وزن رازها
۳۵۲
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیدهای از وزن رازها: هنگامی که من به چهارده سالگی رسیدم، ما نیز به قصد زندگی به ناگاساکی رفتیم. یوکییو و من بی آنکه بدانیم که از پدر مشترک بودیم، دلبستهی یکدیگر شدیم. یک روز، به آنچه که بین پدرم و مادر یوکییو گذشته بود پی بردم. نمیتوانستم این حقیقت را به یوکییو بگویم، و قادر به انجامِ هیچ کاری جز ترک او برای همیشه نبودم. در آغاز کتاب وزن رازها میخو
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-486001
- شابک
- ۰۴۰۴۳۷۶۶۰۰۹۷۸
- تعداد صفحه
- ۳۵۲
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیدهای از وزن رازها: هنگامی که من به چهارده سالگی رسیدم، ما نیز به قصد زندگی به ناگاساکی رفتیم. یوکییو و من بی آنکه بدانیم که از پدر مشترک بودیم، دلبستهی یکدیگر شدیم. یک روز، به آنچه که بین پدرم و مادر یوکییو گذشته بود پی بردم. نمیتوانستم این حقیقت را به یوکییو بگویم، و قادر به انجامِ هیچ کاری جز ترک او برای همیشه نبودم. در آغاز کتاب وزن رازها میخوانیم: مقدمه آکی شیمازاکی نویسنده و مترجم کانادایی در سال ۱۹۵۴ در شهر گیفو در ژاپن متولد شد. او تا سال ۱۹۸۱ در ژاپن به کار معلمی دبستان و آموزش گرامر زبان انگلیسی در کلاسهای شبانه مشغول بود. در آن سال او به کانادا مهاجرت کرد و به تابعیت آن کشور درآمد و به کار نویسندگی و ترجمه و تدریس پرداخت. شیمازاکی، پنجگانهی وزنِ رازها را بین سالهای ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۵ به زبانِ فرانسوی به رشتهی تحریر درآورد. این پنجگانه که جوایزی چند به خود اختصاص داده است، تاکنون به چندین زبان از جمله انگلیسی، آلمانی، ژاپنی، روسی و مجاری ترجمه شده است. شیمازاکی ساده و به دور از هر تکلفی روایتش را حکایت میکند و با همین عبارات ساده به رازهای شخصیتهایش وزن میبخشد. داستان اغلبِ رمانهایش، اگر چه ظاهری ساده و متواضع دارند، اما راه به درون آبهای پر تلاطم سرنوشتهایی درهم گره خورده میبرد. این پنجگانه شامل کتابهای سوباکی [1] ، هاماگوری [2] (برندهی جایزهی ریکه از آکادمی ادبیات کِبِک در سال ۲۰۰۱)، سوبامه [3] ، واسرِناگسا [4] (برندهی جایزهی کانادا _ ژاپن در سال ۲۰۰۲)، و هوتارو [5] (برنده جایزهی ادبی فرماندار کل کانادا در سال ۲۰۰۵) میشود. پنجگانهی آکی شیمازاکی، پنج چهره، پنج تفکر و پنج داستان را با تفاوتهایی به ما عرضه میکند. این داستانها در باب بمباران اتمی و بیگانههراسی ژاپنیها در مورد مهاجران کرهای، اما در عین حال سرشار از لطافت است. توصیفاتِ ساده و روشن او خواننده را به سرزمین آفتاب در دوران جنگ جهانی دوم میبرد و سفر دلپذیری را برایش فراهم میکند. شخصیتها دلچسبند و دسیسهها رفتهرفته در هم میآمیزند و خواننده را به دنبال خود میکشانند. این داستان خانوادگی از جنبههای متعدد بررسی میشود و هر شخصیت قصه، آرزوها، ضعفها و رازهایش را از نقطه نظر خود به تصویر میکشد. قصهی این رمان، بر محور زمین لرزه و بمب اتمی ناگاساکی که تاریخ ژاپن را شکل داد، میچرخد و ما را به قلب کشور سنت و مدرنیته میبرد. اول: سوباکی از روزی که مادرم مرده، یکبند باران باریده است. نزدیک پنجرهای مشرف به خیابان، نشستهام. در دفترکار وکیلِ مادرم که تنها یک منشی بیشتر ندارد، منتظرم تا وکیل بیاید. به اینجا آمدهام تا تمام مدارک مربوط به انحصار وراثت را امضا کنم. پول، خانه و گلفروشی را که مادرم از زمانِ مرگ پدرم، خودش اداره میکرد. پدرم از سرطان معده درگذشت، هفت سالِ پیش. من تنها فرزند خانواده و تنها وارث شناختهشدهی آنها هستم. مادرم دلبستهی خانهاش بود. خانهای قدیمی با پرچینی از گل و درختچه. پشتِ خانه باغی است با یک آبگیرِ مدورِ کوچک، قطعه زمینی برای سبزیکاری و در گوشهای، چند درخت. والدینم کمی بعد از خریدنِ خانه، در میان درختها، گلِ کاملیا کاشته بودند. مادرم عاشقِ گل کاملیا بود. سرخی گل کاملیا به همان تندیِ رنگِ سبزِ برگهایش است. گلها در آخر فصل، یکی یکی میریزند، بی آنکه شکل و فرمشان را از دست بدهند؛ گلبرگ، پرچم، و مادگیاش سالم میمانند و از آن جدا نمیشوند. مادرم گلها را وقتی تازه بودند، از روی زمین جمع میکرد و آنها را توی آبگیر میانداخت. آن گلهای سرخ با محور زرد رنگشان، به مدت چند روز روی آب شناور میماندند. یک روز صبح، او به پسرم گفت: «دلم میخواهد مثل سوباکی بمیرم.» طبق وصیت، خاکسترش را پای گلهای کاملیا پخش کردهایم، و این در حالی است که سنگ قبرش در گورستان، کنار سنگ قبر پدرم قرار دارد. اگرچه شصت و اندی سال بیشتر نداشت، اما معتقد بود که به اندازهی کافی عمر کرده است. مادرم یک بیماری مزمن ریوی داشت. او از بازماندگان بمب اتمی ناگاساکی [6] بود که سه روز بعد از هیروشیما [7] بر سر این شهر فرود آمد. بمب دوم در یک لحظه، هشتاد هزار قربانی از خود به جا گذاشت و به تسلیم ژاپن منتهی شد. پدرِ خودش، که پدربزرگ من باشد، در جریان این حملهی اتمی جان باخت. پدرم که متولد ژاپن بود، بعد از جنگ به دعوت عمویش، به این کشور آمد تا در شرکتِ کوچک او مشغول به کار شود. شرکت او کارگاه تولید لباسهایی نخی بود که از شکل و فرمِ کیمونوهای یکدست و ساده الهام گرفته بودند. پدرم پیش از رفتن، تصمیم به ازدواج گرفت. زوجی از خویشاوندانش، برای او و مادرم ترتیبِ یک مییای [8] دادند: مادرم تک فرزند خانواده بود و مادرش را که از سرطان خون رنج میبرد، پنج سال



































