و پلاستیک گوشت را برداشت. مزنه کرد. سرش را تکان داد. حتما از خودش پرسید کم نباشد؟ _  کم نمی‌آید… پنجاه هزار تومان پولش را داده‏ام. سر گوشت که نباید ادا درآورد. آب لیمو و کوفت و زهر مار زد. همه‏ی کارهای‏شان اداست. آتشش خوب باشد، یک چنگ نمک و خلاص… گفتی ساعت چند شد؟ _  بابا گوشت را سیخ بگیر! الان سر می‏رسند. آتش را درست کنم؟… راستی آن دو نفر کی هستند؟ رفت سمت در باغ. روی تخته سنگی نشست و دست‌ها را ستون چانه کرد. باد شدت گرفته بود و گرد و خاک بلند می‏کرد. طوری نفس می‏کشید که خم و راست شدن کمرش را می‏دیدم. داد زد تا پیراهنش را ببرم. حتما اگر پیراهن بپوشد، بال آستینش در باد تکان خواهد خورد. حتما اگر طاس نبود، موهایش در

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
رمان ایرانی
شناسه کالا
kj-232157
شابک
۹۷۸۶۰۰۳۷۶۲۹۳۰
تعداد صفحه
۱۰۶
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
وزن
۲۷۶ گرم
سال انتشار شمسی
۱۴۰۲

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از فرهاد خاکیان دهکردی

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
۲۰٪۱۸۵٬۰۰۰
۱۴۸٬۰۰۰تومان